یک چیز را هرگز نتوانستید از ما بگیرید ؛
یک چیز را هرگز نتوانستید از ما بگیرید ؛
حافظه مان را .
ما فراموش نمیکنیم چه بر سرمان آوردید چه چیزهایی از ما گرفتید و چگونه ما را به جایی رساندید که آرزویمان فقط یک زندگی معمولی شد .
پس اگر روزی تاریخ ورق خورد و کسی خواست بداند حقیقت چه بود بداند که ما اغراق نکردیم ، ما فقط زنده ماندیم تا شهادت بدهیم .
و این آخرین چیزی است که از ما باقی خواهد ماند....
.
.
.
برای من که خود را در هیچ قابِ دینی نمیگنجانم، اذان نه آوازِ آسمان که نوای شگفتانگیز شجریان بود، نه دعوت به سجده، که یادآورِ نجوای مادران در پشتِ شیشههای مهگرفته، و سکوتِ پدرانی که قدرتشان در ناگفتنهایشان جاری بود. — اما فاشیسم همیشه از کلمات شروع میشود؛ پیش از آنکه خیابان را بگیرد، خاطره را محاصره میکند. او معترض را «اغ.تشا.شگر» مینامد، و نوستالژیِ ما را، از میانِ انگشتانِ زمانهی ما میرباید. — امروز، اذان دیگر بویِ رشتهخشکارِ شامِ پدری نمیدهد، چادرِ مادرم، دیگر آن روسریِ مهربانِ کوچهباغهای کودکی نیست، و سجادهاش، آن پارچهی کهنهی عطرگرفته از اشکهای شبانه، دیگر بویِ عشق نمیدهد؛ بویِ ممنوعیت میدهد، بویِ اجباری که در گلو زخم میزند. — اما بشنو از من: آنها صدا را میدزدند، اما نمیتوانند سکوتِ پُر از فریادِ دلت را ببرند. آنها پارچه را میگیرند، اما نمیتوانند حرارتِ شانههای مادر را از پوستِ خاطرت پاک کنند. — فاشیسم، تو را از بیرون محاصره میکند، اما تو، درونخانهی دلت، هنوز سفرهای پهن داری که هیچ نیرویی نبُرد، سفرهای که مهمانش «مهر» است، نه «حکم»؛ و اذانش، نه از گلدسته، که از حنجرهی زخمیِ خودِ توست که همچنان، در سکوت، میخواند: «همهی آن عشقها را، من از یاد نبردهام.»
حافظه مان را .
ما فراموش نمیکنیم چه بر سرمان آوردید چه چیزهایی از ما گرفتید و چگونه ما را به جایی رساندید که آرزویمان فقط یک زندگی معمولی شد .
پس اگر روزی تاریخ ورق خورد و کسی خواست بداند حقیقت چه بود بداند که ما اغراق نکردیم ، ما فقط زنده ماندیم تا شهادت بدهیم .
و این آخرین چیزی است که از ما باقی خواهد ماند....
.
.
.
برای من که خود را در هیچ قابِ دینی نمیگنجانم، اذان نه آوازِ آسمان که نوای شگفتانگیز شجریان بود، نه دعوت به سجده، که یادآورِ نجوای مادران در پشتِ شیشههای مهگرفته، و سکوتِ پدرانی که قدرتشان در ناگفتنهایشان جاری بود. — اما فاشیسم همیشه از کلمات شروع میشود؛ پیش از آنکه خیابان را بگیرد، خاطره را محاصره میکند. او معترض را «اغ.تشا.شگر» مینامد، و نوستالژیِ ما را، از میانِ انگشتانِ زمانهی ما میرباید. — امروز، اذان دیگر بویِ رشتهخشکارِ شامِ پدری نمیدهد، چادرِ مادرم، دیگر آن روسریِ مهربانِ کوچهباغهای کودکی نیست، و سجادهاش، آن پارچهی کهنهی عطرگرفته از اشکهای شبانه، دیگر بویِ عشق نمیدهد؛ بویِ ممنوعیت میدهد، بویِ اجباری که در گلو زخم میزند. — اما بشنو از من: آنها صدا را میدزدند، اما نمیتوانند سکوتِ پُر از فریادِ دلت را ببرند. آنها پارچه را میگیرند، اما نمیتوانند حرارتِ شانههای مادر را از پوستِ خاطرت پاک کنند. — فاشیسم، تو را از بیرون محاصره میکند، اما تو، درونخانهی دلت، هنوز سفرهای پهن داری که هیچ نیرویی نبُرد، سفرهای که مهمانش «مهر» است، نه «حکم»؛ و اذانش، نه از گلدسته، که از حنجرهی زخمیِ خودِ توست که همچنان، در سکوت، میخواند: «همهی آن عشقها را، من از یاد نبردهام.»
- ۴۲۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط