{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart 105…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ

جونکوک: بگو دیگه ... لعنتی ...
نفسی کشید و به راه چاره ای دیگی فکر کرد و با پوزخند به دخترک خیره شد .... جونکوک: بیا اینجا بیا ....
دخترک حرف جونکوک را به گوش زد و آروم سمتش قدم برداشت درست جلو اش ایستاد و آروم رو زانو هایش روی زمین جلو پاهای جونکوک نشست بغضش را پس زد و آروم گفت
ات: من...و بکش ...
جونکوک پوزخندی زد و پا رو آن یکی پا اش انداخت و گفت
جونکوک: فکر کردی بهش فکر نکردم ... تو لعنتی کسی بودی که به خنجر طلا حمله کرده ...
تیکه اش را از رو مبل گرفت و اصلحه رنگ خواست خودش را برداشت بعد از کشید خشاب به رنگ طلا را نشونه را سمته دخترک گرفت...
نمی‌تونست .... واقعا دیگر سخت بود این زندگی ازش میخواست تا عشق خودش نفسش فرشته زندگیش را بکشه ؟ آن هم با دست خودش اسلحه را کنار زد و روی میز کوچیک کنارش انداخت به شدت عصبی شده بود نفسی کشید و سمتش هجوم برد این بار فک دخترک را گرفت و صورتش را به صورت خودش نزدیک کرد تا حدی که نفس های پر از عصبانیت اش را تو صورت دخترک میخورد
جونکوک: نمی‌زارم به .. این راحتی بمیری ...
دخترک در آن چشم های که نفرت ازش می‌بارید خیره شد وقتی دید هر دو بهم وصل شدن جونکوک عصبی دیدش را دزدید و دخترک را محکم هول داد به سمته زمین تا حدی که پهلو اش با ضربه محکمی به زمین خورد
از روی مبل بلند شد و با صدا بلند داد زد
جونکوک: جو......
جوهیوک با سرعت وارد آن مکان شد
جونکوک: اینو ببر عمارت
نگاهی بهش انداخت و گفت
جونکوک: عمارت ما خیلی کثیفه باید تمیز شه
(اسلاید ۲ اسلحه و خنجر )

اولین بار وقتی آن دخترک را دید حس خوبی داشت حس عاشق شدن واقعی را داشت حس میکرد دیگر تنها نیست و یک نفر رو داره .. رفتن مادر و پدرش اصلا برایش مهم نبود چون نه مادرش مادر خوبی برای بود و نه مادری برایش کرده بود نه پدرش پدر خوبی برایش بود آن پسر مرموز خنجر طلا بود ... باورش برای چه کسانی سخت بود « ات » آن دختری که عاشق جونکوک بود تنها می‌دانست که جونکوک شغل ساده و راحتی را داره ولی با شنیدن اینکه جونکوک یکی از بزرگترین مافیا کره بود باعث ناراحت شدن اش میشد .. و تاریخ داشت بازم تکرار می‌شد تاریخ مینی .... /
نه این سریال جنایی بود و نه داستان کلیشه ای مادر بزرگ ها همه وی واقعیت داشت اینکه جونکوکش خنجر طلا بود به سختی اشک هایش که رو گونه هایش جاری بودن را پاک کرد چطوری همه چی درست میشد ... چطور از این جهنم می‌گذشت ... نگاهش سمته شکم سر خورد .... و آروم زمزمه کرد ( خدا رو شکر که لباس گشادی پوشیدم ) ..

فعلا تا چند روز بای بای
دیدگاه ها (۴۲)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁶انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط