{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سی‌وششم | پیدات کردم، نترس...

پارت سی‌وششم | پیدات کردم، نترس...

جئون جونگ‌کوک

کوچه‌به‌کوچه گشتیم.

صدای جی‌هان و لیام از دور می‌اومد، اما خبری از لارا نبود.

جونگ‌کوک دوباره مسیر رو عوض کرد.

ـ لارا!

این بار صدایی خیلی ضعیف از انتهای یک کوچه شنید.

ـ کوکی...؟

خشکش زد.

با عجله به سمت صدا رفت.

لارا روی پله‌ی جلوی یک مغازه‌ی بسته نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده و اشک روی صورتش بود.

جونگ‌کوک نفس حبس‌شده‌اش رو بیرون داد.

ـ لارا!

لارا سرش رو بالا آورد.

ـ کوکی...

جونگ‌کوک کنارش نشست.

سر لارارو تو سینش قایم کرد و بغلش کرد.

ـ کجا بودی؟ می‌دونی همه چقدر ترسیدن؟

لارا با صدای گرفته گفت:

ـ من... تشنه‌م بود. اومدم این‌طرف آب بخرم...

اشکش رو پاک کرد.

ـ بعد یادم رفت از کدوم طرف اومدم. هرچی گشتم، فکر کردم گم شدم...

جونگ‌کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

ـ دیگه هیچ‌وقت تنهایی از جمع دور نشو.

ـ باشه...

ـ قول؟

لارا سرش رو تکون داد.

ـ قول.

جونگ‌کوک کمکش کرد بلند بشه.

ـ بریم. همه منتظرن.

لارا با صدای آرومی گفت:

ـ ببخشید ترسوندمت، کوکی...

جونگ‌کوک آه کوتاهی کشید.

ـ فقط سالمی. همین مهمه.

وقتی برگشتن، میچا تقریباً خودش رو به لارا رسوند.

ـ لاراااا!

و محکم بغلش کرد.

ـ مردم از ترس!

جی‌هان هم با دیدنش نفس راحتی کشید.

ـ خدا رو شکر.

بعد نگاهی به میچا انداخت.

ـ حالا تو هم بیا. تو رو هم باید سالم برسونیم.

میچا اخم کرد.

ـ من خودم می‌تونم راه برم!

سه قدم برداشت و نزدیک بود به رُزا بخوره.

رُزا زد زیر خنده.

ـ آره، کاملاً مشخصه!


---

ویلا ـ نیمه‌شب

بالاخره همه برگشتیم.

جی‌هان دوباره درگیر جمع‌کردن میچا شد و بقیه از دیدنشون می‌خندیدن.

جونگ‌کوک هم هر چند لحظه یک‌بار سراغ لارا رو می‌گرفت.

ـ لارا، اتاقت رو پیدا می‌کنی؟

ـ کوکی من بچه نیستم!

ـ مطمئنی؟

ـ صددرصد!

رُزا از پشت سر گفت:

ـ من مطمئن نیستم!

همه خندیدن.

بعد از چند دقیقه، ویلا دوباره ساکت شد.

همه خوابیدن.


---

صبح روز بعد

میچا

چشم‌هام رو باز کردم و اولین چیزی که یادم اومد...

دیشب بود.

ـ وای...

با سرعت از تخت بلند شدم و مستقیم رفتم اتاق لارا.

در رو باز کردم.

لارا روی تخت نشسته بود.

موهاش به‌هم‌ریخته، چشم‌هاش باز و خیره به دیوار.

چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.

ـ لارا...

ـ میچا...

سکوت.

بعد هر دو همزمان:

ـ آبرو مون رفتدددد!

و روی تخت افتادیم و زدیم زیر خنده.

ـ من چرا اون‌طوری بودم؟!

ـ تو؟! منو دیدی؟!

ـ نههههه!

در همین لحظه در باز شد.

جونگ‌کوک، جی‌هان و رُزا جلوی در بودن و هر سه از خنده نمی‌تونستن حرف بزنن.

لارا بالش رو برداشت.

ـ نخندین!

میچا هم داد زد:

ـ شما سه تا خیلی بی‌شعورین!

جی‌هان گفت:

ـ ببخشید، ولی قیافه‌هاتون واقعاً دیدنیه!

جونگ‌کوک خنده‌ش رو کنترل کرد.

ـ صبح بخیر، گمشده.

لارا با اخم بالش رو سمتش پرت کرد.

ـ تو یکی حرف نزن!

رُزا از خنده خم شده بود.

ـ بیاین پایین، صبحونه حاضره.


---

پایین که رسیدیم، لیام با دیدن قیافه‌هامون لبخند زد.

ـ خب... بهتر شدین؟

میچا گفت:

ـ نه!

لارا هم نشست.

ـ اصلاً!

جانسو از آن طرف میز با پوزخند گفت:

ـ عجیبه... دیشب خیلی اعتمادبه‌نفس داشتین.

لارا آه کشید.

ـ شروع نکن.

جانسو لبخند زد.

ـ فقط می‌گم دفعه‌ی بعد قبل از اینکه برین گم بشین، آدرس ویلا رو حفظ کنین.

میچا قاشقش رو برداشت.

ـ جانسو...

رُزا سریع گفت:

ـ میچا، صبحونه‌ست. دعوا بعداً!

جی‌هان خندید.

ـ دقیقاً. بذارین حداقل قهوه‌مون رو بخوریم.

لارا سرش رو روی میز گذاشت.

ـ من دیگه هیچ‌وقت از این خونه بیرون نمیام.

جونگ‌کوک از روبه‌رو گفت:

ـ این یکی رو باور نمی‌کنم.

لارا سرش رو بلند کرد.

ـ چرا؟

ـ چون تو پنج دقیقه بعد دوباره اولین نفری هستی که می‌گه بریم بیرون.

لارا چند ثانیه فکر کرد.

ـ ...خب شاید.

صدای خنده‌ی همه‌ی میز بلند شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرسی از حمایت های زیادتونن 🙄💔

ففط چون یک هفته کم میامدارم زیاد میزارم وگرنه من میدونستمو شمااا
دیدگاه ها (۱)

پارت سی‌وهفتم | قایم‌موشکپارک لارابعد از صبحانه، هرکس گوشه‌ا...

قشنگم فالوشه... 🎀@selin98

راستیی یادم رفف استایل های بچها واسه بارر. اسلاید دوم لارا. ...

پارت سی‌وپنجم | نکنه... پارک لارابالاخره بعد از چند ساعت، بچ...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط