{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر از معشوق که دور ‌می‌افتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش

شاعر از معشوق که دور ‌می‌افتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش گفتن خب بیا بریم یوری، یا چمیدونیم یچی گوش کن فکرت سبک شه ازین آشفتگی درآی، گفت؛ چاره یوری رفتن، خود رو به چیزی مشغول کردن نیست...«جایی‌ که یار نیست دلم را قرار نیست»
مسئله اینه. گفتن: مطمئنی؟

جواب داد بله من آزموده ام دلِ خود را هزار بار...
دیدگاه ها (۱)

یه وقتایی هم ما آدما رو با جملاتی دلداری می‌دیم که خودمون خی...

هر صبح غم‌هایت رااز پنجره ی توکل بتکان ..و شروع زندگی در آغو...

غدیروانتظار↻⇦باید پاک شویم و منتظرش باشیم⇨♡⇦ باید امام زمانی...

🍂شهادت امام باقر(ع)🍂یا باقر العلوم ادرکنی😢

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چرا اما دو هفته پایانی سال مثل برق و ...

اسم: ایدا تنیانژاد: انسان ملیت : اونو خانوادش نسل اندر نسل ت...

رمان جادوی سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط