{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باور کنید او قصه از آغاز یادش ...

باور کنید او قصّه از آغاز یادش رفت
من هر چه کوشیدم، ولی او باز یادش رفت
عهدی که با من بسته بود انگار تا چشمش
افتاد بر یک دلبر طنّاز یادش رفت
شطرنج باز ماهری بود و عجب دارم!
بین تمام مهره ها، سرباز یادش رفت؟!
چشمی که با لالایی گیتار من می خُفت
هم سوز من هم گریه های ساز یادش رفت
او رفت و بعد از او نبودم آن منِ سابق
شد خامُش این دل، لذّت آواز یادش رفت
هفت آسمان زیر پرش در طرفه العینی
حک شد به چشمانش قفس، پرواز یادش رفت
بازیم و می بازیم و چاره غیرِ مردن نیست
وقتی که بازی همرهی با باز یادش رفت
دیدگاه ها (۸)

گاه گاهی دل من کنج قفس می گیردآدم از عشق که شد خسته نفس می گ...

‍ درون سینه ام هر جا، که بغض آسمون وا شهمی پیچه عطرِ ...

بوسه‌ای نذر بکن، کافری‌ام را ببردسردی این تن نیلوفری‌ام را ب...

راضی شدم دل داده ای زیرا تو را می خواستم از هر سفر غافل شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط