✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۴۴ (♡)
لي.. من داشتم چیکار میکردم؟ خلع صلاح کامل جلوش بودم و
اگه ادامه میداد ممکن بود همراهیش کنم. چم شده بود؟ چه راحت خلع صلاحم کرد. تند دستم رو روي لبهام گذاشتم و سفت فشردمش تا شاید التهابم رو کم کنم... صداش رو میشنیدم که ایفون رو جواب داد
جیمین : بله.. اه..فرد..
اوه اوه امشب قرار بود دوستش بیاد اصلا یادمون رفته بود.
تند گفت
جیمین : مسخره نشو.. فرداشب بيا..
چشمامو بستم تا خودمو اروم کنم. گفت
جیمین : دیروقته. عصبي و نفسش رو بیرون داد و گفت:باشه باشه کنه..يکي دوساعت دیگه بیا .. الان...یه کم اوضاع بهم ریخته..
و جدي گفت: باشه..
و ایفون رو گذاشت. قدمهاشو شنیدم که اینوري اومد.
باز ضربان قلبم رو مرز خودکشي رفت. کس دیگه ای هم بود این تاثیر رو روم میذاشت یا.. لبامو محکم به هم فشردم..
کمي مشوش گفت
جیمین : یکی از دوستام.. قرار بود امشب بیاد و.. همه چیز رو میدونه
نفس عمیقی کشید و گفت... جیمین : گفتم یکی دوساعت دیگه برگرده..در اصل... دوست داشت تو رو ببینه ولي..اگه دوست
نداری مشکلي نداره و..ميتوني تو اتاقت بموني..هرجوری راحتی
اروم و به زور گفتم مشکلی نیست..
اخ.. صداي لعنتيم خيلي ميلرزيد. قدمهاش دور شد و رفت سمت اتاقش.
به زور لبخند باريکي زدم و به زور نفسم رو بیرون دادم.. امشب..
واقعا چه شبی بود. اولش جنگ و دعوا و بعدش.. اوووف..
باید دوش بگیرم که شاید این التهاب لعنتيم كم بشه.. سریع رفتم حمام.. یه دوش کوتاه گرفتم.. مچ دوتا دستم از فشارهاي اون حیوون سرخ شده بود.. لعنتي.. رفتم سراغ کمد لباسهام.. واي.. لباسام.. چمدونم.. همه اون خونه جا موند. زدم وسط پیشونیم انقدر اشفته بودم که چمدون یادم
رفت.. کلافه داخل کمد رو نگاه کردم.. لباسهاي خواهرش..
فقط همینا رو برای پوشیدن داشتم و از طرفي..براي
اومدن دوستش میخواستم مرتب تر باشم پس..این لباسا
بهتر بودن دوست نداشتم تو اولین برخورد ظاهر بدي داشته باشم که فكر بدي درباره ام بکنه... يکي از پيرهن و شلوارهاي ساده و شيك خواهرش رو برداشتم و پوشیدم اندازه بود.
( اسلاید دو )
(♡)پارت ۱۴۴ (♡)
لي.. من داشتم چیکار میکردم؟ خلع صلاح کامل جلوش بودم و
اگه ادامه میداد ممکن بود همراهیش کنم. چم شده بود؟ چه راحت خلع صلاحم کرد. تند دستم رو روي لبهام گذاشتم و سفت فشردمش تا شاید التهابم رو کم کنم... صداش رو میشنیدم که ایفون رو جواب داد
جیمین : بله.. اه..فرد..
اوه اوه امشب قرار بود دوستش بیاد اصلا یادمون رفته بود.
تند گفت
جیمین : مسخره نشو.. فرداشب بيا..
چشمامو بستم تا خودمو اروم کنم. گفت
جیمین : دیروقته. عصبي و نفسش رو بیرون داد و گفت:باشه باشه کنه..يکي دوساعت دیگه بیا .. الان...یه کم اوضاع بهم ریخته..
و جدي گفت: باشه..
و ایفون رو گذاشت. قدمهاشو شنیدم که اینوري اومد.
باز ضربان قلبم رو مرز خودکشي رفت. کس دیگه ای هم بود این تاثیر رو روم میذاشت یا.. لبامو محکم به هم فشردم..
کمي مشوش گفت
جیمین : یکی از دوستام.. قرار بود امشب بیاد و.. همه چیز رو میدونه
نفس عمیقی کشید و گفت... جیمین : گفتم یکی دوساعت دیگه برگرده..در اصل... دوست داشت تو رو ببینه ولي..اگه دوست
نداری مشکلي نداره و..ميتوني تو اتاقت بموني..هرجوری راحتی
اروم و به زور گفتم مشکلی نیست..
اخ.. صداي لعنتيم خيلي ميلرزيد. قدمهاش دور شد و رفت سمت اتاقش.
به زور لبخند باريکي زدم و به زور نفسم رو بیرون دادم.. امشب..
واقعا چه شبی بود. اولش جنگ و دعوا و بعدش.. اوووف..
باید دوش بگیرم که شاید این التهاب لعنتيم كم بشه.. سریع رفتم حمام.. یه دوش کوتاه گرفتم.. مچ دوتا دستم از فشارهاي اون حیوون سرخ شده بود.. لعنتي.. رفتم سراغ کمد لباسهام.. واي.. لباسام.. چمدونم.. همه اون خونه جا موند. زدم وسط پیشونیم انقدر اشفته بودم که چمدون یادم
رفت.. کلافه داخل کمد رو نگاه کردم.. لباسهاي خواهرش..
فقط همینا رو برای پوشیدن داشتم و از طرفي..براي
اومدن دوستش میخواستم مرتب تر باشم پس..این لباسا
بهتر بودن دوست نداشتم تو اولین برخورد ظاهر بدي داشته باشم که فكر بدي درباره ام بکنه... يکي از پيرهن و شلوارهاي ساده و شيك خواهرش رو برداشتم و پوشیدم اندازه بود.
( اسلاید دو )
- ۱۶.۸k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط