Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "25"
☆از زبان هانا☆
توی تعجب بودم ، چرا بغلم کرده ؟ ترحمه؟ دلش سوخته به حالم ؟
برام اون لحظه چیزی مهم نبود انگار سال ها بود به این بغل نیاز داشتم
تا تونستم گریه کردم و اون هم موهامو نوازش کرد
ته: اشک هات تموم شد ( درحالی که سعی میکرد نخنده)
از بغلش بیرون امدم
هانا : ممنونم ....هق.... ببخشید
از بس گریه کردم لباست و گردنت خیسه
دستمال نداشتم و مجبور شدم که مینی اسکارفم رو بیرون بیارم
آروم نزدیکش شدم و خیسی های گردن و لباسش رو تمیز کردم
☆ویو ته☆
وقتی نزدیک گردنم شد و خیسی اشک هاش رو پاک کرد ، از شدت ضربان قلبم
بدنم انگاری بی حس بود
چیکار کردی با من؟
ته: ممنون
هانا : آقای کیم....من باید برم اگه ماریا بیاد فکری میکنه...و این درست نیست بلاخره اون نامزدته و زنته
ته : مهم نیست بازم ممنون اعتماد کردی!!
هانا بلند شد و از پیشم رفت ...من هم بلند شدم و رفتم
..........
پرش زمانی نیمه شب🌚🌀
☆ویو ته☆
اتاق من و ماریا یکی بود
اون خواب بود و من اصلا نمیتونستم بخوابم پالتوم رو پوشیدم و رفتم توی حیاط
داشتم قدم میزدم که ....گوشیم زنگ خورد...اوه کوکه
ته: بله کوک!
کوک : سلام داداش....باید برای پیدا کردن اون دختره پاپوش دوز به یه سفر کاری بری آمریکا ، و یادت باشه این سفر کاریه چون بعدش یه قراداد هم داری با شرکت درنا ، راستی ما نمیتونیم اعتماد کسی کنیم پس ماریا و بقیه نگو چیزی و ینفر هم که میدونی بی دفاع و بی طرف هست همراه خودت ببر
ته: باش فهمیدم ...! پرواز کی هست
کوک: بلیط برای پس فردا ساعت پنج صبح
ته: باش فعلا...
پرش زمانی فردا صبح 🌼🌞
☆از زبان راوی ☆
هانا با عجله و در عین حال خسته ، به سمت عمارت رفت
Part "25"
☆از زبان هانا☆
توی تعجب بودم ، چرا بغلم کرده ؟ ترحمه؟ دلش سوخته به حالم ؟
برام اون لحظه چیزی مهم نبود انگار سال ها بود به این بغل نیاز داشتم
تا تونستم گریه کردم و اون هم موهامو نوازش کرد
ته: اشک هات تموم شد ( درحالی که سعی میکرد نخنده)
از بغلش بیرون امدم
هانا : ممنونم ....هق.... ببخشید
از بس گریه کردم لباست و گردنت خیسه
دستمال نداشتم و مجبور شدم که مینی اسکارفم رو بیرون بیارم
آروم نزدیکش شدم و خیسی های گردن و لباسش رو تمیز کردم
☆ویو ته☆
وقتی نزدیک گردنم شد و خیسی اشک هاش رو پاک کرد ، از شدت ضربان قلبم
بدنم انگاری بی حس بود
چیکار کردی با من؟
ته: ممنون
هانا : آقای کیم....من باید برم اگه ماریا بیاد فکری میکنه...و این درست نیست بلاخره اون نامزدته و زنته
ته : مهم نیست بازم ممنون اعتماد کردی!!
هانا بلند شد و از پیشم رفت ...من هم بلند شدم و رفتم
..........
پرش زمانی نیمه شب🌚🌀
☆ویو ته☆
اتاق من و ماریا یکی بود
اون خواب بود و من اصلا نمیتونستم بخوابم پالتوم رو پوشیدم و رفتم توی حیاط
داشتم قدم میزدم که ....گوشیم زنگ خورد...اوه کوکه
ته: بله کوک!
کوک : سلام داداش....باید برای پیدا کردن اون دختره پاپوش دوز به یه سفر کاری بری آمریکا ، و یادت باشه این سفر کاریه چون بعدش یه قراداد هم داری با شرکت درنا ، راستی ما نمیتونیم اعتماد کسی کنیم پس ماریا و بقیه نگو چیزی و ینفر هم که میدونی بی دفاع و بی طرف هست همراه خودت ببر
ته: باش فهمیدم ...! پرواز کی هست
کوک: بلیط برای پس فردا ساعت پنج صبح
ته: باش فعلا...
پرش زمانی فردا صبح 🌼🌞
☆از زبان راوی ☆
هانا با عجله و در عین حال خسته ، به سمت عمارت رفت
- ۹۹۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط