Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "23"
☆ویو ته☆
ینفر جسم ریز نشسته و سرش میون پاهاشه
ته: حالت خوبه
هانا : وای ترسیدم .....سلام
سرش بالا بود منم نشستم و بهم خیره شد
هانا : راستی....مبارک باشه! ( لبخند)
با لبخندش یخ های قلبم حس کردم ذوب شدن
تهیونگ: ممنون ....چرا اینجایی!؟
هانا : دستور دادن من ندیمه هستم و این جلسه خانم ماریا هست و به من مربوط نیست و سعی نکنم جلب توجه کنم
هه..جالبه جلب توجه! خنده داره!
نگاهش به سمت زمین رفت
آروم اشک میریخت
وقتی دست چپش آورد بالا که اشک هاشو پاک کنه متوجه یه چیزی شدم
زخم روی دستش !
من چم شده! کیم تهیونگی که همه روی اسمش قسم میخورن تسلیم نگاه دختری شده که خدمتکار عمارتشون هست؟!
نه ته! ممکنه هوس باشه سریع گول نخور
ولی نمیتونستم بی اهمیت نسبت به این اشک ها و چشمای مظلومش باشم
تسلیم قلبم شدم و گفتم
تهیونگ: دستت چی شده؟!
هانا : چیز خاصی نیست ! ( درحالی که سعی کرد دستش قایم کنه)
محکم دستش رو گرفتم و نگاهی بهش انداختم
تهیونگ: به این میگی چیز خاصی نیست !!( عصبانیت )
اشک توی چشم هاش جمع شد
چرا طاقت دیدن اشک هاشو ندارم؟
بهش نزدیک شدم و صورتشو میون دست هام قاب کردم
تهیونگ: بگو چی شده....بهم اعتماد کن!
هانا دستم رو گرفت و آورد پایین
آقای کیم ....من ....من میترسم ( گریه و تردید)
شونه هاشو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم دلم طاقت این رو نداشت ناراحتیش رو ببینم درسته قبول ندارم بهش حسی دارم
اما دست خودم نیست کارهام نمیتونم ببینم ناراحته
آروم بغلش کردم
ادامه دارد.....
Part "23"
☆ویو ته☆
ینفر جسم ریز نشسته و سرش میون پاهاشه
ته: حالت خوبه
هانا : وای ترسیدم .....سلام
سرش بالا بود منم نشستم و بهم خیره شد
هانا : راستی....مبارک باشه! ( لبخند)
با لبخندش یخ های قلبم حس کردم ذوب شدن
تهیونگ: ممنون ....چرا اینجایی!؟
هانا : دستور دادن من ندیمه هستم و این جلسه خانم ماریا هست و به من مربوط نیست و سعی نکنم جلب توجه کنم
هه..جالبه جلب توجه! خنده داره!
نگاهش به سمت زمین رفت
آروم اشک میریخت
وقتی دست چپش آورد بالا که اشک هاشو پاک کنه متوجه یه چیزی شدم
زخم روی دستش !
من چم شده! کیم تهیونگی که همه روی اسمش قسم میخورن تسلیم نگاه دختری شده که خدمتکار عمارتشون هست؟!
نه ته! ممکنه هوس باشه سریع گول نخور
ولی نمیتونستم بی اهمیت نسبت به این اشک ها و چشمای مظلومش باشم
تسلیم قلبم شدم و گفتم
تهیونگ: دستت چی شده؟!
هانا : چیز خاصی نیست ! ( درحالی که سعی کرد دستش قایم کنه)
محکم دستش رو گرفتم و نگاهی بهش انداختم
تهیونگ: به این میگی چیز خاصی نیست !!( عصبانیت )
اشک توی چشم هاش جمع شد
چرا طاقت دیدن اشک هاشو ندارم؟
بهش نزدیک شدم و صورتشو میون دست هام قاب کردم
تهیونگ: بگو چی شده....بهم اعتماد کن!
هانا دستم رو گرفت و آورد پایین
آقای کیم ....من ....من میترسم ( گریه و تردید)
شونه هاشو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم دلم طاقت این رو نداشت ناراحتیش رو ببینم درسته قبول ندارم بهش حسی دارم
اما دست خودم نیست کارهام نمیتونم ببینم ناراحته
آروم بغلش کردم
ادامه دارد.....
- ۲۱۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط