{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P3🍋‍🟩






هانیل با قدم های شمرده و حساب شده به سمت آشپزخانه رفت و غذارو از توی یخچال در آورد و گذاشت توی فر تا گرم بشه توی این فاصله اول خواست بره و بشینه توی پذیرایی اما یه لحظه چیزی جلوش رو گرفت اون از نامجون می ترسید واسه ی همین خواست بر گرده و بشینه توی آشپزخونه که با حرف نامجون موقف شد




-بیا بشین


دختر بدون هیچ اعتراضی نشست

&چشم

-رنگت پریده

هانیل از این حرفش جا خورد انگار انتظار نداشت آخه شب بود و همه جا تاریک پس اون از کجا صورتش رو دیده

&چیزی نیست فقط یکم خستم

-امروز....بازم ناهار نخوردی؟

& این روزا سعی میکنم ناهار رو حذف کنم و فقط صبحونه و شام بخورم

-این کارو نکن رژیم نگیر

&اما شما خودتون

نامجون حرفش رو قطع کرد

-اون برای قبل بود الان بدنت ضعیف تر شده و روز به روز داری ضعیف تر و لاغر تر میشی من نگفتم رژیم بگیر فقط گفتم حواست به اندام و برنامه ی غذاییت باشه

&بله متوجه هستم چشم


دوباره بینشون سکوت شد که ناگهان صدای «دینگ» فر دیوار های ضخیم سکوت رو در هم شکست هانیل بلند شد و به آشپزخونه برگشت و غذارو از فر بیرون کشید و گذاشت رو میز خودشم نشست پشتش و شروع کرد به خوردن و نامجون همون‌طور که داشت فیلم میدید هر از گاهی نگاش به طرف هانیل میلرزید و تو دلش با خودش میگفت «این دختر زیادی عجیبه» حتی خودشم نمیدونست چرا اما این حس رو داشت ولی هیچ چیز باعث کمرنگ شدن نفرت اون از این دختر نمی‌شد.

بعد چند دقیقه هانیل بالاخره شام رو تموم کرد ظرفارو جمع کرد و توی سینک گذاشت میخواست به سمت اتاق بره که قبل از رفتن به طرف نامجون برگشت و با لحن مودبی گفت:



& شبتون بخیر


نامجون هنوزم سرد حرف میزد

-شب بخیر






نامجون:


بعد از تموم شدن فیلم بلند شدم از رو کاناپه و کش و قوسی به بدنم دادم به خاطر یه جا نشستن بدنم خشک شده بود یکم گرسنم بود واسه ی همین رفتم آشپزخونه و یه کمیاب مثلثی برداشتم و با یه بطری قوطیه سوجو و نشستم رو مبل و شروع کردم به خوردنش. وقتی تموم شد مستقیم رفتم اتاقم و خودمو انداختم رو تخت خیلی خسته شده بودم واسه همین چند لحظه بعدش خوابم برد




صبح//





هانیل:


امروز یک شنبه بود و بابامم تعطیل بود و این یعنی اینکه قراره کل روزم رو با بابا توی خونه بگذرونم و این موضوع یکم مظتربم میکنه.
صبح زود پا شده بودم اول دوش گرفتم و بعدش موهامو خشک کردم و چون خیلی بلند بودن بالای سرم گوجه ای بستم یه هودی گشاد مشکی با شلوار ستش پوشیدم و رفتم پایین، بابام هنوز خواب بود خدمتکارا امروز رو مرخصی داشتن پس خودم رفتم آشپزخونه و شروع کردم به آشپزی بعد بیست مین تمومش کردم و میزو چیدم و دوتا قنجون قهوه ریختم و منتظر بابا موندم.

داشتم قهوه میخوردم که صدای قدم های کسی توجه مو جلب کرد سرمو بلند کردم دیدم بابا با یه پیرهن یقه اسکی کرمی و شلوار پارچه ی مشکی موهای که به خاطر خواب یکم پریشون شده بودن اما هنوزم حالت همیشگیشون رو داشتن و صورت جدی همیشگی از پله ها پایین اومدنا خودآگاه وقتی اومد آشپزخونه از جام بلند شدم



&سلام

-سلام... اینارو تو حاضر کردی؟

&بله


نامجون با تعجب به میز رنگی که هانیل چیده بود نگاه کرد

-خوبه.... فکر نمیکردم آشپزی بلد باشی

&از اجوما یاد گرفتم

-خوش مزست

&ممنون







ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۱)

P4🍋‍🟩 -هانیل؟&بله-دستت چیشده& آهان این؟ چیزی نیست سوخته-کی؟&...

جواب ناشناس هاتون 🧚🏻‍♂️

P2🍋‍🟩همه جا در سکوت کامل به سر میبرد فقط صدای برخورد قاشق و ...

P12🍋‍🟩هانیل:کم کم داشت خوابم میبرد که دوباره موج شدیدی از در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط