(
(
🖤 عهد مافیا
#part¹
﴿ویو راوی﴾
سئول...
شهری که بیشتر مردمش فقط خیابونهای شلوغ و برجهای بلندش رو میدیدن.
اما پشت اون ظاهر آروم...
دنیای خطرناکی وجود داشت.
دنیای مافیا.
بین تمام خاندانهای مافیایی کره، دو اسم از همه بیشتر به گوش میخورد.
خاندان جئون.
و
خاندان کیم.
خاندان کیم یکی از ثروتمندترین و بانفوذترین خانوادههای مافیایی بود.
همه میخواستن باهاشون شریک بشن...
چون هر کسی کنار خاندان کیم قرار میگرفت، قدرتش چند برابر میشد.
...
عمارت خاندان جئون...
جونگکوک تازه از یه جلسهی کاری برگشته بود.
کتش رو درآورد و روی مبل انداخت.
همون موقع صدای پدرش اومد.
پدر جونگکوک:
بیا اتاق کارم.
جونگکوک بدون حرف دنبالش رفت.
پدرش پشت میز نشست و مستقیم رفت سر اصل مطلب.
پدر:
میخوام با دختر خاندان کیم ازدواج کنی.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
انگار داشت مطمئن میشد چیزی رو اشتباه نشنیده.
پدر:
این ازدواج به نفع هر دو خانوادهست.
وقتی خاندان جئون و کیم کنار هم قرار بگیرن...
هیچکس دیگه جرئت نمیکنه مقابلمون وایسه.
جونگکوک خیلی آروم پرسید:
جونگکوک:
اسمش... اتِ؟
پدرش با تعجب نگاهش کرد.
پدر:
آره.
از کجا اسمشو میدونی؟
جونگکوک خیلی سریع نگاهش رو برگردوند.
جونگکوک:
فقط شنیده بودم.
پدرش بلند شد.
پدر:
تا چند روز دیگه مراسم آشنایی برگزار میشه.
امیدوارم دردسر درست نکنی.
جونگکوک فقط گفت:
جونگکوک:
باشه.
پدرش از اتاق بیرون رفت.
به محض بسته شدن در...
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
سالها...
سالها منتظر همچین روزی بود.
اما هیچکس، حتی پدرش، نمیدونست که این ازدواج برای جونگکوک فقط یه معامله نبود...
اون سالها بود عاشق ات شده بود.
...
همون موقع...
عمارت خاندان کیم...
ات:
چی؟!
یعنی واقعاً جدی میگین؟!
پدرش با خونسردی فنجون چای رو روی میز گذاشت.
پدر ات:
خاندان جئون درخواست ازدواج داده.
منم قبول کردم.
ات با ناباوری خندید.
ات:
شما قبول کردی؟!
یعنی حتی یه بارم نظر منو نپرسیدی؟
پدر:
این ازدواج برای آیندهی خانواده لازمه.
ات با عصبانیت از جاش بلند شد.
ات:
برای آیندهی خانواده...
یا برای منفعت خودتون؟
سکوت...
پدرش چیزی نگفت.
همین سکوت، جواب سؤال ات بود.
ات کیفش رو برداشت و به سمت در رفت.
پدر:
کجا؟
ات:
یه جا...
که حداقل یکی برای زندگیم تصمیم نگیره.
در رو محکم بست و از عمارت بیرون زد.
...
همون شب...
جونگکوک کشوی میزش رو باز کرد.
یه عکس قدیمی رو بیرون آورد.
دختری با لباس سفید، وسط باغ عمارت خاندان کیم ایستاده بود و با لبخند به دوربین نگاه میکرد.
جونگکوک آروم به عکس نگاه کرد و زیر لب گفت:
جونگکوک:
این بار...
دیگه لازم نیست فقط از دور نگاهت کنم.
اما اون طرف شهر...
همون دختری که جونگکوک سالها عاشقش بود...
داشت با خودش فکر میکرد چطور این ازدواج رو به هم بزنه.)
همه کانال ها از این رمان ها میزارن قابل توجه ویسگون
🖤 عهد مافیا
#part¹
﴿ویو راوی﴾
سئول...
شهری که بیشتر مردمش فقط خیابونهای شلوغ و برجهای بلندش رو میدیدن.
اما پشت اون ظاهر آروم...
دنیای خطرناکی وجود داشت.
دنیای مافیا.
بین تمام خاندانهای مافیایی کره، دو اسم از همه بیشتر به گوش میخورد.
خاندان جئون.
و
خاندان کیم.
خاندان کیم یکی از ثروتمندترین و بانفوذترین خانوادههای مافیایی بود.
همه میخواستن باهاشون شریک بشن...
چون هر کسی کنار خاندان کیم قرار میگرفت، قدرتش چند برابر میشد.
...
عمارت خاندان جئون...
جونگکوک تازه از یه جلسهی کاری برگشته بود.
کتش رو درآورد و روی مبل انداخت.
همون موقع صدای پدرش اومد.
پدر جونگکوک:
بیا اتاق کارم.
جونگکوک بدون حرف دنبالش رفت.
پدرش پشت میز نشست و مستقیم رفت سر اصل مطلب.
پدر:
میخوام با دختر خاندان کیم ازدواج کنی.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
انگار داشت مطمئن میشد چیزی رو اشتباه نشنیده.
پدر:
این ازدواج به نفع هر دو خانوادهست.
وقتی خاندان جئون و کیم کنار هم قرار بگیرن...
هیچکس دیگه جرئت نمیکنه مقابلمون وایسه.
جونگکوک خیلی آروم پرسید:
جونگکوک:
اسمش... اتِ؟
پدرش با تعجب نگاهش کرد.
پدر:
آره.
از کجا اسمشو میدونی؟
جونگکوک خیلی سریع نگاهش رو برگردوند.
جونگکوک:
فقط شنیده بودم.
پدرش بلند شد.
پدر:
تا چند روز دیگه مراسم آشنایی برگزار میشه.
امیدوارم دردسر درست نکنی.
جونگکوک فقط گفت:
جونگکوک:
باشه.
پدرش از اتاق بیرون رفت.
به محض بسته شدن در...
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
سالها...
سالها منتظر همچین روزی بود.
اما هیچکس، حتی پدرش، نمیدونست که این ازدواج برای جونگکوک فقط یه معامله نبود...
اون سالها بود عاشق ات شده بود.
...
همون موقع...
عمارت خاندان کیم...
ات:
چی؟!
یعنی واقعاً جدی میگین؟!
پدرش با خونسردی فنجون چای رو روی میز گذاشت.
پدر ات:
خاندان جئون درخواست ازدواج داده.
منم قبول کردم.
ات با ناباوری خندید.
ات:
شما قبول کردی؟!
یعنی حتی یه بارم نظر منو نپرسیدی؟
پدر:
این ازدواج برای آیندهی خانواده لازمه.
ات با عصبانیت از جاش بلند شد.
ات:
برای آیندهی خانواده...
یا برای منفعت خودتون؟
سکوت...
پدرش چیزی نگفت.
همین سکوت، جواب سؤال ات بود.
ات کیفش رو برداشت و به سمت در رفت.
پدر:
کجا؟
ات:
یه جا...
که حداقل یکی برای زندگیم تصمیم نگیره.
در رو محکم بست و از عمارت بیرون زد.
...
همون شب...
جونگکوک کشوی میزش رو باز کرد.
یه عکس قدیمی رو بیرون آورد.
دختری با لباس سفید، وسط باغ عمارت خاندان کیم ایستاده بود و با لبخند به دوربین نگاه میکرد.
جونگکوک آروم به عکس نگاه کرد و زیر لب گفت:
جونگکوک:
این بار...
دیگه لازم نیست فقط از دور نگاهت کنم.
اما اون طرف شهر...
همون دختری که جونگکوک سالها عاشقش بود...
داشت با خودش فکر میکرد چطور این ازدواج رو به هم بزنه.)
همه کانال ها از این رمان ها میزارن قابل توجه ویسگون
- ۱۹۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط