(🖤 عهد مافیا
(🖤 عهد مافیا
#part²
﴿ویو ات﴾
از وقتی بابام اون حرف لعنتی رو زده بود، حتی یه دقیقه هم آروم نداشتم.
ازدواج؟!
اونم با رئیس خاندان جئون؟!
اصلاً مهم نبود کیه.
فقط این مهم بود که یکی میخواست برای زندگی من تصمیم بگیره.
همین بیشتر از هر چیزی عصبانیم میکرد.
...
صبح زود...
هنوز سر میز صبحونه ننشسته بودم که بابام گفت:
پدر ات:
امشب آماده باش.
ات اخم کرد.
ات:
برای چی؟
پدر:
خاندان جئون برای شام میان.
میخوام قبل از مراسم، شما دوتا همدیگه رو ببینین.
قاشق از دست ات افتاد.
ات:
یعنی امشب؟!
باباش بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه، گفت:
پدر:
آره.
و بهتره دردسر درست نکنی.
ات با حرص از پشت میز بلند شد.
ات:
قول نمیدم.
...
چند ساعت بعد...
عمارت خاندان جئون.
تهیونگ وارد دفتر جونگکوک شد.
تهیونگ:
عمو گفت امشب باید بری عمارت خاندان کیم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از پروندهها برداره، گفت:
جونگکوک:
میدونم.
تهیونگ چند قدم جلوتر اومد.
تهیونگ:
یه سؤال بپرسم؟
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد.
تهیونگ:
از کِی عاشقش شدی؟
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک:
هفت سال پیش.
تهیونگ:
هنوزم یادته؟
جونگکوک به قاب عکسی که روی میزش بود نگاه کرد.
جونگکوک:
بعضی آدما...
از ذهن آدم پاک نمیشن.
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
تهیونگ:
فقط یه چیز یادت باشه.
اون از این ازدواج خبر نداره...
ممکنه از همون اول ازت متنفر باشه.
جونگکوک آروم از جاش بلند شد.
کت مشکیش رو پوشید.
جونگکوک:
اشکالی نداره.
برای به دست آوردنش...
سالها صبر کردم.
اگه لازم باشه...
بازم صبر میکنم.
...
غروب...
عمارت خاندان کیم.
ات جلوی آینه ایستاده بود.
خدمتکارها اصرار داشتن لباس رسمی بپوشه.
اما ات با لج، سادهترین لباس ممکن رو انتخاب کرد.
ات:
همین خوبه.
اگه خوششون نیاد...
که چه بهتر.
...
چند دقیقه بعد...
صدای باز شدن در عمارت پیچید.
خدمتکارها با احترام کنار رفتند.
پدر ات با لبخند به استقبال مهمانها رفت.
جونگکوک و پدرش وارد سالن شدند.
جونگکوک کتوشلوار مشکی پوشیده بود و با همون آرامش همیشگی قدم برمیداشت.
ات از بالای پلهها نگاهی به مهمانها انداخت.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد...
برای چند لحظه مکث کرد.
ات (در دل):
این...
رئیس خاندان جئونه؟
اما خیلی زود نگاهش رو ازش گرفت.
از پلهها پایین اومد.
پدرش لبخند زد.
پدر ات:
ات...
ایشون جئون جونگکوکن.
جونگکوک نگاهش رو از ات برنداشت.
بعد از هفت سال...
بالاخره روبهروش ایستاده بود.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
اما ات...
فقط با یه تکون کوتاه سر سلام کرد.
نه لبخندی...
نه اشتیاقی.
و همون لحظه، جونگکوک فهمید...
راه سختی برای به دست آوردن قلب دختر روبهروش در پیش داره.)
همه ی کانال ها از این رمان ها میزارن قابل توجه ویسگون
#part²
﴿ویو ات﴾
از وقتی بابام اون حرف لعنتی رو زده بود، حتی یه دقیقه هم آروم نداشتم.
ازدواج؟!
اونم با رئیس خاندان جئون؟!
اصلاً مهم نبود کیه.
فقط این مهم بود که یکی میخواست برای زندگی من تصمیم بگیره.
همین بیشتر از هر چیزی عصبانیم میکرد.
...
صبح زود...
هنوز سر میز صبحونه ننشسته بودم که بابام گفت:
پدر ات:
امشب آماده باش.
ات اخم کرد.
ات:
برای چی؟
پدر:
خاندان جئون برای شام میان.
میخوام قبل از مراسم، شما دوتا همدیگه رو ببینین.
قاشق از دست ات افتاد.
ات:
یعنی امشب؟!
باباش بدون اینکه حتی سرش رو بلند کنه، گفت:
پدر:
آره.
و بهتره دردسر درست نکنی.
ات با حرص از پشت میز بلند شد.
ات:
قول نمیدم.
...
چند ساعت بعد...
عمارت خاندان جئون.
تهیونگ وارد دفتر جونگکوک شد.
تهیونگ:
عمو گفت امشب باید بری عمارت خاندان کیم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از پروندهها برداره، گفت:
جونگکوک:
میدونم.
تهیونگ چند قدم جلوتر اومد.
تهیونگ:
یه سؤال بپرسم؟
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد.
تهیونگ:
از کِی عاشقش شدی؟
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک:
هفت سال پیش.
تهیونگ:
هنوزم یادته؟
جونگکوک به قاب عکسی که روی میزش بود نگاه کرد.
جونگکوک:
بعضی آدما...
از ذهن آدم پاک نمیشن.
تهیونگ نفسش رو بیرون داد.
تهیونگ:
فقط یه چیز یادت باشه.
اون از این ازدواج خبر نداره...
ممکنه از همون اول ازت متنفر باشه.
جونگکوک آروم از جاش بلند شد.
کت مشکیش رو پوشید.
جونگکوک:
اشکالی نداره.
برای به دست آوردنش...
سالها صبر کردم.
اگه لازم باشه...
بازم صبر میکنم.
...
غروب...
عمارت خاندان کیم.
ات جلوی آینه ایستاده بود.
خدمتکارها اصرار داشتن لباس رسمی بپوشه.
اما ات با لج، سادهترین لباس ممکن رو انتخاب کرد.
ات:
همین خوبه.
اگه خوششون نیاد...
که چه بهتر.
...
چند دقیقه بعد...
صدای باز شدن در عمارت پیچید.
خدمتکارها با احترام کنار رفتند.
پدر ات با لبخند به استقبال مهمانها رفت.
جونگکوک و پدرش وارد سالن شدند.
جونگکوک کتوشلوار مشکی پوشیده بود و با همون آرامش همیشگی قدم برمیداشت.
ات از بالای پلهها نگاهی به مهمانها انداخت.
همین که چشمش به جونگکوک افتاد...
برای چند لحظه مکث کرد.
ات (در دل):
این...
رئیس خاندان جئونه؟
اما خیلی زود نگاهش رو ازش گرفت.
از پلهها پایین اومد.
پدرش لبخند زد.
پدر ات:
ات...
ایشون جئون جونگکوکن.
جونگکوک نگاهش رو از ات برنداشت.
بعد از هفت سال...
بالاخره روبهروش ایستاده بود.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
اما ات...
فقط با یه تکون کوتاه سر سلام کرد.
نه لبخندی...
نه اشتیاقی.
و همون لحظه، جونگکوک فهمید...
راه سختی برای به دست آوردن قلب دختر روبهروش در پیش داره.)
همه ی کانال ها از این رمان ها میزارن قابل توجه ویسگون
- ۱۵۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط