{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️بد بوی 🔮 پارت 68

⛓️بد بوی 🔮 پارت 68
یهو شکمم درد خیلی وحشتناکی گرفت نمیتونستم درست نفس بکشم
ا ت:جیقققققققققققققققق(از اون جیقای بنفش🦦) اییییییییییییی ای کمک یکی اونجا نیست
بادیگارد درو باز کرد و دویید طرفم
بادیگارد :خانم چیشده
ا ت:اییییی بچه اییییی بچه داره میاد
بادیگارد حول شده بود نمیدونست چکار کنه
بادیگارد :من چکار کنم خانم
ا ت:ایییییییی ببرم بیمارستان
یه بادیگارد دیگه هم اومد
بادیگارد¹:کمک کن خانم رو ببریم بیمارستان
بادیگارد²:باشه
با کمک بادیگاردا بلند شدم رفتیم توی ماشین بردنم بیمارستان
تنها چیزی که یادمه اینه که پرستار داروی بیهوشی تزریق کرد توی دستم بعدش چشمام بسته شد(🦦روی این استیکره کراش زدم 🦦)
🌌🌫️
وقتی چشمام باز کردم جیمین بالای سرم بود
ا ت:جیمین
جیمین :بیدار شدی خوشکلم
نشستم روی تخت
ا ت:اوهوم
جیمین بغلم کرد
جیمین :مرسي عشقم مرسی که یه پرنسس کوچولو بهم دادی
از بغل جیمین اومدم بیرون
ا ت:دخترم کجاست
جیمین خندید :الان میارنش
در باز سد پرستار با بچه اومد داخل
پرستار:دخترتونو اوردم
دادش بغلم خیلی کوچولو بو لیتل بیبی من چشماش شبیه چشمای جیمین بود
جیمین :لباش شبیه لبای تو
نگاه لباش مردم لبای صورتی پفکیش
ا ت:کیوت مامان 🔮
دیدگاه ها (۳۷۶)

کامنتای پارت بعد 300 کامنت هرکی گذاشت تا ساعت 2

⛓️بد بوی 🔮 پارت 69🌫️یه ماه بعد 🌌یه ماه از تولد دایین میگذره ...

wanshatفیک تهونگ میزاره فول حمایتش کنین🌌🔮♥️

خوب امشب بیدارم تا ساعت 1:20کامنتا بکنین 300 براتون تا صبح پ...

عشق مافیا

ویو جیمین اومدم و رسیدم به بیمارستاناز پرستار پرسیدم: ببخشید...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط