{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 9

قسمت 9

واج بلا

.

.

کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد … سنگ پشت سنگ … اتفاق پشت اتفاق … و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که می گرفتم قطع شد … حدود 5 ماه … بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده … چند ماه با فقر زندگی کردم … .

تنها یک قدم با فقر مطلق فاصله داشتم … غذا بر اساس تعداد و اسامی ثبت شده می رسید که اسمم از توی لیست هم خط خورد … بچه هایی که از وضعم خبر داشتن، دور هم جمع شدن … هر روز بخشی از غذاشون رو جدا می کردن و یواشکی کنار تختم میزاشتن … با این وجود، بیشتر روزها رو روزه می گرفتم … شخصیتم اجازه نمی داد احساس عجز و ناتوانی کنم … .

.

هر وقت فشار روم خیلی شدید می شد یاد سخن شهید آوینی می افتادم … دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند و گرنه در صلح و آسایش و فراغت اهل دین بسیارند … .

به خودم می گفتم … برای اینکه از فولاد سخت، چیز با ارزشی بسازن … اول خوب ذوبش می کنن … نرمش می کنن … بعد میشه ستون یک ساختمان … و خدا رو به خاطر تک تک اون فشارها و سختی ها شکر می کردم … .

.

کم کم دل دردهام شروع شد … اوایل خفیف بود … نه بیمه داشتم … نه پولی برای ویزیت و آزمایش … نه وقتی برای تلف کردن … به هر چیز مثل خستگی، گرسنگی و … فکر می کردم … جز سرطان …

.

.

.

.

قسمت سی و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: می خواهم بمانم

.

درد شدید شده بود … گاهی از شوک درد، می افتادم روی زمین … آخر، صدای بچه ها در اومد … زنگ زدن به حاجی و جریان رو گفتن … حالش خرابه، بیمه نداره. حاضرم نمیشه ما ببریمش دکتر … .

حاجی سراسیمه خودش رو رسوند خوابگاه … دقیقا هم زمانی رسید که من کف زمین از درد مچاله شده بودم … بچه ها بلندم کردن ، گذاشتن توی ماشین … .

.

بستری شدم … جواب آزمایش که اومد، سرطان بود … زیاد پخش نشده بود اما بدترین قسمتش جای دیگه بود … زده بود به کبد … هر چند قسمت کوچکی از کبد درگیر شده بود اما سرعت رشدش بالا بود … .

.

شورا تشکیل شد … گفتن باید برگردم … یه نوجوان زیر 18 سال، توی یه کشور غریب، با این وضع بیماری و پذیرش خاص و شرایط کشور و خانواده … اگر اتفاقی می افتاد، کار بدجور بالا می گرفت … .

.

وقتی بهم گفتن بهم ریختم … مسکن که دردم رو آروم نمی کرد، اینم بهش اضافه شد … گریه ام گرفت … به حاجی گفتم: مگه نمی گفتی من پسرتم؟ پس چرا داری بیرونم می کنی؟ کدوم پدری، پسرش رو بیرون می کنه؟ … .

حاجی هم گریه اش گرفته بود … پدرانه بغلم کرد ولی من آروم نمی شدم … از بیمارستان زدم بیرون … با اون حال رفتم حرم …به صحن که رسیدم دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم … درد داشتم … دلم سوخته بود … غریب و تنها بودم … زدم زیر گریه … .

.

آقا جونم، اگه قراره بمیرم می خوام همین جا بمیرم … تو رو خدا منو بیرون نکنید … بگید منو بیرون نکنن … اشک می ریختم و التماس می کردم …

. ‌
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت ۴معجون رو باز کردم و سر کشیدم. طعمش تلخ بود، ولی ...

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

🔴 رگ گردن غرب زده‌ها و عیاش ها و مرفهین برای مهسا امینی بیرو...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

خاطرات مدرسهٔ ایران

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط