تو نفهمیدی اما من سرانجام ریسمان را بریدم ریسمان را بری

تو نفهمیدی، اما من سرانجام ریسمان را بریدم. ریسمان را بریدم و خودم را از قیدِ هر معنا و مفهومی که برایم داشتی، آزاد کردم.
دیدگاه ها (۰)

من تنهایی گریه کردمتنهایی تلاش کردمتنهایی به زخمام مرهم زدمت...

+پس قلب هایمان چه ،؟-آنها برای شکستن خلق شده اند.+اما!_اما ن...

يكی از سمی ترين كارايی كه كردم اين بود كه بدی های ادمارو ناد...

- رنگش آبی بودنه رنگ چشم و پیراهنش، قلبِش آبی بودنه آبی دریا...

اینم از خودم....هر سوالی داشتی تو کامنتا بگو

امروز رفتم حمامحمام بخار کرده بود بدجورمخصوصا نفس خودمو حبس ...

@kadejaaa

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط