p3
p3
از دید اریکا
از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم هر روز با خودم آرزو میکردم کاش اتفاقی هیجان انگیز و جالب توی زتدگیم بیوفته بیوفته مثل کتاب ها....
اما الان میفهمم که قهرمان، یا جنگجوی عدالت همیشه چیز خوبی نیست.....
فقط بخش کوچیکی از افسانه ها توی کل جهان مورد تمجید قرار میگیرن، اونم بخاطر اینه که قهرمان داستان جون سالم به در برده و پایان شادی داشته اما بیشتر داستان ها به گوش کسی نمیرسن و قهرمان، داستان رو همراه خودش به خواب ابدی میبره....
کاش هیچوقت چنین آرزویی نکرده بودم....
نگاهی به گوشی توی دستم انداختم، آیلا هیچ حرفی نمیزد فقط صدای باد میومد.
یعنی سعی کرده بود از پنجره به پایین بپره؟
اما هنوز ته دلم هیجانی بود که داشت جای ترس را میگرفت.
من هنوز هم ته دلم همان دیونهای ام که عاشق این چیز های ترسناک و ماورایی و خطرناکه!
کسی دیگر به در نمیکوبید، از چشمی در به بیرون نگاه کردم، دیگر آنجا چیزی نبود.
در رو باز کردم و با سرعت به سمت خانه آیلا دویدم
تقریبا هیچ آدم کاملی در خیابان دیده نمیشد همه یا یک تیکه از بدنشون نبود یا اینکه فقط یک تیکه از اون باقی مونده بود!
همینطور که میدویدم زنی را دیدم که بالا تنه اش در هوا حرکت میکرد، انگار پا های نامرئی ای زیر بدنش بود، زن انگار بچه ای را در آغوش گرفته بود اما فقط یک دست از آن نمایان بود
او با چشم هایی پر از التماس به من نگاه میکرد...
نگاهش بیش از حد انسانی بود...آیا واقعا آنها هیولا بودند؟
به خانه آیلا رسیدم، اگر واقعا قصد داشته از پنجره از خانه به بیرون بیاید احتمالا از پنجره اتاقش به حیاط پشتی میرفت.
با سرعت به راهم ادامه دادم و به سمت حیاط پشتی رفتم که محکم به یک چیزی خوردم و به زمین افتادم
از دید اریکا
از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم هر روز با خودم آرزو میکردم کاش اتفاقی هیجان انگیز و جالب توی زتدگیم بیوفته بیوفته مثل کتاب ها....
اما الان میفهمم که قهرمان، یا جنگجوی عدالت همیشه چیز خوبی نیست.....
فقط بخش کوچیکی از افسانه ها توی کل جهان مورد تمجید قرار میگیرن، اونم بخاطر اینه که قهرمان داستان جون سالم به در برده و پایان شادی داشته اما بیشتر داستان ها به گوش کسی نمیرسن و قهرمان، داستان رو همراه خودش به خواب ابدی میبره....
کاش هیچوقت چنین آرزویی نکرده بودم....
نگاهی به گوشی توی دستم انداختم، آیلا هیچ حرفی نمیزد فقط صدای باد میومد.
یعنی سعی کرده بود از پنجره به پایین بپره؟
اما هنوز ته دلم هیجانی بود که داشت جای ترس را میگرفت.
من هنوز هم ته دلم همان دیونهای ام که عاشق این چیز های ترسناک و ماورایی و خطرناکه!
کسی دیگر به در نمیکوبید، از چشمی در به بیرون نگاه کردم، دیگر آنجا چیزی نبود.
در رو باز کردم و با سرعت به سمت خانه آیلا دویدم
تقریبا هیچ آدم کاملی در خیابان دیده نمیشد همه یا یک تیکه از بدنشون نبود یا اینکه فقط یک تیکه از اون باقی مونده بود!
همینطور که میدویدم زنی را دیدم که بالا تنه اش در هوا حرکت میکرد، انگار پا های نامرئی ای زیر بدنش بود، زن انگار بچه ای را در آغوش گرفته بود اما فقط یک دست از آن نمایان بود
او با چشم هایی پر از التماس به من نگاه میکرد...
نگاهش بیش از حد انسانی بود...آیا واقعا آنها هیولا بودند؟
به خانه آیلا رسیدم، اگر واقعا قصد داشته از پنجره از خانه به بیرون بیاید احتمالا از پنجره اتاقش به حیاط پشتی میرفت.
با سرعت به راهم ادامه دادم و به سمت حیاط پشتی رفتم که محکم به یک چیزی خوردم و به زمین افتادم
- ۸۶
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط