{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر از معشوق که دور ‌می‌افتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش

شاعر از معشوق که دور ‌می‌افتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش گفتن خب بیا بریم یوری، یا چمیدونیم یچی گوش کن فکرت سبک شه ازین آشفتگی درآی، گفت؛ چاره یوری رفتن، خود رو به چیزی مشغول کردن نیست...«جایی‌ که یار نیست دلم را قرار نیست»
مسئله اینه. گفتن: مطمئنی؟

جواب داد بله من آزموده ام دلِ خود را هزار بار...
دیدگاه ها (۱)

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شدصبح آن روز، از وقتی یورا چشم با...

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

P1

بازمانده پات ۱۵کوک ویوتابلو نشون دهنده این بود که ما به بوسا...

پارت ۶۵ : ( جونگ کوک ) خیلی نگرانش بودم فقط من نگران نبودم ه...

عشق نیست.. نفرته! p⁵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط