پارت دو..
🥙🌮🥪
باجی:
خیلی دوست داشت یه بار غذا درست کردن باهات رو امتحان کنه ،بزای همین وقتی یه روز توی آشپزخونه مشغول آماده کردن نهار بودی پیشت اومد خیلی یهویی گفت
(باجی:میتونم بهت کمک کنم)
توهم خوشحال قبول کردی و باهم مشغول آماده کردن غذا شدید
بعد از تقریبا یه ساعت غذا داشت حاضر میشد، هردو به شاهکاری که توی آشپز خونه درست کرده بودین نگاه میکردین و انگار واقعا بمب ترکیده بود
(تو:آقای کیوسکه باجی بهتره که برای سلامت جانیت پیشبند ظرف شوییت رو بپوشی)
که هردوتون به حرفت خندیدید و بعد باهم شروع به جمع کردن آشپز خونه کردین و باهم آشپزی کردنتون تبدیل به بهترین خاطره اون هفته تون شد
(تو: بیا بعداً دوباره باهم آشپزی کنیم)
🧁🍧🍨
سانزو:
کاپ کیک هایی که چند ساعت پیش مشغول حاضر کردنشون بودی حالا کاملا خنک و سرد شده بودن و برای تزیینشون مشغول آماده کردن خامه بودی وقتی حاضر شد کمی ازش چشیدی که کمی ازش کنار لبت جامونده بود سانزو برای آب خوردن اومد آشپزخونه به محض دیدنت خنده ای روی لبش اومد که تو متعجب پرسیدی
(تو: چی شده به چی میخندی؟!!)
سانزو بدون جواب دادن بهت بهت نزدیک شد و با زدن بوسه ای به کنار لبت اون خامه رو خورد
که تو خجالت زده به عقب هولش دادی که اینبار بیشتر نزدیکت شد و لبهات رو بوسید
(سانزو:لبات از اون خامه شیرین تره....)
باجی:
خیلی دوست داشت یه بار غذا درست کردن باهات رو امتحان کنه ،بزای همین وقتی یه روز توی آشپزخونه مشغول آماده کردن نهار بودی پیشت اومد خیلی یهویی گفت
(باجی:میتونم بهت کمک کنم)
توهم خوشحال قبول کردی و باهم مشغول آماده کردن غذا شدید
بعد از تقریبا یه ساعت غذا داشت حاضر میشد، هردو به شاهکاری که توی آشپز خونه درست کرده بودین نگاه میکردین و انگار واقعا بمب ترکیده بود
(تو:آقای کیوسکه باجی بهتره که برای سلامت جانیت پیشبند ظرف شوییت رو بپوشی)
که هردوتون به حرفت خندیدید و بعد باهم شروع به جمع کردن آشپز خونه کردین و باهم آشپزی کردنتون تبدیل به بهترین خاطره اون هفته تون شد
(تو: بیا بعداً دوباره باهم آشپزی کنیم)
🧁🍧🍨
سانزو:
کاپ کیک هایی که چند ساعت پیش مشغول حاضر کردنشون بودی حالا کاملا خنک و سرد شده بودن و برای تزیینشون مشغول آماده کردن خامه بودی وقتی حاضر شد کمی ازش چشیدی که کمی ازش کنار لبت جامونده بود سانزو برای آب خوردن اومد آشپزخونه به محض دیدنت خنده ای روی لبش اومد که تو متعجب پرسیدی
(تو: چی شده به چی میخندی؟!!)
سانزو بدون جواب دادن بهت بهت نزدیک شد و با زدن بوسه ای به کنار لبت اون خامه رو خورد
که تو خجالت زده به عقب هولش دادی که اینبار بیشتر نزدیکت شد و لبهات رو بوسید
(سانزو:لبات از اون خامه شیرین تره....)
- ۲۴۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط