تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part¹³]
*ا/ت ویو*
(علامت پسره ¥)
¥سلام خوشگله!
+سلام...
¥عزیزم... حیفه دختر جذابی مثل تو سینگل باشه!
+هاا؟ چی؟ من... من که سینگل نیستم...
¥شوخی خوبی بود فداتشم... خب... اسمت چیه زیبا؟!
+عااا... اسمم ا/ت هست.
¥ا/ت... ایم خوشگل برای یه دختر خوشگل...
+عاا... ممنونم... شما هم جذابی...
¥اووو... یعنی بالاخره ا/ت خانوم تصمیم گرفت ازم تعریف کنه... اوو... انگار خوابم.
+عااام... ممم...
¥اوووخدااا... کیوت خجالتی...
لبخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم که یهو اون پسره با مشت کسی به عقب پرت شد، برگشتم و جونگکوک رو پشتم دیدم که چشماش از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود.
+ج-جونگکوک...
با شنیدن صدام، با عصبانیت بهم نگاه کرد. بلند شدم و خواستم آرومش کنم که منو بلند کرد و مثل یه گونی سیب زمینی روی شونش انداخت و منو از پارتی برد بیرون.
+ج-جونگک-
-خفه شو ا/ت. (با داد)
از پارتی که بیرون اومد، به سمت ماشینم رفت، در شاگرد رو باز کرد و من رو توی ماشین انداخت، در رو بست و خودش ماشین رو دور زد و روی صندلی راننده نشست. ماشین رو روشن کرد و با سرعت به شروع به حرکت کرد. انگشتاش از عصبانیت شدیدش دور فرمون ماشین تا حد سفیدی حلقه شده بود. بعد از مدتی به عمارتش رسیدیم. ماشین رو توی پارکینگ برد و از ماشین بیرون اومد و دوباره من رو روی شونش انداخت و برد تو. از پله ها بالا رفت و از اون ستون بزرگ وسط راهرو گذشت و به سمت همون اتاقی که نمیدونستم چیه رفت و وارد اتاق شد. همه چیز اتاق قرمز بود.
ولی اون... اونا روی دیوار چیه؟ چرا... قضیه چیه؟ چرا منو آورده اینجا؟
*کوک ویو*
وقتی از دستشویی بیرون اومدم، یه پسره رو دیدم که پیش ا/ت نشسته بود. با دیدن اون پسر، خونم به جوش اومد. سریع به سمت ا/ت دویدم و پشتش وایسادم و به صورت اون پسر مشت محکمی زدم که باعث شد پسره به عقب بیفته. سریع ا/ت رو بلند کردم و با ماشینم به عمارتم بردمش و اون رو توی اتاقی که نمیدونست چیه بردم. روی تخت انداختمش و متوجه نگاه خیره و متعجبش به اطراف شدم.
+جونگ-جونگکوک... اینجا...
-اتاق قرمزه...
+چ-چی؟! چی دا-داری میگی؟ چ-چرا منو... آ-آوردی اینجا؟
- یادت رفته که داشتی با پسره خوش و بش میکردی، هاا؟
+کدوم پسره-هاااا؟ منظورت همونیه که اومد پیشم؟ کوک من... هیچ تقصیری ندارم... اون اومد و مزاحم شد.
-منم خرم و نفهمیدم که داشتی باهاش میخندیدی... باشه... هر وقت اونقدر تنبیهت کردم که از درد داشتی میمردی، اونوقته که التماسم میکنی تا بهت رحم کنم، پرنسس کوچولو.
+م-منظورت چیه؟
-خودت میفهمی...
لبخندی شیطنت آمیز و سادیسمانهای زدم وبه سمت کمدی رفتم و طنابی برداشتم و بعد به سمت شلاق هایی که از سایز ها و جنس های مختلف که روی دیوار از آویزی، آویزون بودن، رفتم و یکی از شلاق ها که از جنس چرم بود برداشتم. دوباره به سمتش برگشتم و روی تخت رفتم و رو به روش زانو زدم. دست و پاش رو با طناب بستم و بعدش انگشتام رو روی چرم کشیدم و با حس مالکیت و عصبانیت اما در عین حال با شیطنت بهش نگاه کردم، انگار ترسیده بود. اشکالی نداره، براش درس عبرت میشه که بدون اجازه من با کسی مخصوصا، پسر صحبت نکنه.
-ششش... عزیزم اشکالی نداره... بزرگ میشی یادت میره...
+کو-
تا خواست جملش رو کامل کنه که شلاق رو بالا بردم و با ضرب روی پاش کوبیدم که جیغش بلند شد. همینطوری چند بار به پاش شکمش، بازوش و غیره... ضربه زدم. بین ضرباتم شروع کرد به گریه کردن. بعد از چندین دقیقه ضربه زدن، جاهایی که ضربه خورده بود، سرخ و بعضی جاها حتی کبود شده بود.
+جونگکوک... خوا-خواهش... میکنم... بسه... درد دارهههه...
-نه عزیزم... تمومش نمیکنم... من تازه شروعش کردم پرنسس کوچولو!
چونش رو با خشونت گرفتم و بالا آوردم تا بهم نگاه کنه، اشکاش رو با خشونت با شستم پاک کردم. خم شدم و عمیقا بوسیدمش، همراهیم نکرد و فقط اشک ریخت، میتونستم شوری اشکاش رو بین لبام حس کنم. عقب کشیدم و دوباره با عصبانیت بیشتری شلاق رو بهش کوبیدم. بعد از مدتی شلاق رو ازش دور کردم و روی زمین انداختم. طناب رو از دست و پاش باز کردم. از اونجایی که لباسش بلند بود، دستم رو به سمت لبه لباسش بردم و از پایین شروع به پاره کردن لباسش با خشونت کردم و کم کم به سمت بالا رفتم.
اینم از پارت جدید... امشب میخوام این رمان رو تموم کنم... پس شاید سه مارت بزارم... پس لطفت شما هم حمایت کنید و فقط لایک نکنید... لطفا یه کامنت هم بزارید☺️
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
*ا/ت ویو*
(علامت پسره ¥)
¥سلام خوشگله!
+سلام...
¥عزیزم... حیفه دختر جذابی مثل تو سینگل باشه!
+هاا؟ چی؟ من... من که سینگل نیستم...
¥شوخی خوبی بود فداتشم... خب... اسمت چیه زیبا؟!
+عااا... اسمم ا/ت هست.
¥ا/ت... ایم خوشگل برای یه دختر خوشگل...
+عاا... ممنونم... شما هم جذابی...
¥اووو... یعنی بالاخره ا/ت خانوم تصمیم گرفت ازم تعریف کنه... اوو... انگار خوابم.
+عااام... ممم...
¥اوووخدااا... کیوت خجالتی...
لبخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم که یهو اون پسره با مشت کسی به عقب پرت شد، برگشتم و جونگکوک رو پشتم دیدم که چشماش از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود.
+ج-جونگکوک...
با شنیدن صدام، با عصبانیت بهم نگاه کرد. بلند شدم و خواستم آرومش کنم که منو بلند کرد و مثل یه گونی سیب زمینی روی شونش انداخت و منو از پارتی برد بیرون.
+ج-جونگک-
-خفه شو ا/ت. (با داد)
از پارتی که بیرون اومد، به سمت ماشینم رفت، در شاگرد رو باز کرد و من رو توی ماشین انداخت، در رو بست و خودش ماشین رو دور زد و روی صندلی راننده نشست. ماشین رو روشن کرد و با سرعت به شروع به حرکت کرد. انگشتاش از عصبانیت شدیدش دور فرمون ماشین تا حد سفیدی حلقه شده بود. بعد از مدتی به عمارتش رسیدیم. ماشین رو توی پارکینگ برد و از ماشین بیرون اومد و دوباره من رو روی شونش انداخت و برد تو. از پله ها بالا رفت و از اون ستون بزرگ وسط راهرو گذشت و به سمت همون اتاقی که نمیدونستم چیه رفت و وارد اتاق شد. همه چیز اتاق قرمز بود.
ولی اون... اونا روی دیوار چیه؟ چرا... قضیه چیه؟ چرا منو آورده اینجا؟
*کوک ویو*
وقتی از دستشویی بیرون اومدم، یه پسره رو دیدم که پیش ا/ت نشسته بود. با دیدن اون پسر، خونم به جوش اومد. سریع به سمت ا/ت دویدم و پشتش وایسادم و به صورت اون پسر مشت محکمی زدم که باعث شد پسره به عقب بیفته. سریع ا/ت رو بلند کردم و با ماشینم به عمارتم بردمش و اون رو توی اتاقی که نمیدونست چیه بردم. روی تخت انداختمش و متوجه نگاه خیره و متعجبش به اطراف شدم.
+جونگ-جونگکوک... اینجا...
-اتاق قرمزه...
+چ-چی؟! چی دا-داری میگی؟ چ-چرا منو... آ-آوردی اینجا؟
- یادت رفته که داشتی با پسره خوش و بش میکردی، هاا؟
+کدوم پسره-هاااا؟ منظورت همونیه که اومد پیشم؟ کوک من... هیچ تقصیری ندارم... اون اومد و مزاحم شد.
-منم خرم و نفهمیدم که داشتی باهاش میخندیدی... باشه... هر وقت اونقدر تنبیهت کردم که از درد داشتی میمردی، اونوقته که التماسم میکنی تا بهت رحم کنم، پرنسس کوچولو.
+م-منظورت چیه؟
-خودت میفهمی...
لبخندی شیطنت آمیز و سادیسمانهای زدم وبه سمت کمدی رفتم و طنابی برداشتم و بعد به سمت شلاق هایی که از سایز ها و جنس های مختلف که روی دیوار از آویزی، آویزون بودن، رفتم و یکی از شلاق ها که از جنس چرم بود برداشتم. دوباره به سمتش برگشتم و روی تخت رفتم و رو به روش زانو زدم. دست و پاش رو با طناب بستم و بعدش انگشتام رو روی چرم کشیدم و با حس مالکیت و عصبانیت اما در عین حال با شیطنت بهش نگاه کردم، انگار ترسیده بود. اشکالی نداره، براش درس عبرت میشه که بدون اجازه من با کسی مخصوصا، پسر صحبت نکنه.
-ششش... عزیزم اشکالی نداره... بزرگ میشی یادت میره...
+کو-
تا خواست جملش رو کامل کنه که شلاق رو بالا بردم و با ضرب روی پاش کوبیدم که جیغش بلند شد. همینطوری چند بار به پاش شکمش، بازوش و غیره... ضربه زدم. بین ضرباتم شروع کرد به گریه کردن. بعد از چندین دقیقه ضربه زدن، جاهایی که ضربه خورده بود، سرخ و بعضی جاها حتی کبود شده بود.
+جونگکوک... خوا-خواهش... میکنم... بسه... درد دارهههه...
-نه عزیزم... تمومش نمیکنم... من تازه شروعش کردم پرنسس کوچولو!
چونش رو با خشونت گرفتم و بالا آوردم تا بهم نگاه کنه، اشکاش رو با خشونت با شستم پاک کردم. خم شدم و عمیقا بوسیدمش، همراهیم نکرد و فقط اشک ریخت، میتونستم شوری اشکاش رو بین لبام حس کنم. عقب کشیدم و دوباره با عصبانیت بیشتری شلاق رو بهش کوبیدم. بعد از مدتی شلاق رو ازش دور کردم و روی زمین انداختم. طناب رو از دست و پاش باز کردم. از اونجایی که لباسش بلند بود، دستم رو به سمت لبه لباسش بردم و از پایین شروع به پاره کردن لباسش با خشونت کردم و کم کم به سمت بالا رفتم.
اینم از پارت جدید... امشب میخوام این رمان رو تموم کنم... پس شاید سه مارت بزارم... پس لطفت شما هم حمایت کنید و فقط لایک نکنید... لطفا یه کامنت هم بزارید☺️
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۲.۵k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط