👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه
👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - معذرتخواهی●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
هیچکس چیزی نمیگفت و به نظر هم نمیرسید کسی بخواد شروع کنه. من هنوز بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم بفهمم چرا همه با هم اومدن. نگاهم روی آلبرت ثابت موند. چهرهش از همیشه جدیتر بود. چند لحظه فقط بهش خیره شدم، تا اینکه بالاخره پرسیدم:
- ویلیام: چی شده؟
آلبرت جواب نداد. فقط چند قدم جلو اومد. شرلوک بهش نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگه، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، آلبرت جلوی تخت ایستاد. با تعجب نگاش کردم.
- ویلیام: آلبرت؟
دستش رو بالا برد. چند لحظه بعد، تنها چیزی که حس کردم سوزش گونهم و چرخیدن سرم به سمت دیگه بود. چند ثانیه سکوت مطلق توی اتاق افتاد. دستم رو آروم روی گونهم گذاشتم، اما هنوز سرم رو سمت آلبرت برنگردونده بودم. لوئیس با ناراحتی نگاش کرد.
- لوئیس: آلبرت... آروم باش.
آلبرت هنوز با عصبانیت نگام میکرد. دستهاش رو مشت کرده بود.
- آلبرت: چرا؟
صداش رو بالا آورد و سرم داد زد.
- آلبرت: چرا این کارو کردی، ویلیام؟
سرمو پایین انداختم و سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم.
ویلیام: من فقط—
- آلبرت: "فقط" چی؟
صداش بالاتر رفت.
- آلبرت: فقط میخواستی خودتو بکشی؟
چیزی نگفتم. بعد از چند لحظه خیلی آروم گفتم:
- ویلیام: نمیخواستم کسی رو درگیر کنم.
آلبرت با ناباوری خندید.
- آلبرت: درگیر؟
یه قدم دیگه جلو اومد.
- آلبرت: تو برادر منی، ویلیام! فکر کردی اگه بمیری، ما فقط شونه بالا میندازیم و میگیم "خب... تموم شد"؟
لبهام رو به هم فشار دادم و چیزی نگفتم. لوئیس جلو اومد.
- لوئیس: وقتی فهمیدیم چی شده، نمیدونستیم باید عصبانی باشیم یا بترسیم.
سرمو بالا آوردم و به بقیه نگاه کردم. فرد کنار دیوار ایستاده بود و ساکت مونده بود. باند و موران هم با اخم نگام میکردن. استاد چند قدم جلو اومد و با صدای آروم گفت:
- استاد: همهمون یه جورایی ازت ناراحتیم.
- ویلیام: ناراحت؟
- استاد: آره. نه فقط به خاطر کاری که کردی... بیشتر به خاطر اینکه فکر کردی لازم نیست به هیچکدوممون چیزی بگی.
نگاهم رو پایین انداختم.
- ویلیام: اگه میگفتم، جلومو میگرفتین.
- لوئیس: دقیقا، چون نمیخواستیم از دستت بدیم.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. آلبرت دوباره یه قدم جلو اومد. این بار صداش هنوز عصبانی بود، ولی آرومتر از قبل.
- آلبرت: میدونی بدترین قسمت چی بود؟
سرمو بالا آوردم و اینبار بهش نگاه کردم.
- آلبرت: وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید دیر رسیده باشم. دیگه هیچوقت این کارو با ما نکن.
این بار دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. بعد از چند ثانیه، خیلی آروم گفتم:
- ویلیام: ببخشید.
شرلوک که تا اون لحظه ساکت کنار دیوار ایستاده بود، بالاخره صاف ایستاد و گفت:
- شرلوک: خب... حالا که همه مطمئن شدن ویلیام هنوز زندهست، میشه یکم آرومتر باهاش حرف زد؟
- موران: تو هم خیلی آرومی.
شرلوک شونهای بالا انداخت و با یه لبخند به همه نگاه کرد.
- شرلوک: من از اول همین بودم.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۵ - خانواده●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - معذرتخواهی●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
هیچکس چیزی نمیگفت و به نظر هم نمیرسید کسی بخواد شروع کنه. من هنوز بهشون خیره شده بودم و سعی میکردم بفهمم چرا همه با هم اومدن. نگاهم روی آلبرت ثابت موند. چهرهش از همیشه جدیتر بود. چند لحظه فقط بهش خیره شدم، تا اینکه بالاخره پرسیدم:
- ویلیام: چی شده؟
آلبرت جواب نداد. فقط چند قدم جلو اومد. شرلوک بهش نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگه، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، آلبرت جلوی تخت ایستاد. با تعجب نگاش کردم.
- ویلیام: آلبرت؟
دستش رو بالا برد. چند لحظه بعد، تنها چیزی که حس کردم سوزش گونهم و چرخیدن سرم به سمت دیگه بود. چند ثانیه سکوت مطلق توی اتاق افتاد. دستم رو آروم روی گونهم گذاشتم، اما هنوز سرم رو سمت آلبرت برنگردونده بودم. لوئیس با ناراحتی نگاش کرد.
- لوئیس: آلبرت... آروم باش.
آلبرت هنوز با عصبانیت نگام میکرد. دستهاش رو مشت کرده بود.
- آلبرت: چرا؟
صداش رو بالا آورد و سرم داد زد.
- آلبرت: چرا این کارو کردی، ویلیام؟
سرمو پایین انداختم و سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم.
ویلیام: من فقط—
- آلبرت: "فقط" چی؟
صداش بالاتر رفت.
- آلبرت: فقط میخواستی خودتو بکشی؟
چیزی نگفتم. بعد از چند لحظه خیلی آروم گفتم:
- ویلیام: نمیخواستم کسی رو درگیر کنم.
آلبرت با ناباوری خندید.
- آلبرت: درگیر؟
یه قدم دیگه جلو اومد.
- آلبرت: تو برادر منی، ویلیام! فکر کردی اگه بمیری، ما فقط شونه بالا میندازیم و میگیم "خب... تموم شد"؟
لبهام رو به هم فشار دادم و چیزی نگفتم. لوئیس جلو اومد.
- لوئیس: وقتی فهمیدیم چی شده، نمیدونستیم باید عصبانی باشیم یا بترسیم.
سرمو بالا آوردم و به بقیه نگاه کردم. فرد کنار دیوار ایستاده بود و ساکت مونده بود. باند و موران هم با اخم نگام میکردن. استاد چند قدم جلو اومد و با صدای آروم گفت:
- استاد: همهمون یه جورایی ازت ناراحتیم.
- ویلیام: ناراحت؟
- استاد: آره. نه فقط به خاطر کاری که کردی... بیشتر به خاطر اینکه فکر کردی لازم نیست به هیچکدوممون چیزی بگی.
نگاهم رو پایین انداختم.
- ویلیام: اگه میگفتم، جلومو میگرفتین.
- لوئیس: دقیقا، چون نمیخواستیم از دستت بدیم.
برای چند لحظه چیزی نگفتم. آلبرت دوباره یه قدم جلو اومد. این بار صداش هنوز عصبانی بود، ولی آرومتر از قبل.
- آلبرت: میدونی بدترین قسمت چی بود؟
سرمو بالا آوردم و اینبار بهش نگاه کردم.
- آلبرت: وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید دیر رسیده باشم. دیگه هیچوقت این کارو با ما نکن.
این بار دیگه چیزی برای گفتن نداشتم. بعد از چند ثانیه، خیلی آروم گفتم:
- ویلیام: ببخشید.
شرلوک که تا اون لحظه ساکت کنار دیوار ایستاده بود، بالاخره صاف ایستاد و گفت:
- شرلوک: خب... حالا که همه مطمئن شدن ویلیام هنوز زندهست، میشه یکم آرومتر باهاش حرف زد؟
- موران: تو هم خیلی آرومی.
شرلوک شونهای بالا انداخت و با یه لبخند به همه نگاه کرد.
- شرلوک: من از اول همین بودم.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۵ - خانواده●•
- ۳۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط