پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۱♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۱♡)
خوابی که دیده بود رو به وضوح به یاد داشت و حتی مرورش هم باعث میشد سردرد بگیره اما هر چی تلاش میکرد تکرار واژه ی تاوان در ذهنش
متوقف نمیشد!
نکنه این یه چرخهی بی پایان از تکرار یه روز عجیب غریب باشه
دوباره اطراف رو نگاه کرد برخلاف شب ،گذشته اتاق مرتب شده بود، اما آینه و لپ تاب هنوز شکسته بودن و دیگه خبری از گلدون ها و مجسمه های تزئینی نبود. چون شب گذشته تهیونگ تمامشون رو قربانی آشفتگیش کرده بود. نگاهی به ساعت انداخت که عدد ۷ صبح رو نشون میداد چرا باید این ساعت از صبح بیدار میشد؟ از جا بلند شد و پتو رو کنار زد. معدهاش از شدت گرسنگی و ضعف سر و صدا میکرد و بهش یادآور میشد تمام دیروز بجز حرص و خود خوری، چیزی نخورده. به محض بیرون رفتن از ،اتاق بوی پنکیک شیرینی زیر بینیش پیچید و بیشتر دلش رو مالش داد.
هنگام عبور از اتاق ،کناری نگاهی بهش انداخت که درش باز مونده بود
با وجود اعتراض معده،ش نتونست قدم بیشتری برداره اتاق ترکیبی از رنگ گلبهی و کرم بود و مشخص بود متعلق به شخص سوم این خونه ست
اسباب بازیها و ماشینهای ،بزرگ تخت و کمد لباس و
آویزهای روی سقف...
اما چیزی که توجه تهیونگ رو جلب کرده بود، عکسهای روی دیواره گلبهی رنگ بودند.
بی اراده قدمهایش به داخل کشیده شد.
نگاهش میخ اون عکسها بود و نفهمید چطور پاش به جعبه ی موسیقی روی زمین خورد و جعبه شروع به پخش کردن یه موسیقی آروم و مخصوص لالایی شد رو به روی عکس ایستاد عکسی که توش آیرین لباس سفید بیمارستان به تن داشت نوزاد کوچیکی رو توی بغلش گرفته بود و خودش(تهیونگ) درحال بو کشیدن گردن اون نوزاد بود.
چشمهای بسته و لبخند مسخ شده اش میتونست حالی که
اون زمان داشته رو مستقیما بهش انتقال بده! توی قاب عکس ،بعدی خودش رو میدید که با موهای آشفته و صورتی پف کرده غرق خوابه در حالی که پسر بچهی چند ماهه زیر دستش حبس شده و با چشمهای درشت و مشکی اش در حال نگاه کردن به صورت پدرشه.
تهیونگ حس عجیبی داشت. ته دلش مالش میرفت و طرز نگاه کنجکاو و معصوم بچه به خودش، به این حال دامن مـیزد
خوابی که دیده بود رو به وضوح به یاد داشت و حتی مرورش هم باعث میشد سردرد بگیره اما هر چی تلاش میکرد تکرار واژه ی تاوان در ذهنش
متوقف نمیشد!
نکنه این یه چرخهی بی پایان از تکرار یه روز عجیب غریب باشه
دوباره اطراف رو نگاه کرد برخلاف شب ،گذشته اتاق مرتب شده بود، اما آینه و لپ تاب هنوز شکسته بودن و دیگه خبری از گلدون ها و مجسمه های تزئینی نبود. چون شب گذشته تهیونگ تمامشون رو قربانی آشفتگیش کرده بود. نگاهی به ساعت انداخت که عدد ۷ صبح رو نشون میداد چرا باید این ساعت از صبح بیدار میشد؟ از جا بلند شد و پتو رو کنار زد. معدهاش از شدت گرسنگی و ضعف سر و صدا میکرد و بهش یادآور میشد تمام دیروز بجز حرص و خود خوری، چیزی نخورده. به محض بیرون رفتن از ،اتاق بوی پنکیک شیرینی زیر بینیش پیچید و بیشتر دلش رو مالش داد.
هنگام عبور از اتاق ،کناری نگاهی بهش انداخت که درش باز مونده بود
با وجود اعتراض معده،ش نتونست قدم بیشتری برداره اتاق ترکیبی از رنگ گلبهی و کرم بود و مشخص بود متعلق به شخص سوم این خونه ست
اسباب بازیها و ماشینهای ،بزرگ تخت و کمد لباس و
آویزهای روی سقف...
اما چیزی که توجه تهیونگ رو جلب کرده بود، عکسهای روی دیواره گلبهی رنگ بودند.
بی اراده قدمهایش به داخل کشیده شد.
نگاهش میخ اون عکسها بود و نفهمید چطور پاش به جعبه ی موسیقی روی زمین خورد و جعبه شروع به پخش کردن یه موسیقی آروم و مخصوص لالایی شد رو به روی عکس ایستاد عکسی که توش آیرین لباس سفید بیمارستان به تن داشت نوزاد کوچیکی رو توی بغلش گرفته بود و خودش(تهیونگ) درحال بو کشیدن گردن اون نوزاد بود.
چشمهای بسته و لبخند مسخ شده اش میتونست حالی که
اون زمان داشته رو مستقیما بهش انتقال بده! توی قاب عکس ،بعدی خودش رو میدید که با موهای آشفته و صورتی پف کرده غرق خوابه در حالی که پسر بچهی چند ماهه زیر دستش حبس شده و با چشمهای درشت و مشکی اش در حال نگاه کردن به صورت پدرشه.
تهیونگ حس عجیبی داشت. ته دلش مالش میرفت و طرز نگاه کنجکاو و معصوم بچه به خودش، به این حال دامن مـیزد
- ۱۴.۸k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط