{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات کودکی

خاطرات کودکی
دوست دارم بنویسم که عصرها تفریحم دیدن غروب خورشید از پشت داربست درخت انگور همسایه بود! دوست دارم بنویسم که تا سپیده دم، بیدار می ماندم که صدای گنجشک ها را از لابه لای درخت انجیر حیاط خانه مان بشنوم.

دوست دارم بنویسم که روزها تفریحم این بود که به بالای پشت بام می رفتم و کوه های برف گرفته را از دور، تماشا می کردم، ولی مدت هاست این لذت از من گرفته شده است؛ چون همسایه های دور و برمان، یک طبقه دیگر به واحدشان اضافه کرده اند و این خانه ها آن قدر بلند شده اند که دیگر نمی توان کوه های برف گرفته را به آسانی از آن دورها دید.

حتی دیگر نمی توانم غروب خورشید را از پشت آن درخت بلند توی باغ ببینم؛ چون خیلی وقت است که باغ را تخریب کرده اند و دارند توی آن، باشگاه می سازند. خیلی وقت است که آن کلاغ پیر را روی آن درخت ندیده ام. راستی حالا که باغ از بین رفته، کلاغ پیر به کجا رفته است؟

با این که ساختمان ها بلندتر شده اند و لذت تماشای کوه ها را از من گرفته اند، با این که باغ از بین رفته، ولی آسمان را که نمی توانند از من بگیرند. هنوز هم که پاییز از راه می رسد صدای چلچله ها را می شنوم. سرم را بلند می کنم و آن قدر نگاهشان می کنم تا توی آسمان، گم شوند. کوچ، حس غریبی را به تو تزریق می کند!
دیدگاه ها (۴)

عاشقانه های شبنم

همه‌ی درمان‌ها توی قرص و نسخه نیستن.بعضی وقت‌ها بدن فقط نیاز...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

بـه وسـعت خـورشیـد و مـاه، بـه بلنـدای کـوه، بـه سبـزی بـرگ ...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

part 16

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۸ | حسی که نمی‌شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط