{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعتبامداد

ساعت۳بامداد:
انیا:با صدا رعدوبرق بیدار شدم ترسیده بدم
رفتم سمت اناق بکی در زدم جواب نداد رفتم سمت اتاق دامیان در زدم
دامیان: دیدم صدای در زدن میاد رفتم دروباز کردم دیدم آنیا هست
آنیا با گریه: د....د....دامیان من میترسم میشه بیام تو لطفا
دامیان: باشه بیا تو بدو بیا تو
آنیا: کجا میخوابی
دامیان: من رو تخت تو کجا میخوابی؟
انیا: نمیدونم هرجا تو بگی
دامیان:میخوای روتخت بخواب کنارمن اگر میترسی
آنیا:🍅🍅🍅-سرخ شدن-
دامیان:🍅🍅🍅🍅🍅
خلاصه اینا شب رو تخت پیش هم میخوابن دامیان دستشو دور کمرآنیا میبره و بغلش ویکنه تا خود صبح
نویسنده: دامیان الان خش به حالت شده😅😂
بکی: صبح پاشدم رفتم سمت اتاق دامیان تا بیدارش کنم نقشه رو بهش‌بگم( جیغ )دیدم انیا و دامیان کنار هم خوابیدن
دامیان: ها چی شده جنگ جهانی سوم شد معمورا ریخت مارو ببرن
آنیا: بکی دامیان راست میکه چی شده‌ ها
بکی: ش..ش.. شما پیش هم خوابیدینننن
با داد
آنیا: صبر کن بهت بگم چی شده بکی اونتوری که فکر میکنی نیس
ساعت۳بامداد:
انیا:با صدا رعدوبرق بیدار شدم ترسیده بدم
رفتم سمت اناقت در زدم جواب نداد رفتم سمت اتاق دامیان در زدم فهمیدی
دیدگاه ها (۰)

بچه ها پرف رو تقیر دادم کمم نکنیددددپراستی تا ۱۰ تا ایی نشم ...

مینی رومان 🦋🪻هشدار،این رومان غمکین میباشد و عاشقانه ماری:مث...

بکی: خوب اول باید یه بانک رو بزنیم نقشه اینه وقتی که شب شد آ...

کپی ممنوع لطفا کپی نکنید با رضاییت خودم کپی کنید🫠

ستاره دنباله دار پارت:۳

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط