(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۴۳ (♡)
انگار زیر پاهام خالي شده بود.. طعم شيرين لبهاش اروم اروم داشت توي وجودم نقش میبست گرم و پرعطش لبامو میبوسید.. نفسم داشت بند میومد.. کمرم رو فشار محکمي داد که لرزون دستامو روي سينه
اش گذاشتم. این پس زدن نبود. عطشي بود که تشویقم میکرد. قلبم تند تند و بي قرار ميزد.. لبامو محکم کشید و گردنم رو فشرد که یه دفعه هر دو از صداي زنگ ایفون کنار سرم از جا پریدیم.. لباش تند از لبام جدا شد.. به نفس نفس افتاده بودم. اونم مثل من...
اخ خداا... داشتم خفه میشدم.. فضاي سنگيني بود و خيلي خوشحال بودم که تاریکه و خوب نمیبینتم.. خيلي گرمم بود. خیلی زیاد...داشتم آتیش میگرفتم.. نمیخواستم چشمامو باز کنم..نمیتونستم..
باید..باید برم.. خيلي سريع ازش فاصله گرفتم و تو تاريکي سريع دویدم سمت مسير تقريبي اتاقم. با نفس هاي خيلي تنگ و قلبي که داشت از جا درمیومد به زور در اتاقم رو پیدا کردم و خودمو انداختم توش و تند در
رو بستم و خودمو به در چسبوندم وااي.. من داشتم چیکار میکردم؟
خب خب اینک از فصل دوم ... حمایت فراموش نشه
(♡)پارت ۱۴۳ (♡)
انگار زیر پاهام خالي شده بود.. طعم شيرين لبهاش اروم اروم داشت توي وجودم نقش میبست گرم و پرعطش لبامو میبوسید.. نفسم داشت بند میومد.. کمرم رو فشار محکمي داد که لرزون دستامو روي سينه
اش گذاشتم. این پس زدن نبود. عطشي بود که تشویقم میکرد. قلبم تند تند و بي قرار ميزد.. لبامو محکم کشید و گردنم رو فشرد که یه دفعه هر دو از صداي زنگ ایفون کنار سرم از جا پریدیم.. لباش تند از لبام جدا شد.. به نفس نفس افتاده بودم. اونم مثل من...
اخ خداا... داشتم خفه میشدم.. فضاي سنگيني بود و خيلي خوشحال بودم که تاریکه و خوب نمیبینتم.. خيلي گرمم بود. خیلی زیاد...داشتم آتیش میگرفتم.. نمیخواستم چشمامو باز کنم..نمیتونستم..
باید..باید برم.. خيلي سريع ازش فاصله گرفتم و تو تاريکي سريع دویدم سمت مسير تقريبي اتاقم. با نفس هاي خيلي تنگ و قلبي که داشت از جا درمیومد به زور در اتاقم رو پیدا کردم و خودمو انداختم توش و تند در
رو بستم و خودمو به در چسبوندم وااي.. من داشتم چیکار میکردم؟
خب خب اینک از فصل دوم ... حمایت فراموش نشه
- ۲۱.۲k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط