🦢 پارت سیویکم | حقیقت پدر
🦢 پارت سیویکم | حقیقت پدر
لیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.
— یعنی پدرت هم دروغ گفته؟
جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— نمیدونم.
لیانا با ناراحتی گفت:
— تو همیشه میگی نمیدونم...
جنگکوک جلو آمد.
— این بار واقعاً نمیدونم.
دوستدخترش خندید.
— بالاخره فهمیدی، جئون.
جنگکوک برگشت و با عصبانیت گفت:
— تو از کجا اینو میدونی؟
— چون مدتهاست با آدمهای پدرت در ارتباطم.
جنگکوک خشکش زد.
— چی؟
— فکر کردی فقط برای حسادت به لیانا این کارها رو میکردم؟
لیانا با ناباوری نگاهش کرد.
دختر ادامه داد:
— پدرت از همون اول میدونست دشمنها دنبال لیانا هستن.
جنگکوک با خشم گفت:
— پس چرا چیزی نگفت؟
— چون میخواست از لیانا به عنوان طعمه استفاده کنه.
لیانا عقب رفت.
— طعمه؟
دختر سر تکان داد.
— سونگهو فقط یکی از آدمهای این بازیه.
جنگکوک مشتهایش را گره کرد.
— مادرم کجاست؟
دختر لبخندش را از دست داد.
— نمیدونم.
— دروغ نگو!
— واقعاً نمیدونم.
جنگکوک چند لحظه به او خیره ماند.
بعد گوشیاش زنگ خورد.
پدرش بود.
جنگکوک تماس را جواب داد.
— کجایی؟
صدای پدرش آرام بود.
— خونه.
— مامان کجاست؟
چند ثانیه سکوت.
— جنگکوک، وارد این ماجرا نشو.
جنگکوک خندید؛ خندهای سرد.
— خیلی دیر گفتی.
— اون دختر رو از خودت دور کن.
جنگکوک نگاهش را به لیانا انداخت.
— چرا؟
— چون بودنش کنار تو همهچیز رو خراب میکنه.
جنگکوک با عصبانیت گفت:
— تو از اول میدونستی؟
پدرش جواب نداد.
جنگکوک تماس را قطع کرد.
لیانا آرام پرسید:
— چی گفت؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— گفت باید ازت دور بشم.
لیانا لبخند تلخی زد.
— شاید حق با اونه.
جنگکوک سریع گفت:
— نه.
لیانا به چشمهایش نگاه کرد.
— پس چرا؟
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
— چون هرچی بیشتر میفهمم، بیشتر مطمئن میشم که تو نباید تنها بمونی.
لیانا آرام گفت:
— جنگکوک...
جنگکوک نزدیک شد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
— من نمیدونم آخر این ماجرا چی میشه.
مکث کرد.
— ولی یه چیز رو میدونم.
— چی؟
— من دیگه اجازه نمیدم کسی ازت استفاده کنه.
در همان لحظه، صدای پیامی از گوشی لیانا آمد.
یک عکس جدید.
مادرش روی صندلی نشسته بود.
و پشت سرش...
پدر جنگکوک ایستاده بود.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وقتشه حقیقت رو از خودش بشنوید.» 🦢
پآیآن پآرت سی و یکم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟻𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟾📝
لیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.
— یعنی پدرت هم دروغ گفته؟
جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— نمیدونم.
لیانا با ناراحتی گفت:
— تو همیشه میگی نمیدونم...
جنگکوک جلو آمد.
— این بار واقعاً نمیدونم.
دوستدخترش خندید.
— بالاخره فهمیدی، جئون.
جنگکوک برگشت و با عصبانیت گفت:
— تو از کجا اینو میدونی؟
— چون مدتهاست با آدمهای پدرت در ارتباطم.
جنگکوک خشکش زد.
— چی؟
— فکر کردی فقط برای حسادت به لیانا این کارها رو میکردم؟
لیانا با ناباوری نگاهش کرد.
دختر ادامه داد:
— پدرت از همون اول میدونست دشمنها دنبال لیانا هستن.
جنگکوک با خشم گفت:
— پس چرا چیزی نگفت؟
— چون میخواست از لیانا به عنوان طعمه استفاده کنه.
لیانا عقب رفت.
— طعمه؟
دختر سر تکان داد.
— سونگهو فقط یکی از آدمهای این بازیه.
جنگکوک مشتهایش را گره کرد.
— مادرم کجاست؟
دختر لبخندش را از دست داد.
— نمیدونم.
— دروغ نگو!
— واقعاً نمیدونم.
جنگکوک چند لحظه به او خیره ماند.
بعد گوشیاش زنگ خورد.
پدرش بود.
جنگکوک تماس را جواب داد.
— کجایی؟
صدای پدرش آرام بود.
— خونه.
— مامان کجاست؟
چند ثانیه سکوت.
— جنگکوک، وارد این ماجرا نشو.
جنگکوک خندید؛ خندهای سرد.
— خیلی دیر گفتی.
— اون دختر رو از خودت دور کن.
جنگکوک نگاهش را به لیانا انداخت.
— چرا؟
— چون بودنش کنار تو همهچیز رو خراب میکنه.
جنگکوک با عصبانیت گفت:
— تو از اول میدونستی؟
پدرش جواب نداد.
جنگکوک تماس را قطع کرد.
لیانا آرام پرسید:
— چی گفت؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— گفت باید ازت دور بشم.
لیانا لبخند تلخی زد.
— شاید حق با اونه.
جنگکوک سریع گفت:
— نه.
لیانا به چشمهایش نگاه کرد.
— پس چرا؟
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
— چون هرچی بیشتر میفهمم، بیشتر مطمئن میشم که تو نباید تنها بمونی.
لیانا آرام گفت:
— جنگکوک...
جنگکوک نزدیک شد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
— من نمیدونم آخر این ماجرا چی میشه.
مکث کرد.
— ولی یه چیز رو میدونم.
— چی؟
— من دیگه اجازه نمیدم کسی ازت استفاده کنه.
در همان لحظه، صدای پیامی از گوشی لیانا آمد.
یک عکس جدید.
مادرش روی صندلی نشسته بود.
و پشت سرش...
پدر جنگکوک ایستاده بود.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وقتشه حقیقت رو از خودش بشنوید.» 🦢
پآیآن پآرت سی و یکم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟶📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟻𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟾📝
- ۱.۳k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط