Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 104 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید ۲ استایل جونکوک
راضی کردن جوهیوک کاره سختی بود که جای آن دخترک را بگویید .. ولی یونگ آتیش بیاره معرکه بود و بیشتر از این حرفا باید بگویید که نقشش عملی شده بود و جونکوک به شدت نفرت از همان دخترک گرفته بود همینش یونگ را به شدت خوشحال میکرد
نگاهی به محل ای دور انداخته و غریبه انداخت ... تمام مرد و زن های آن محله به ماشین های مشکی براق نگاه میکردند هرچی باشه تو این محله اصلا دوچرخه نوع هم دیده نمیشد ولی حالا بیشتر از ده تا ماشین مشکی براق پشت سر هم میرفتن جونکوک به تک تک از گوشه هایش نگاه میکرد این همان محله نبود که قبلاً زندگی میکردن ولی فقد با یاد آوری گذشته به شدت عصبی میشد و مشت اش خود به خود گره میخورد تنها با یاد آوری آن صحنه چونش به شدت میلرزید و دلیلش مشخص بود عصبانیت !
ولی حرف های که نیاز داشت را نشنیده بود همان شب سرد ای که به دست آن دخترک زخمی شده بود ...
جونکوک: هیچ کس دنبالم نیاد ...
از ماشین پیاده شد و نگاهی به در بیش از حد کوچیک انداخت ... که درست دو تا مرد هیکل ای با کت شلوار مشکی که نشان میدهد افراد خودش هست ...
جوهیوک: بریم ای این طرف
جونکوک کلافه گفت : تو نمایی
جین وو : بریم جو
بودن گوش کردن به حرف دوست بچه کی اش یا حالا رئیس اش گوش نکردن و قدم اول را جلو تر از جونکوک برداشتن با چشم های تعجب آور به اطراف آن خانه نگاه میکرد چطور آدم های میتوانستند در آن محل زندگی کنند هر گوشه اشغال و گربه های خیابانی میکشتند جوهیوک کمی ترسیده از گربه کنار اش بازو جین وو ای که ازش کوچیک تر بود را گرفت و بهش نزدیک شد آروم گفت ..... جوهیوک: جین وو این چه ترسناک
جین وو محکم هولش داد و با چهره جدی اش به در جلو حرکت میکرد ...
جین وو : بس کن کمی مرد باش ...
جونکوک بودن هیچ معطلی محکم در را شکست در کهنه و قدیمی با یک ضربه محکم تبدیل به یک لیوان شکسته شد آن بودن هیچ خبری یا حرکتی دیگی با عصبانیت وارد خونه شد با چشم های کاسه خون به اطراف نگاه انداخت در روبه رو ای آروم باز شد و جسم آن دخترک را در چهار چوب در دید
دخترک انتظار همچین چیزی را داشت و میشه گفت از چند روز پیش منتظر این روز بود که جونکوک را در این حالت با این عصبانیت با این چشم های پر از نفرت ببینه .... لحظه ای چشم تو چشم شدن و دنیا رو سر آن دخترک خراب شد بغض بدی گلوش را چنگ زد کم کم چشم هایش پر از اشک شدن به آرامی نگاهش را به زمین دوخت نمیتوانست در آن چشم ها بیشتر از این نگاه کنه و در چشم های هم این ات بود که باخت دلش به شدت درد گرفت تو این دنیا بزرگ دلش به شدت تنگ جا داشت
جونکوک بودن هیچ معطلی سمته دخترک هجوم برد تنها کاری که همان لحظه تو ذهنش آمد
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 104 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید ۲ استایل جونکوک
راضی کردن جوهیوک کاره سختی بود که جای آن دخترک را بگویید .. ولی یونگ آتیش بیاره معرکه بود و بیشتر از این حرفا باید بگویید که نقشش عملی شده بود و جونکوک به شدت نفرت از همان دخترک گرفته بود همینش یونگ را به شدت خوشحال میکرد
نگاهی به محل ای دور انداخته و غریبه انداخت ... تمام مرد و زن های آن محله به ماشین های مشکی براق نگاه میکردند هرچی باشه تو این محله اصلا دوچرخه نوع هم دیده نمیشد ولی حالا بیشتر از ده تا ماشین مشکی براق پشت سر هم میرفتن جونکوک به تک تک از گوشه هایش نگاه میکرد این همان محله نبود که قبلاً زندگی میکردن ولی فقد با یاد آوری گذشته به شدت عصبی میشد و مشت اش خود به خود گره میخورد تنها با یاد آوری آن صحنه چونش به شدت میلرزید و دلیلش مشخص بود عصبانیت !
ولی حرف های که نیاز داشت را نشنیده بود همان شب سرد ای که به دست آن دخترک زخمی شده بود ...
جونکوک: هیچ کس دنبالم نیاد ...
از ماشین پیاده شد و نگاهی به در بیش از حد کوچیک انداخت ... که درست دو تا مرد هیکل ای با کت شلوار مشکی که نشان میدهد افراد خودش هست ...
جوهیوک: بریم ای این طرف
جونکوک کلافه گفت : تو نمایی
جین وو : بریم جو
بودن گوش کردن به حرف دوست بچه کی اش یا حالا رئیس اش گوش نکردن و قدم اول را جلو تر از جونکوک برداشتن با چشم های تعجب آور به اطراف آن خانه نگاه میکرد چطور آدم های میتوانستند در آن محل زندگی کنند هر گوشه اشغال و گربه های خیابانی میکشتند جوهیوک کمی ترسیده از گربه کنار اش بازو جین وو ای که ازش کوچیک تر بود را گرفت و بهش نزدیک شد آروم گفت ..... جوهیوک: جین وو این چه ترسناک
جین وو محکم هولش داد و با چهره جدی اش به در جلو حرکت میکرد ...
جین وو : بس کن کمی مرد باش ...
جونکوک بودن هیچ معطلی محکم در را شکست در کهنه و قدیمی با یک ضربه محکم تبدیل به یک لیوان شکسته شد آن بودن هیچ خبری یا حرکتی دیگی با عصبانیت وارد خونه شد با چشم های کاسه خون به اطراف نگاه انداخت در روبه رو ای آروم باز شد و جسم آن دخترک را در چهار چوب در دید
دخترک انتظار همچین چیزی را داشت و میشه گفت از چند روز پیش منتظر این روز بود که جونکوک را در این حالت با این عصبانیت با این چشم های پر از نفرت ببینه .... لحظه ای چشم تو چشم شدن و دنیا رو سر آن دخترک خراب شد بغض بدی گلوش را چنگ زد کم کم چشم هایش پر از اشک شدن به آرامی نگاهش را به زمین دوخت نمیتوانست در آن چشم ها بیشتر از این نگاه کنه و در چشم های هم این ات بود که باخت دلش به شدت درد گرفت تو این دنیا بزرگ دلش به شدت تنگ جا داشت
جونکوک بودن هیچ معطلی سمته دخترک هجوم برد تنها کاری که همان لحظه تو ذهنش آمد
- ۲۱.۹k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط