{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part10

ا/ت: بابات رئیس دانشگاست حتما بچه ها میرن بهش میگن و پدرت به مادرت میگه مادرت هم دوست نداره تو با من باشی و بهم پول بده که از تو جدا شم
تهیونگ: چه سناریویی ساختی نکنه قبل از خواب خیلی سناریو درموردمون میسازی
ا/ت: اره درسته سناریو زیاد درست میکنم قبل از خواب ولی تو نقش اصلی نیستی
تهیونگ: هیون؟
ا/ت:توهم هستی تو سناریو اما نقش منفی میدونی چیه مثل سریالا تو قسمت ۱۵ یا ۱۶ که به دلیل نفرت داشتن از نقش اصلی عشقشو گروگان میگیری و پسره مجبور میشه بیاد به کمک عشقش و حاضره جونش رو فدا کنه بخاطر عشقش ولی یه چیزی میشه نقش اصلی نقش منفی میکشه یا میفته زندان
تهیونگ: یعنی من اخرش بخاطر شما میمیرم
ا/ت: نمیدونم بستگی به رفتار خودت داره
تهیونگ: چرا نویسنده نمیشی؟
ا/ت: نویسنده زندگی خودم؟
تهیونگ: زندگیت هنوز ادامه داره باید بدونی کی اخر کشته میشه بعد داستان زندگیتو بنویس
ا/ت: زندگی من برای نوشتن خوب نیست اولش از کجا شروع کنم بگم من یه دختره بدبختم که با مامانم زندگی میکنم و مجبورم بعد از دانشگاه برم سرکار به جای یه کافه تو دوتا کافه کار میکنم و معلوم نیست شب هم میتونم پول شام خودمو مامانم داشته باشم اصلا من دیوونم دارم اینارو به تو میگم از تو انتظار دلسوزی دارم کسی که بین صدها نفر تو دانشگاه منو انتخاب کرده که اذیتم کنه
تهیونگ:...
ا/ت: چرا چیزی نمیگی؟
چیزی نگفت و بلند شد و رفت یعنی حرفام روش تاثیر گذاشته؟ وایی هیون کجایی دلم برات تنگ شده
غذامو خوردم و بلند شدم رفتم کلاسم
یه دختره اومد کنارم نشست
": سلام
ا/ت: سلام
": تو با کیم تهیونگ قرار میزاری؟
ا/ت: معلومه که نه من ازش متنفرم باهاش قرار بزارم
": با کی قرار میزاری؟
ا/ت: هیچکس کسی حاضر نیست با من قرار بزاره
": تو که خیلی خوشگلی مهربون هم بنظر میرسی
ا/ت: نه عزیزم فکر میکنی من خیلی بدتر از چیزی هستم که میتونی فکرشم کنی
بلند شدم رفتم یه جای دیگه نشستم دوباره اومد کنارم
ا/ت: وقت خودتو بخاطر من خراب نکن
": یکم دربارت کنجکاوم تو با تهیونگ چه رابطه ای داری چون دیدم داشتید باهم غذا میخوردید و حتی هردوتاتون کیم هستید
ا/ت: چه ربطی داره ۷۵درصد کره کیم هستن یعنی خواهر برادرن و تهیونگ برادر گمشده ی منه
": یه لحظه فکر کردم به هم نزدیک هستید چون یکم چشماتون شبیه به همه
ا/ت:خوشگله؟
": چی؟
ا/ت: چشمام؟
": اها اره
ا/ت: ممنون استاد اومد دیگه چیزی نگو

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۳۶)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

پارت. ۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط