{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . قلبم به تپش افتاد ، رنگم پرید و افکارم به هر گوشه ای رفت یعنی پدر پریسا با من چه کار داشت ؟ گفتم چشم در خدمتم  گفت پس پایین منتظرم باش از در اپارتمان تا پایین درب و امدن پدر پریسا سالها طول کشید....
اگر  اعتراض میکرد ؟
اگر میگفت مزاحم پریسا نشو !
گر از من ایراد میگرفت و خانواده ام را به رخم می کشید ؟
اگر میگفت پریسا را از تو سر تر است ؟
دستم به شدت عزق کرد . لرزش قفسه سبنه ام را حس میکردم . تا پدر پریسا امد  و گفت ((سیاوش جان
فقط میخواهم چند جمله با شما بگویم و از شما قول بگیرم این حرفها بین مان باشد و به کسی چیزی نگویی ...))
گفتم چشم خیالتان راحت  بین خودمان می ماند
پدر پریسا گفت من هم جوان بودم عشق را می شناسم و میدانم بین تو و پریسا عشق و اعتماد عمیقی وجود دارد اگر شرم و حیا مانع تو نبود  بدون شک از پریسا خاستگاری میکردی اعتماد پریسا به شما یعنی اعتماد من و مادر و برادرش به شما  برای اینکه از الان تا زمان فارغ التحصیلی برنامه ریزی کنی امید وارم با خانه و ماشین به خاستگاری پریسا بیایی ! به تو قول میدهم که از ما جواب منفی نمی شنوی و میتوانم با همان چشمی که به  پسرم نگاه میکنم به تو نگاه کنم .
 من میدانم تو پسر با اراده ای هستی و همانطور که  توانستی کنکور قبول شوی و دل مشکل پسند پریسا را بدست آوری و اعتمادش را جلب کنی و بر ساز گیتار مسلط شوی
میتوانی براحتی خانه و ماشین هم تهیه کنی . اگر  در این مسبر به مشکلی بر خوردی روی کمک من و پریسا هم حساب کن تنهایت نمی گذارم .
خیره به چشمان پدر پریسا نگاه میکردم اب دهانم خشک شده بود  خودم را بین مرز و خواب و خیال می دیدم
پدر پریسا اینگونه با اخترام با من صحبت میکرد و موافقتش را با ازدواج من و پریسا اعلام .... میکفت برای رسبدن به اهدافم کمکم میکند  نتوانستم یک کلمه حرف بزنم . خواستم به پاهایش بیفتم که بلندم کرد ...
همانطور که پریسا در مورد احترام پدرم سفارش میکرد  دستش را گرفتم و بوسیدم  با چشمانی که از ذوق تر شده بود نگاهش کردم لال شده بودم زبانم در دهانم نمیچرخید تمام واژه ها را فراموش کرده بودم ...
بی اختیار در اغوشش گرفتم و شانه هایش را بوسیدم
لبخند میزد باز دستش را بوسیدم کاملا از هیجاان زبانم بند امده بود .
وقتی حال مرا دید با صدای بلند گفت پریسا جان بیا بابا بهتون تبریک میگم .پریسا امد چه آمدنی چه لبخندی چه نزدیک شدنی خدا کلید بهشت را در اختیارم گذاشته بود.. پدر پریسا گفت این راز بین ما سه نفر می ماند سیاوش یقین دارم میتوانی در دانشگاه کاملا عادی برخورد کنی و مثل گذشته از دور در دفاع از پریسا از جان دریغ نکنی غیرتت باعث شد به تو اعتماد کنم ...مانند کودکی که به دنیا امده بود فقط اشک ریختم و بر پای پریسا  افتادم و برای بار دوم کفشش را بوسیدم ...
پریسا بلندم کرد ولی من قادر به حرف زدن نبودم با چشمان تر به پریسا و پذرش نگاه میکردم که پدر پریسا گفت
سباوش اعتبار و ابروی خودم و سرنوشت دخترم را بتو سپردم و دخترم را به دست تو دادم و هردوی شما را به خدای امیرالمومنین . روز غدیر را نشان این عهد و قول به یاد داشته باش .... با تکان سر تایید میکردم و خیلی ارام میگفتم چشم که پدر پریسا گفت باید هردوی شما به من قول بدهید از درس خواندن خسته نشوید و تا مقطع فوق دکتری ادامه دهید ... دوست دارم استادی هر دوی شما در دانشگاه ببینم
باورنمیکردم بیدار باشم این غیرممکن بود
دیدگاه ها (۴)

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

ص ۳۷فکر روز دوشنبه خانه پریسا عذابم میداد با خودم میگفتم  اگ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

ص۵۹تاقت نداشتم دانشگاه بدون پریسا برایم حکم سلول انفرادی داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط