تنها میخواست که ته قلبش و حس جونگکوک را متوجه بشود تا عوض
تنها میخواست که ته قلبش و حس جونگکوک را متوجه بشود تا عوض شدن ته یانگ برای خوب شده یا نه ولی نگاه آن مرد مغرور حالا کنی تعجب رنگ داشت .. سپس اخم کرد و با لحن خبیث و لاشی مانند سر خم کرد سپس صورتش را به صورت زریف و خوش بوی ته یانگ نزدیک کرد
جونگکوک : ولی اذیت کردن ته یانگ جدید رو خیلی دوست دارم.
ته یانگ با نفسی که بهش نزدیک شده بود .. به حدی به عقب پرسید و دستپاچه نفس کشید در حالی که سعی میکرد عادی باشه گفت: برای اولین و آخرین فرزند جئون میگم دیگه بهم نزدیک نشو ..
جونگکوک دست به سینه شد و خبیث گفت : اگه یکی بهم دو ماه پیش میگفت که به روزی ته یانگ اینو بهم میگه باور نمیکردم...
آسانسور ایستاد سپس جونگکوک ازش خارج شد، سپس با گام هاص تند سمت اتاق ته سانگ رفت .. دخترک کنجکاو همانند ای که ایستاده بود غرق افکار بود ... در آسانسور بسته میشد ولی تند ازش خارج شد .. نیم بوت های صورتی اش را روی زمین کوبید و دنبال جونگکوک دوید .. سپس با لحن بلندی داد زد : هی صبر کن
جونگکوک در کسری از ثانیه وارد اتاق شد ته یانگ داد زد سپس وارد اتاقش شد جونگکوک دست تو جیب کرد سپس ابرو بالا زد : اتاقت خوشگل نیست .. ته یانگ دست به سینه شد سپس مغرور رو ازش گرفت : خوب برو بیرون .. زو.... پلک های ته یانگ لرزید و مثل کوه ایستاد شوکه و با تعجب پلک هایش ایستاد سپس انگار صحنه ای از سریال یا همان چیزی به اسم فیلم مثل چرقه ای توفان و رعدوبرق، " دختری که در میان دیوار و مرد گیر افتاده بود ترسیده اشک میگرفت و تند صدا بر هم مثال در دروان چاه به گوشش خورد، " لطفا من نمیتونم "
نفس هایش به شمار افتاد احساس سرگیچی بهش دست داد سپس پاهایش سوست شدند جونگکوک به خوبی متوجه حال بد دختر بود
. تند دستش را دور کمر دخترک انداخت سپس به سمت خودش کشاند و کمی با لحن نگرانی ای زمزمه کرد : چی شد .. خوبی شرت گیج رفت ؟..
ته یانگ پلک های نیم و خماریش را باز و بسته کرد سپس دستش را روی سینه مرد فشرد تا ازش فاصله بگیره .. این مغروریش بازم جونگکوک را حیرت زده نمود .. لبای خشک اش را تر کرد سپس بیحال گفت : از من باید بدت بیاد .. سپس سمت دست گیره در چرخید دستش را روی دستگیره در گذاشت ولی کجا باید میرفت جز این اتاق جای دیگری وجود نداشت .. دست های گرم جونگکوک تند مچ دست زریف دخترک را بیاختیار گرفت.. سپس تند گفت : باشه باشه میتونی تو اتاقت بمونی
ته یانگ بی حال و کمی گیج مانند دستش را روی سرش گذاشت در حالتی هم نبود که عتراض کند، گام های آرامی برداشت سپس روی مبل نشست : تو رو تخت بخواب،
هنوزم جونگکوک در متعجب بودند مانده بود ولی چرا از این فرصت استفاده نمیکرد تا استراحت ای بکند .. گام سمت تخت برداشت سپس کتش را پایین تخت انداخت و تند کفش همراه با جوراب هایش کشید پایین از تخت انداخت کلافه صورتی مخملی ته یانگ را روی خودش کشید تا زیر گردنش برد و روی شکم دراز کشید بوی شیرینی با بوی لجبازی گره خورده بود و این شد که یک لبخند ساده ای روی لبش آمد
جونگکوک : ولی اذیت کردن ته یانگ جدید رو خیلی دوست دارم.
ته یانگ با نفسی که بهش نزدیک شده بود .. به حدی به عقب پرسید و دستپاچه نفس کشید در حالی که سعی میکرد عادی باشه گفت: برای اولین و آخرین فرزند جئون میگم دیگه بهم نزدیک نشو ..
جونگکوک دست به سینه شد و خبیث گفت : اگه یکی بهم دو ماه پیش میگفت که به روزی ته یانگ اینو بهم میگه باور نمیکردم...
آسانسور ایستاد سپس جونگکوک ازش خارج شد، سپس با گام هاص تند سمت اتاق ته سانگ رفت .. دخترک کنجکاو همانند ای که ایستاده بود غرق افکار بود ... در آسانسور بسته میشد ولی تند ازش خارج شد .. نیم بوت های صورتی اش را روی زمین کوبید و دنبال جونگکوک دوید .. سپس با لحن بلندی داد زد : هی صبر کن
جونگکوک در کسری از ثانیه وارد اتاق شد ته یانگ داد زد سپس وارد اتاقش شد جونگکوک دست تو جیب کرد سپس ابرو بالا زد : اتاقت خوشگل نیست .. ته یانگ دست به سینه شد سپس مغرور رو ازش گرفت : خوب برو بیرون .. زو.... پلک های ته یانگ لرزید و مثل کوه ایستاد شوکه و با تعجب پلک هایش ایستاد سپس انگار صحنه ای از سریال یا همان چیزی به اسم فیلم مثل چرقه ای توفان و رعدوبرق، " دختری که در میان دیوار و مرد گیر افتاده بود ترسیده اشک میگرفت و تند صدا بر هم مثال در دروان چاه به گوشش خورد، " لطفا من نمیتونم "
نفس هایش به شمار افتاد احساس سرگیچی بهش دست داد سپس پاهایش سوست شدند جونگکوک به خوبی متوجه حال بد دختر بود
. تند دستش را دور کمر دخترک انداخت سپس به سمت خودش کشاند و کمی با لحن نگرانی ای زمزمه کرد : چی شد .. خوبی شرت گیج رفت ؟..
ته یانگ پلک های نیم و خماریش را باز و بسته کرد سپس دستش را روی سینه مرد فشرد تا ازش فاصله بگیره .. این مغروریش بازم جونگکوک را حیرت زده نمود .. لبای خشک اش را تر کرد سپس بیحال گفت : از من باید بدت بیاد .. سپس سمت دست گیره در چرخید دستش را روی دستگیره در گذاشت ولی کجا باید میرفت جز این اتاق جای دیگری وجود نداشت .. دست های گرم جونگکوک تند مچ دست زریف دخترک را بیاختیار گرفت.. سپس تند گفت : باشه باشه میتونی تو اتاقت بمونی
ته یانگ بی حال و کمی گیج مانند دستش را روی سرش گذاشت در حالتی هم نبود که عتراض کند، گام های آرامی برداشت سپس روی مبل نشست : تو رو تخت بخواب،
هنوزم جونگکوک در متعجب بودند مانده بود ولی چرا از این فرصت استفاده نمیکرد تا استراحت ای بکند .. گام سمت تخت برداشت سپس کتش را پایین تخت انداخت و تند کفش همراه با جوراب هایش کشید پایین از تخت انداخت کلافه صورتی مخملی ته یانگ را روی خودش کشید تا زیر گردنش برد و روی شکم دراز کشید بوی شیرینی با بوی لجبازی گره خورده بود و این شد که یک لبخند ساده ای روی لبش آمد
- ۳۵۰
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط