{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۱۴ | مدرسه‌ی قدیمی

نیمه‌شب بود که ماشین جلوی مدرسه‌ی قدیمی هانا توقف کرد.

ساختمان سال‌ها بود تعطیل شده بود.

پنجره‌های شکسته، دیوارهای قدیمی و حیاطی که علف از بین سنگ‌هاش بیرون زده بود.

هانا از ماشین پیاده شد.

چند لحظه فقط به ساختمان خیره موند.

— عجیبه...

جونگکوک کنار ماشین ایستاد.

— چی؟

— حس می‌کنم قبلاً اینجا بودم.

سونگ‌هو گفت:

— بودی.

هانا برگشت سمتش.

— کی؟

— همون سالی که همه‌چیز شروع شد.

هانا اخم کرد.

— پس چرا چیزی یادم نمیاد؟

جونگکوک آرام گفت:

— چون حافظه‌ات هنوز کامل برنگشته.

هانا نفس عمیقی کشید.

— خب... بریم.

---

در اصلی قفل بود.

جونگکوک از در کناری وارد شد.

هانا پشت سرش راه افتاد.

راهرو تاریک بود.

هر قدمی که برمی‌داشت، حس آشنایی بیشتری پیدا می‌کرد.

ناگهان ایستاد.

— اینجا...

جونگکوک برگشت.

— چی؟

هانا به انتهای راهرو اشاره کرد.

— اون اتاق.

روی در نوشته شده بود:

K-17

چشم‌های جونگکوک گرد شد.

— اینجا نباید این نوشته باشه.

هانا جلو رفت.

دستش رو روی دستگیره گذاشت.

تصویری کوتاه توی ذهنش ظاهر شد.

یک دختر بچه...

همین راهرو...

و جونگکوک که دستش رو گرفته بود.

صدای خودش در کودکی:

— قول بده هیچ‌وقت این اتاق رو باز نکنی.

صدای جونگکوک:

— قول می‌دم.

هانا ناگهان دستش رو عقب کشید.

— من اینو یادمه.

جونگکوک آرام پرسید:

— چی؟

— خودم بهت گفتم این در رو باز نکنی.

سونگ‌هو با تعجب گفت:

— چرا؟

هانا سرش رو تکون داد.

— نمی‌دونم.

جونگکوک به قفل نگاه کرد.

— ولی الان باید بازش کنیم.

در باز شد.

---

داخل اتاق تقریباً خالی بود.

فقط یک میز، یک صندلی و یک کمد قدیمی.

هانا به سمت کمد رفت.

داخلش یک دفترچه پیدا کرد.

روی جلد نوشته شده بود:

HANA — MEMORY

هانا دفترچه رو باز کرد.

صفحه‌ی اول با خط کودکانه نوشته شده بود:

«امروز بابا گفت نباید درباره‌ی اتاق K-17 با کسی حرف بزنم.»

صفحه‌ی بعد:

«جونگکوک گفت ازم محافظت می‌کنه.»

هانا مکث کرد.

صفحه‌ی سوم:

«امروز یه مرد رو دیدم که انگشتر K داشت.»

هانا با هیجان گفت:

— انگشتر!

جونگکوک نزدیک شد.

— چی نوشته؟

هانا صفحه رو جلوش گرفت.

پایین صفحه یک جمله‌ی دیگه بود:

«بابا گفت اسم اون مرد رو هیچ‌وقت نباید فراموش کنم.»

اما اسم با جوهر سیاه پوشانده شده بود.

هانا با دقت صفحه رو نگاه کرد.

— چرا اسمش رو خط زده؟

سونگ‌هو جواب داد:

— چون کسی نمی‌خواسته تو به یادش بیاری.

همون لحظه صدای قدمی از پشت در اومد.

جونگکوک فوراً چراغ‌قوه رو خاموش کرد.

هر سه ساکت شدند.

دستگیره‌ی در آرام چرخید.

یک نفر وارد شد.

صدای مردی در تاریکی پیچید:

— می‌دونستم اینجا پیداتون می‌کنم.

هانا قلبش ریخت.

جونگکوک جلو رفت.

— کی هستی؟

چراغ راهرو روشن شد.

مردی با کت مشکی جلوی در ایستاده بود.

هانا با دیدنش خشکش زد.

صورتش رو نمی‌شناخت...

اما چیزی در نگاهش عجیب آشنا بود.

مرد لبخند زد.

— سلام، هانا.

هانا با صدای لرزون گفت:

— ما همدیگه رو می‌شناسیم؟

مرد آرام جواب داد:

— تو منو یادت نیست.

مکث کرد.

— ولی من هیچ‌وقت تو رو فراموش نکردم.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۴)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودمه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۳ | کسی که مرده بودهانا به سونگ‌...

بانو فیک نویسه حمایت شه؟@byulra_elarin

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۸ | اتاق مخفی— کجا؟هانا هنوز به ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط