اگه موقع آشپزی ببیننت
اگه موقع آشپزی ببیننت
🍘🍙🍛
کازتورا:
داشتی تو آشپزخونه غذا حاضر میکردی که کازتورا دیدت و سریع پیشبند پوشید و تخته و چاقو رو برداشت که کمکت غذا درست کنه
(تو: مطمئنی تورا؟!آسیب نمیبینی؟!؟)
که کازتورا با لبخند پر از اعتماد به نفسی گفت
(کازتورا:نگران نباش کارم بهتر از این حرف هاست
تو:لطفاً فقط مراقب باش پس باشه)
اولش همه چیز داشت خوب پیش میرفت خیلی با دقت و آروم داشت خورد میکرد اما توی یه لحظه دستش رو برید که تو هم نگران سمتش رفتی و جعبه کمک های اولیه که توی کابینت کنارش بود رو برداشتی و بعد از پماد زدن روی دستش و چسب زدن روش نگاه نگرانی بهش انداختی
(تو:بهتره بشینی تورا بقیش رو خودم انجام میدم)
اما خودت هم میدونستی که قرار نیست بشینه پررو تر از این حرف ها بود دوباره چاقو رو دست گرفت که اینبار تو پشتش وایساده و درحالی که دست هات رو روی دست هاش گذاشتی کمکش شروع به خوردن کردن کردی...
🎉🍰🎂
ران:
داشتی برای تولدش کیک می پختی ..
چون مطمئن بودی امروز هم مثل همیشه دیر وقت میاد کیک رو گذاشته بودی آخر سر آماده کنی
تمام خونه رو تزیین و کادو هارو مرتب روی میز چیده بودی
درحالی که توی آشپز خونه مشغول هم زدن مواد کیک بودی صدای چرخیدن کلید توی در اومد و ران وارد شد و تو هم مثل ابر بارونی حالت گرفته شد ...
ران اول بادیدن تزیینات و کادو ها کلی ذوق زده شد اما به روی خودش نیاورد و اومد توی آشپز خونه
(ران:چه خبر شده؟!
تو:هیچی همینطوری خواستم جشن بگیریم..
ران:که همینطوری....آره
تو:آره..)
مواد کیک که حالا حاضر شده بود رو توی قالب قلبی شکلی ریختی و توی فر گذاشتی و دما و زمان فر رو تنظیم کردی که خیلی یهویی تو بغلش فرو رفتی
(تو:چیکار میکنی
ران:دوست دارم و ممنونم ازت
تو:پس از اولش میدونستی نه؟! )
ران نمیخواست دلت رو بشکنه برای همین تظاهر کرد که نمیدونسته
(تو:منم دوست دارم تولدت مبارک ران)
بعد از آماده شدن کیک باهم دیگه تزیینش کردین و کلی خوشگذروندین...
🍢🥟🧆
ریندو:
دیروقت بود و تازه از سر کار برگشته بود انتظار داشت توی تخت در حالی که خوابی پیدات کنه اما تو توی آشپزخونه مشغول گرم کردن غذا بودی
اومد پیشت و پشت میز نهار خوری نشست و فقط نگات کرد خسته بود و این رو میتونستی از توی نگاهش بخونی
(تو:تاکی میخوای اونطری نگام کنی؟!
ریندو: تا موقعی که از دیدنت سیر شم و مطمئن شم یه فرشته چطور میتونه انقدر راحت روی زمین بچرخه)
تو با حرفاش هم خندت گرفته بود وهم اکلیلی شده بود با خنده گفتی
(تو:باشه باشه حرف های قشنگ بسته برو دوش بگیر تا من هم میز رو پچینم)
باشه ای گفت اما قبل از رفتن اول بوسه کوتاهی روی سرت و زد و بعد به سمت حموم رفت...
🍘🍙🍛
کازتورا:
داشتی تو آشپزخونه غذا حاضر میکردی که کازتورا دیدت و سریع پیشبند پوشید و تخته و چاقو رو برداشت که کمکت غذا درست کنه
(تو: مطمئنی تورا؟!آسیب نمیبینی؟!؟)
که کازتورا با لبخند پر از اعتماد به نفسی گفت
(کازتورا:نگران نباش کارم بهتر از این حرف هاست
تو:لطفاً فقط مراقب باش پس باشه)
اولش همه چیز داشت خوب پیش میرفت خیلی با دقت و آروم داشت خورد میکرد اما توی یه لحظه دستش رو برید که تو هم نگران سمتش رفتی و جعبه کمک های اولیه که توی کابینت کنارش بود رو برداشتی و بعد از پماد زدن روی دستش و چسب زدن روش نگاه نگرانی بهش انداختی
(تو:بهتره بشینی تورا بقیش رو خودم انجام میدم)
اما خودت هم میدونستی که قرار نیست بشینه پررو تر از این حرف ها بود دوباره چاقو رو دست گرفت که اینبار تو پشتش وایساده و درحالی که دست هات رو روی دست هاش گذاشتی کمکش شروع به خوردن کردن کردی...
🎉🍰🎂
ران:
داشتی برای تولدش کیک می پختی ..
چون مطمئن بودی امروز هم مثل همیشه دیر وقت میاد کیک رو گذاشته بودی آخر سر آماده کنی
تمام خونه رو تزیین و کادو هارو مرتب روی میز چیده بودی
درحالی که توی آشپز خونه مشغول هم زدن مواد کیک بودی صدای چرخیدن کلید توی در اومد و ران وارد شد و تو هم مثل ابر بارونی حالت گرفته شد ...
ران اول بادیدن تزیینات و کادو ها کلی ذوق زده شد اما به روی خودش نیاورد و اومد توی آشپز خونه
(ران:چه خبر شده؟!
تو:هیچی همینطوری خواستم جشن بگیریم..
ران:که همینطوری....آره
تو:آره..)
مواد کیک که حالا حاضر شده بود رو توی قالب قلبی شکلی ریختی و توی فر گذاشتی و دما و زمان فر رو تنظیم کردی که خیلی یهویی تو بغلش فرو رفتی
(تو:چیکار میکنی
ران:دوست دارم و ممنونم ازت
تو:پس از اولش میدونستی نه؟! )
ران نمیخواست دلت رو بشکنه برای همین تظاهر کرد که نمیدونسته
(تو:منم دوست دارم تولدت مبارک ران)
بعد از آماده شدن کیک باهم دیگه تزیینش کردین و کلی خوشگذروندین...
🍢🥟🧆
ریندو:
دیروقت بود و تازه از سر کار برگشته بود انتظار داشت توی تخت در حالی که خوابی پیدات کنه اما تو توی آشپزخونه مشغول گرم کردن غذا بودی
اومد پیشت و پشت میز نهار خوری نشست و فقط نگات کرد خسته بود و این رو میتونستی از توی نگاهش بخونی
(تو:تاکی میخوای اونطری نگام کنی؟!
ریندو: تا موقعی که از دیدنت سیر شم و مطمئن شم یه فرشته چطور میتونه انقدر راحت روی زمین بچرخه)
تو با حرفاش هم خندت گرفته بود وهم اکلیلی شده بود با خنده گفتی
(تو:باشه باشه حرف های قشنگ بسته برو دوش بگیر تا من هم میز رو پچینم)
باشه ای گفت اما قبل از رفتن اول بوسه کوتاهی روی سرت و زد و بعد به سمت حموم رفت...
- ۳۶۰
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط