پارت سه
پارت سه
نامجوک دفترچه منو گرفت و با سرعت رفت مدرسه تا رسید گفت که من پدرو مادر ندارم همه چیز رو گفت که من فوراً رفتم دوستاش دوباره منو گرفتن در اتاق ضبط صدا باز بود که نامجوک داخلش بود داشت توی بلند تمام چیز هایی نوشته بودم رو میگفت که من از کی خوشم میاد طاقتم تموم شد با گریه رفتم داخل و حرفش رو انکار کردم ولی اون کار خودشو کرد و همه چیز رو گفت ولی گفت من از نامجوک خوشم میاد اولش ناراحت شدم که چرا دروغ گفت ولی خیالم راحت شد که راستشو نگفت نامجوک بلندگو و قطع کردو گفت بعد مدرسه دنبالم بیا اشکامو پاک کردم رفتم سر کلاس خوبیش این بود که جیهون توی مدرسه کناریم هست واین خبر دیر به گوشش میرسه همه داشتن پشت سرم حرف میزدن مدرسه که تموم شد کتابمو جمع کردم داشتم میرفتم بیرون که نامجوک دستمو گرفت و منو برد کافه بهم گفت گریه نکن اگر نقش دوست دخترم رو بازی کنی کاری میکنم که کسی یادش نباشه چی توی بلند گو گفتم اشکامو پاک کردم داشتم به سمت خونه میرفتم
ویو جیهون
داشت به یوری کسی که دوستش داره کمک میکرد که ببرتش اتاق پرستاری که دوستش اومد گفت اینو ولش کن خودش دوست پسر داره الان باید به فکر لینا باشی
جیهون: اولن دوست پسرش میدونه
من یوری رو دوست دارم دومن خودش گفت که به یوری کمک کنم سومن مگه لینا چش شده( همه چیز رو تعریف کرد و با عصبانیت رفتم از دوستاش پرسیدم) که بهم خندیدن و گفتن تو که حتی برادر ناتنیش هم نیستی چرا ناراحت میشی لینا از اون سمت با گریه رفت با نامجوک هم رفت . رفتم خونه منتظر بودم که دیدم صدای در اومد رفتم سمت در و درو باز کردم و با عصبانیت
گفتم:...........
نامجوک دفترچه منو گرفت و با سرعت رفت مدرسه تا رسید گفت که من پدرو مادر ندارم همه چیز رو گفت که من فوراً رفتم دوستاش دوباره منو گرفتن در اتاق ضبط صدا باز بود که نامجوک داخلش بود داشت توی بلند تمام چیز هایی نوشته بودم رو میگفت که من از کی خوشم میاد طاقتم تموم شد با گریه رفتم داخل و حرفش رو انکار کردم ولی اون کار خودشو کرد و همه چیز رو گفت ولی گفت من از نامجوک خوشم میاد اولش ناراحت شدم که چرا دروغ گفت ولی خیالم راحت شد که راستشو نگفت نامجوک بلندگو و قطع کردو گفت بعد مدرسه دنبالم بیا اشکامو پاک کردم رفتم سر کلاس خوبیش این بود که جیهون توی مدرسه کناریم هست واین خبر دیر به گوشش میرسه همه داشتن پشت سرم حرف میزدن مدرسه که تموم شد کتابمو جمع کردم داشتم میرفتم بیرون که نامجوک دستمو گرفت و منو برد کافه بهم گفت گریه نکن اگر نقش دوست دخترم رو بازی کنی کاری میکنم که کسی یادش نباشه چی توی بلند گو گفتم اشکامو پاک کردم داشتم به سمت خونه میرفتم
ویو جیهون
داشت به یوری کسی که دوستش داره کمک میکرد که ببرتش اتاق پرستاری که دوستش اومد گفت اینو ولش کن خودش دوست پسر داره الان باید به فکر لینا باشی
جیهون: اولن دوست پسرش میدونه
من یوری رو دوست دارم دومن خودش گفت که به یوری کمک کنم سومن مگه لینا چش شده( همه چیز رو تعریف کرد و با عصبانیت رفتم از دوستاش پرسیدم) که بهم خندیدن و گفتن تو که حتی برادر ناتنیش هم نیستی چرا ناراحت میشی لینا از اون سمت با گریه رفت با نامجوک هم رفت . رفتم خونه منتظر بودم که دیدم صدای در اومد رفتم سمت در و درو باز کردم و با عصبانیت
گفتم:...........
- ۸۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط