p2
p2
_با...بابا؟
آنجا فقط یک جفت پا بود....
هیچ بدنی نداشت! حتی تشک هم هیچ فرو رفتگی نداشت، انگار که از اول هیچ چیز اونجا نبوده. از ترس به روی زمین افتادم.
یک لحظه خشک شدم. مغزم نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
_نه....ای...این اصلا شوخی خوبی نیست!!
انگشت های پا آرام جلو عقب میشدند و یکدفعه از تخت به
پایین سرخوردند، صدای برخوردشان با زمین در اتاق پیچید، و ناگهان به سمت من آمدند ، از روی زمین بلند شدم.
_نه،نه،نه،نه!!
با سرعت به سمت در خروجی اتاق دویدم.
کجا باید میرفتم؟ به پشت سرم نگاهی انداختم، آن پا ها به سمت من میدویدند. جیغ بلندی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم دویدم و در را به پشت سرم بستم و همانطور که پا ها محکم به در می کوبیدند به در تکیه داده بودم و با چشم هایم به دنبال کلید میگشتم.
_کلید....کلید کجاست؟
چشمم به کمد می افتد، کلید بالای کمد است.
جعبه وسایل هایم را به سختی روی زمین میکشم و پشت در میگذارم.
جلوی کمد روی پنجه های پایم می ایستم و دستم را به طرف کلید دراز میکنم. یکم دیگه....یکم...کلید را برداشتم.
با استرس به در نگاه میکنم، پاها محکم به در میکوبیدند و جعبه جلوی در با هر ضربه تکان میخورد. در را قفل کردم و پشت در نشستم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم.
_من از تنهایی متنفرم...
چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ مامان بابا کجایید؟نه.... منو تنها نزارید.
صورتم داغ کرده بود، دستم را روی صورتم گذاشتم و ناخوداگاه اشک هایم سرازیر شدند.
چند ساعت بعد...
مدتی میشد که از بیرون صدایی نمی آید اما من جرئت نمیکردم بلند شوم.
با صدای زنگ موبایلم به خود آمدم،گوشی را به طرف خود کشیدم، اریکا بود، اریکا دوست بچگی های من بود و از همان بچگی پر حرف و رمان های فانتزی و تخیلی را خیلی دوست داشت و باور داشت که همه ی آنها واقعی هستند.
تلفنم را جواب دادم، صدای کوبیده شدن در از پشت تلفن به گوش میرسد. اریکا با صدایی که از ترس میلرزد اما همچنان هیجان زیادی در آن موج میزند میگوید: آیلا! همین الان باید بیای اینجا
احساسی به من میگفت او هم دارد تجربه مرا تجربه میکند.
_ لطفا بهم نگو که یه پا داره میکوبه به در!
_ حدست نزدیک بود، ولی نه! دوتا دست و دوتا پا بدون بدنشون دارن میکوبن به در!
_ تو هم.....!؟
_چی؟ دنبال تو هم هستن؟
_ آ..آره
_داشتم با خودم فکر میکردم چجوری بگم که حرفم رو باور کنی.
_این اتفاق ها خیلی سریع پیش اومدن باورش واقعا سخته!
_چی؟ تو که الان گفتی دنبال تو هم هستن پس چجوری حرفم رو باور نداری؟
حرف زدن با اریکا مرا کمی آرام و دلگرم کرد ،خنده ای کوچک کردم.
اریکا با کمی خنده گفت: هِی! چرا میخندی؟ ما الان تو یه دردسر بزرگی افتادیم، یه چیزی که تاحالا تو دنیا اتفاق نیوفتاده!! پس چرا انقدر بیخیالی و میخندی؟
_ پس تو چرا میخندی؟
زیر لب گفتم :من فقط خوشحالم دوستی مثل تو دارم که میتونم توی این موقعیت های عجیب غریب بهش تکیه کنم
اریکا:چی؟
_آه، هیچی
اریکا جیغی کشید و بلند در تلفن داد کشید: آیلا! من بیشتر از این نمیتونم نگهشون دارم.
درحالی که نفس نفس میزد ادامه داد: حالا چیکار کنیم؟
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم: باید از خونه بیایم بیرون، اینجوری احتمال گیر افتادنمون کمتره
_ولی چجوری؟
_فقط یه راه داره-
حرفم را قطع کرد و گفت: فکرشم نکن! من از پنجره نمیپرم پایین!
میخواستم به اریکا بگوییم راه دیگری نداریم و اگر میترسد همانجا بماند و ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد اما لحظه ای که در خانه ی روبرو سر پسر عمویم را بدون بدن دیدم که به من خیره شده بود، از ترس تپش قلب شدیدی گرفتم که گوشی از دستم رها شد و از پنجره به پایین، در حیاط پشتی افتاد.
_وایی فقط همینو کم داشتم
_با...بابا؟
آنجا فقط یک جفت پا بود....
هیچ بدنی نداشت! حتی تشک هم هیچ فرو رفتگی نداشت، انگار که از اول هیچ چیز اونجا نبوده. از ترس به روی زمین افتادم.
یک لحظه خشک شدم. مغزم نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
_نه....ای...این اصلا شوخی خوبی نیست!!
انگشت های پا آرام جلو عقب میشدند و یکدفعه از تخت به
پایین سرخوردند، صدای برخوردشان با زمین در اتاق پیچید، و ناگهان به سمت من آمدند ، از روی زمین بلند شدم.
_نه،نه،نه،نه!!
با سرعت به سمت در خروجی اتاق دویدم.
کجا باید میرفتم؟ به پشت سرم نگاهی انداختم، آن پا ها به سمت من میدویدند. جیغ بلندی کشیدم و به سرعت به سمت اتاقم دویدم و در را به پشت سرم بستم و همانطور که پا ها محکم به در می کوبیدند به در تکیه داده بودم و با چشم هایم به دنبال کلید میگشتم.
_کلید....کلید کجاست؟
چشمم به کمد می افتد، کلید بالای کمد است.
جعبه وسایل هایم را به سختی روی زمین میکشم و پشت در میگذارم.
جلوی کمد روی پنجه های پایم می ایستم و دستم را به طرف کلید دراز میکنم. یکم دیگه....یکم...کلید را برداشتم.
با استرس به در نگاه میکنم، پاها محکم به در میکوبیدند و جعبه جلوی در با هر ضربه تکان میخورد. در را قفل کردم و پشت در نشستم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم.
_من از تنهایی متنفرم...
چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ مامان بابا کجایید؟نه.... منو تنها نزارید.
صورتم داغ کرده بود، دستم را روی صورتم گذاشتم و ناخوداگاه اشک هایم سرازیر شدند.
چند ساعت بعد...
مدتی میشد که از بیرون صدایی نمی آید اما من جرئت نمیکردم بلند شوم.
با صدای زنگ موبایلم به خود آمدم،گوشی را به طرف خود کشیدم، اریکا بود، اریکا دوست بچگی های من بود و از همان بچگی پر حرف و رمان های فانتزی و تخیلی را خیلی دوست داشت و باور داشت که همه ی آنها واقعی هستند.
تلفنم را جواب دادم، صدای کوبیده شدن در از پشت تلفن به گوش میرسد. اریکا با صدایی که از ترس میلرزد اما همچنان هیجان زیادی در آن موج میزند میگوید: آیلا! همین الان باید بیای اینجا
احساسی به من میگفت او هم دارد تجربه مرا تجربه میکند.
_ لطفا بهم نگو که یه پا داره میکوبه به در!
_ حدست نزدیک بود، ولی نه! دوتا دست و دوتا پا بدون بدنشون دارن میکوبن به در!
_ تو هم.....!؟
_چی؟ دنبال تو هم هستن؟
_ آ..آره
_داشتم با خودم فکر میکردم چجوری بگم که حرفم رو باور کنی.
_این اتفاق ها خیلی سریع پیش اومدن باورش واقعا سخته!
_چی؟ تو که الان گفتی دنبال تو هم هستن پس چجوری حرفم رو باور نداری؟
حرف زدن با اریکا مرا کمی آرام و دلگرم کرد ،خنده ای کوچک کردم.
اریکا با کمی خنده گفت: هِی! چرا میخندی؟ ما الان تو یه دردسر بزرگی افتادیم، یه چیزی که تاحالا تو دنیا اتفاق نیوفتاده!! پس چرا انقدر بیخیالی و میخندی؟
_ پس تو چرا میخندی؟
زیر لب گفتم :من فقط خوشحالم دوستی مثل تو دارم که میتونم توی این موقعیت های عجیب غریب بهش تکیه کنم
اریکا:چی؟
_آه، هیچی
اریکا جیغی کشید و بلند در تلفن داد کشید: آیلا! من بیشتر از این نمیتونم نگهشون دارم.
درحالی که نفس نفس میزد ادامه داد: حالا چیکار کنیم؟
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم: باید از خونه بیایم بیرون، اینجوری احتمال گیر افتادنمون کمتره
_ولی چجوری؟
_فقط یه راه داره-
حرفم را قطع کرد و گفت: فکرشم نکن! من از پنجره نمیپرم پایین!
میخواستم به اریکا بگوییم راه دیگری نداریم و اگر میترسد همانجا بماند و ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد اما لحظه ای که در خانه ی روبرو سر پسر عمویم را بدون بدن دیدم که به من خیره شده بود، از ترس تپش قلب شدیدی گرفتم که گوشی از دستم رها شد و از پنجره به پایین، در حیاط پشتی افتاد.
_وایی فقط همینو کم داشتم
- ۵۷
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط