وانشات تکپارتی یونگی
وانشات تکپارتی یونگی
یونگی به عنوان دوست پسر
............................................................
( ساعت 4:05 صبح )
تو توی بغل یونگی بودی اما خواب نبودی چون اون دلدرد لعنتی نمی زاشت بخوابی و خیلی هم گرسنه ات بود و آنقدر دل درد داشتی نمیتونستی از جات پاشی و چیزی بخوری ، با صدای آروم گفتی : بابا یونگی......بابایی .
اون کمی تکون خورد و با صدای خواب آلود گفت : جانم ؟
تو گفتی : بابایی دلم درد میکنه و خیلی گرسنمه .
اون دلش نرم شد و گفت : الان یه چیزی درست می کنم بخوری .
و بعد پاشد و اول رفت برات کیسه ی آب گرم آورد و گذاشت روی دلت و پتو رو مرتب کرد و رفت توی آشپز خونه و شروع کرد برات یه سوپی که میدونست خیلی دوست داری رو درست کردن اول مواد لازم رو خورد کرد و بعد ریخت توی قابلمه و آب ریخت و گذاشت بپزه و بعد از نیم ساعت کل مواد پخته بود و تقریبا سوپ حاضر بود و اون بعد از چند دقیقه سوپ رو برات توی کاسه ریخت و آورد برات توی اتاق و بغلت کرد و بعد یه قاشق از سوپ رو فوت کرد و به لبش زد که ببینه زیادی داغ نباشه و بعد از اینکه مطمعن شد قاشق رو جلوی دهنت گرفت و گفت : پیشی کوچولو دهنت رو باز کن .
تو دهنت رو لازم کردی و اون یه قاشق از سوپ بهت داد به نظرت خیلی گرم و خوشمزه بود و با بعد با اشتها کل سوپ رو خوردی و کم کم با گرمای کیسه ی آب گرم دلت هم بهتر شده بود و یونگی دوباره بغلت کرد و تو سرت رو توی سینش گذاشتی و گفتی : مرسی بابایی .
و اونم سر پیشی کوچولوی لوسش رو بوسید و هردو به خواب فرو رفتین !
. پایان .
یونگی به عنوان دوست پسر
............................................................
( ساعت 4:05 صبح )
تو توی بغل یونگی بودی اما خواب نبودی چون اون دلدرد لعنتی نمی زاشت بخوابی و خیلی هم گرسنه ات بود و آنقدر دل درد داشتی نمیتونستی از جات پاشی و چیزی بخوری ، با صدای آروم گفتی : بابا یونگی......بابایی .
اون کمی تکون خورد و با صدای خواب آلود گفت : جانم ؟
تو گفتی : بابایی دلم درد میکنه و خیلی گرسنمه .
اون دلش نرم شد و گفت : الان یه چیزی درست می کنم بخوری .
و بعد پاشد و اول رفت برات کیسه ی آب گرم آورد و گذاشت روی دلت و پتو رو مرتب کرد و رفت توی آشپز خونه و شروع کرد برات یه سوپی که میدونست خیلی دوست داری رو درست کردن اول مواد لازم رو خورد کرد و بعد ریخت توی قابلمه و آب ریخت و گذاشت بپزه و بعد از نیم ساعت کل مواد پخته بود و تقریبا سوپ حاضر بود و اون بعد از چند دقیقه سوپ رو برات توی کاسه ریخت و آورد برات توی اتاق و بغلت کرد و بعد یه قاشق از سوپ رو فوت کرد و به لبش زد که ببینه زیادی داغ نباشه و بعد از اینکه مطمعن شد قاشق رو جلوی دهنت گرفت و گفت : پیشی کوچولو دهنت رو باز کن .
تو دهنت رو لازم کردی و اون یه قاشق از سوپ بهت داد به نظرت خیلی گرم و خوشمزه بود و با بعد با اشتها کل سوپ رو خوردی و کم کم با گرمای کیسه ی آب گرم دلت هم بهتر شده بود و یونگی دوباره بغلت کرد و تو سرت رو توی سینش گذاشتی و گفتی : مرسی بابایی .
و اونم سر پیشی کوچولوی لوسش رو بوسید و هردو به خواب فرو رفتین !
. پایان .
- ۴۸۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط