شاعر از معشوق که دور میافتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش
شاعر از معشوق که دور میافتاد غم و آشفته میشد، یروز بهش گفتن خب بیا بریم یوری، یا چمیدونیم یچی گوش کن فکرت سبک شه ازین آشفتگی درآی، گفت؛ چاره یوری رفتن، خود رو به چیزی مشغول کردن نیست...«جایی که یار نیست دلم را قرار نیست»
مسئله اینه. گفتن: مطمئنی؟
جواب داد بله من آزموده ام دلِ خود را هزار بار...
مسئله اینه. گفتن: مطمئنی؟
جواب داد بله من آزموده ام دلِ خود را هزار بار...
- ۲۶۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط