اتاق در سکوت سنگین پیش از سپیده دم غرق بود و تنها نور
اتاق در سکوتِ سنگین پیش از سپیده دم غرق بود و تنها نورِ لرزان ماه از میان پردههای حریر ردی نقرهای روی تخت انداخته بود . تهیونگ در حالی که هنوز سنگینی خوابی عمیق را در سرش حس میکرد آرام پلک میزد. هشیاری ذرهذره به بدنش بازمیگرد اما به محض اینکه چشمانش را کاملاً باز میکرد نفس در سینهاش حبس میشود
در فاصله چند سانتیمتری صورتش بیول روبروی او به خواب رفته بود تهیونگ برای لحظهای شوکه و منجمد میماند ضربان قلبش بالا رفت و غریزهاش او را وادار میکند که عقب بکشد اما چیزی در نگاهش او را متوقف میکند.
او سالهاست که دیوار بلندی از بیزاری و کینه دور خودش کشیده اما در این لحظهی عریانِ بیداری وقتی گارد دفاعیاش هنوز شکل نگرفته مبهوت زیباییِ بینقص بیول میشود. در این نورِ نیمهتاریک پوست بیول مثل مرمرِ تراشخورده صاف و درخشان بود مژههای بلند و مشکیاش سایهای نرم روی گونههایش انداخته و لبهایش در آرامش خواب کمی از هم فاصله گرفتهاند.
تهیونگ با نگاهی متناقض به او خیره شده بود چشمانش میان تحسینِ اجباری و نفرتِ دیرینه تاب میخورند. او از خودش عصبانی بود که چرا قلبش با دیدن آرامش این زن چنین بیمحابا میتپد. او به این فکر میکرد که چطور این همه زیبایی میتواند در وجود کسی باشد که او از تمام رفتارهایش متنفر است.
دستی که میخواست با خشونت بیول را از خواب بیدار کند در میان راه خشک شد . تهیونگ با نگاهی سرد اما لرزان خطوط چهره بیول را دنبال کرد . در اعماق وجودش جنگی میان عقل و احساس در گرفته است عقلش فریاد میزند که از او متنفر باش اما چشمانش در برابر این زیباییِ معصومانه در خواب توانِ برگرداندن نگاه را ندارند. او در سکوت به زنی خیره شده که همزمان بزرگترین درد و زیباترین منظرهی زندگیِ تاریک اوست
بیول به آرامی پلک زد و به محض اینکه چشمانش باز شدند با جفت چشمان تیره و نفوذناپذیر به رنگ عسلی تهیونگ روبرو شد که در فاصلهای بسیار کم به او خیره شده بود
بیول برای لحظهای از شدت شوک نفسش بند آمد. قلبش محکم به سینهاش کوبید و بدنش منجمد شد. او انتظار نداشت تهیونگ به این زودی بیدار شده باشد آن هم در حالی که با چنین دقتی نگاهش میکرد به سرعت خودش را عقب کشید و روی تخت نشست دستپاچگی و ترس در چهرهاش موج میزد سپس همانند ترسیده گفت : من نمیخواستم .. اینجا بخواب... یعنی پرنسس خیلی خواست ازم ..
در فاصله چند سانتیمتری صورتش بیول روبروی او به خواب رفته بود تهیونگ برای لحظهای شوکه و منجمد میماند ضربان قلبش بالا رفت و غریزهاش او را وادار میکند که عقب بکشد اما چیزی در نگاهش او را متوقف میکند.
او سالهاست که دیوار بلندی از بیزاری و کینه دور خودش کشیده اما در این لحظهی عریانِ بیداری وقتی گارد دفاعیاش هنوز شکل نگرفته مبهوت زیباییِ بینقص بیول میشود. در این نورِ نیمهتاریک پوست بیول مثل مرمرِ تراشخورده صاف و درخشان بود مژههای بلند و مشکیاش سایهای نرم روی گونههایش انداخته و لبهایش در آرامش خواب کمی از هم فاصله گرفتهاند.
تهیونگ با نگاهی متناقض به او خیره شده بود چشمانش میان تحسینِ اجباری و نفرتِ دیرینه تاب میخورند. او از خودش عصبانی بود که چرا قلبش با دیدن آرامش این زن چنین بیمحابا میتپد. او به این فکر میکرد که چطور این همه زیبایی میتواند در وجود کسی باشد که او از تمام رفتارهایش متنفر است.
دستی که میخواست با خشونت بیول را از خواب بیدار کند در میان راه خشک شد . تهیونگ با نگاهی سرد اما لرزان خطوط چهره بیول را دنبال کرد . در اعماق وجودش جنگی میان عقل و احساس در گرفته است عقلش فریاد میزند که از او متنفر باش اما چشمانش در برابر این زیباییِ معصومانه در خواب توانِ برگرداندن نگاه را ندارند. او در سکوت به زنی خیره شده که همزمان بزرگترین درد و زیباترین منظرهی زندگیِ تاریک اوست
بیول به آرامی پلک زد و به محض اینکه چشمانش باز شدند با جفت چشمان تیره و نفوذناپذیر به رنگ عسلی تهیونگ روبرو شد که در فاصلهای بسیار کم به او خیره شده بود
بیول برای لحظهای از شدت شوک نفسش بند آمد. قلبش محکم به سینهاش کوبید و بدنش منجمد شد. او انتظار نداشت تهیونگ به این زودی بیدار شده باشد آن هم در حالی که با چنین دقتی نگاهش میکرد به سرعت خودش را عقب کشید و روی تخت نشست دستپاچگی و ترس در چهرهاش موج میزد سپس همانند ترسیده گفت : من نمیخواستم .. اینجا بخواب... یعنی پرنسس خیلی خواست ازم ..
- ۲۶۸
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط