پارت بیستوچهارم | پیداش کن...
پارت بیستوچهارم | پیداش کن...
جنگکوک هنوز گوشی شکستهی لیانا را محکم در دستش گرفته بود.
نفسهایش نامنظم شده بود.
فقط یک فکر در سرش میچرخید...
«باید پیداش کنم...»
بدون معطلی با تهیونگ تماس گرفت.
ـ «همه رو خبر کن.»
ـ «لیانا رو دزدیدن.»
چند ثانیه سکوت آن طرف خط حاکم شد.
ـ «چی؟!»
ـ «هر کی رو میشناسی جمع کن. باید قبل از اینکه دیر بشه پیداش کنیم.»
---
همان شب...
داخل یک انبار قدیمی در حاشیهی سئول...
لیانا به آرامی چشمانش را باز کرد.
سرش بهشدت درد میکرد.
دستهایش با طناب به صندلی بسته شده بود.
نگاهش با وحشت اطراف را جستوجو کرد.
ـ «ک... کی اینجاست؟»
صدای قدمهایی در فضای تاریک انبار پیچید.
درِ آهنی باز شد.
هانا وارد شد.
با همان لبخند همیشگی...
اما این بار، ترسناکتر از همیشه.
لیانا با ناباوری به او خیره شد.
ـ «هانا...؟!»
هانا آرام جلو آمد.
ـ «بالاخره فهمیدی؟»
ـ «تمام این مدت... کار تو بود؟»
هانا خندید.
ـ «از همون روزی که جنگکوک شروع کرد به نگاه کردن بهت... ازت متنفر شدم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
ـ «فکر کردی با این کار، جنگکوک عاشقت میشه؟»
لبخند هانا محو شد.
محکم سیلیای به صورت لیانا زد.
صدای برخورد دستش در انبار پیچید.
ـ «اسمشو نیار!»
لیانا لبش را گاز گرفت تا اشکش سرازیر نشود.
ـ «اون... هیچوقت دوستت نداشت.»
هانا با خشم فریاد زد:
ـ «ساکت شو!»
---
همان لحظه...
جنگکوک و تهیونگ همراه چند نفر از اعضای تیم بسکتبال، تمام خیابانهای اطراف مدرسه را میگشتند.
هیچ اثری از لیانا نبود.
جنگکوک کلافه مشتش را به دیوار کوبید.
ـ «لعنتی...»
تهیونگ آرام گفت:
ـ «کوک... آروم باش. پیداش میکنیم.»
اما جنگکوک دیگر آرام نبود.
ناگهان تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
بدون معطلی تماس را وصل کرد.
صدای مردی با لحن سرد از آن طرف خط آمد.
ـ «دنبال لیانا میگردی؟»
رنگ از صورت جنگکوک پرید.
ـ «کی هستی؟!»
مرد خندید.
ـ «اگه میخوای دوباره زنده ببینیش...»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «فقط... تنها بیا.»
تماس قطع شد.
جنگکوک چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد آرام تلفنش را پایین آورد.
نگاهش دیگر شبیه یک دانشآموز نبود...
بلکه شبیه کسی بود که حاضر است برای نجات عزیزش، با هر خطری روبهرو شود.
او فقط یک جمله زیر لب گفت:
«صبر کن، لیانا... هر جا باشی، خودم میام دنبالت.»
پآیآن پآرت بیست و چهارم...🏀⃢💍
جنگکوک هنوز گوشی شکستهی لیانا را محکم در دستش گرفته بود.
نفسهایش نامنظم شده بود.
فقط یک فکر در سرش میچرخید...
«باید پیداش کنم...»
بدون معطلی با تهیونگ تماس گرفت.
ـ «همه رو خبر کن.»
ـ «لیانا رو دزدیدن.»
چند ثانیه سکوت آن طرف خط حاکم شد.
ـ «چی؟!»
ـ «هر کی رو میشناسی جمع کن. باید قبل از اینکه دیر بشه پیداش کنیم.»
---
همان شب...
داخل یک انبار قدیمی در حاشیهی سئول...
لیانا به آرامی چشمانش را باز کرد.
سرش بهشدت درد میکرد.
دستهایش با طناب به صندلی بسته شده بود.
نگاهش با وحشت اطراف را جستوجو کرد.
ـ «ک... کی اینجاست؟»
صدای قدمهایی در فضای تاریک انبار پیچید.
درِ آهنی باز شد.
هانا وارد شد.
با همان لبخند همیشگی...
اما این بار، ترسناکتر از همیشه.
لیانا با ناباوری به او خیره شد.
ـ «هانا...؟!»
هانا آرام جلو آمد.
ـ «بالاخره فهمیدی؟»
ـ «تمام این مدت... کار تو بود؟»
هانا خندید.
ـ «از همون روزی که جنگکوک شروع کرد به نگاه کردن بهت... ازت متنفر شدم.»
چشمهای لیانا پر از اشک شد.
ـ «فکر کردی با این کار، جنگکوک عاشقت میشه؟»
لبخند هانا محو شد.
محکم سیلیای به صورت لیانا زد.
صدای برخورد دستش در انبار پیچید.
ـ «اسمشو نیار!»
لیانا لبش را گاز گرفت تا اشکش سرازیر نشود.
ـ «اون... هیچوقت دوستت نداشت.»
هانا با خشم فریاد زد:
ـ «ساکت شو!»
---
همان لحظه...
جنگکوک و تهیونگ همراه چند نفر از اعضای تیم بسکتبال، تمام خیابانهای اطراف مدرسه را میگشتند.
هیچ اثری از لیانا نبود.
جنگکوک کلافه مشتش را به دیوار کوبید.
ـ «لعنتی...»
تهیونگ آرام گفت:
ـ «کوک... آروم باش. پیداش میکنیم.»
اما جنگکوک دیگر آرام نبود.
ناگهان تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
بدون معطلی تماس را وصل کرد.
صدای مردی با لحن سرد از آن طرف خط آمد.
ـ «دنبال لیانا میگردی؟»
رنگ از صورت جنگکوک پرید.
ـ «کی هستی؟!»
مرد خندید.
ـ «اگه میخوای دوباره زنده ببینیش...»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «فقط... تنها بیا.»
تماس قطع شد.
جنگکوک چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد آرام تلفنش را پایین آورد.
نگاهش دیگر شبیه یک دانشآموز نبود...
بلکه شبیه کسی بود که حاضر است برای نجات عزیزش، با هر خطری روبهرو شود.
او فقط یک جمله زیر لب گفت:
«صبر کن، لیانا... هر جا باشی، خودم میام دنبالت.»
پآیآن پآرت بیست و چهارم...🏀⃢💍
- ۳۸۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط