پارت سیوششم | پیدات کردم، نترس...
پارت سیوششم | پیدات کردم، نترس...
جئون جونگکوک
کوچهبهکوچه گشتیم.
صدای جیهان و لیام از دور میاومد، اما خبری از لارا نبود.
جونگکوک دوباره مسیر رو عوض کرد.
ـ لارا!
این بار صدایی خیلی ضعیف از انتهای یک کوچه شنید.
ـ کوکی...؟
خشکش زد.
با عجله به سمت صدا رفت.
لارا روی پلهی جلوی یک مغازهی بسته نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده و اشک روی صورتش بود.
جونگکوک نفس حبسشدهاش رو بیرون داد.
ـ لارا!
لارا سرش رو بالا آورد.
ـ کوکی...
جونگکوک کنارش نشست.
سر لارارو تو سینش قایم کرد و بغلش کرد.
ـ کجا بودی؟ میدونی همه چقدر ترسیدن؟
لارا با صدای گرفته گفت:
ـ من... تشنهم بود. اومدم اینطرف آب بخرم...
اشکش رو پاک کرد.
ـ بعد یادم رفت از کدوم طرف اومدم. هرچی گشتم، فکر کردم گم شدم...
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
ـ دیگه هیچوقت تنهایی از جمع دور نشو.
ـ باشه...
ـ قول؟
لارا سرش رو تکون داد.
ـ قول.
جونگکوک کمکش کرد بلند بشه.
ـ بریم. همه منتظرن.
لارا با صدای آرومی گفت:
ـ ببخشید ترسوندمت، کوکی...
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
ـ فقط سالمی. همین مهمه.
وقتی برگشتن، میچا تقریباً خودش رو به لارا رسوند.
ـ لاراااا!
و محکم بغلش کرد.
ـ مردم از ترس!
جیهان هم با دیدنش نفس راحتی کشید.
ـ خدا رو شکر.
بعد نگاهی به میچا انداخت.
ـ حالا تو هم بیا. تو رو هم باید سالم برسونیم.
میچا اخم کرد.
ـ من خودم میتونم راه برم!
سه قدم برداشت و نزدیک بود به رُزا بخوره.
رُزا زد زیر خنده.
ـ آره، کاملاً مشخصه!
---
ویلا ـ نیمهشب
بالاخره همه برگشتیم.
جیهان دوباره درگیر جمعکردن میچا شد و بقیه از دیدنشون میخندیدن.
جونگکوک هم هر چند لحظه یکبار سراغ لارا رو میگرفت.
ـ لارا، اتاقت رو پیدا میکنی؟
ـ کوکی من بچه نیستم!
ـ مطمئنی؟
ـ صددرصد!
رُزا از پشت سر گفت:
ـ من مطمئن نیستم!
همه خندیدن.
بعد از چند دقیقه، ویلا دوباره ساکت شد.
همه خوابیدن.
---
صبح روز بعد
میچا
چشمهام رو باز کردم و اولین چیزی که یادم اومد...
دیشب بود.
ـ وای...
با سرعت از تخت بلند شدم و مستقیم رفتم اتاق لارا.
در رو باز کردم.
لارا روی تخت نشسته بود.
موهاش بههمریخته، چشمهاش باز و خیره به دیوار.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
ـ لارا...
ـ میچا...
سکوت.
بعد هر دو همزمان:
ـ آبرو مون رفتدددد!
و روی تخت افتادیم و زدیم زیر خنده.
ـ من چرا اونطوری بودم؟!
ـ تو؟! منو دیدی؟!
ـ نههههه!
در همین لحظه در باز شد.
جونگکوک، جیهان و رُزا جلوی در بودن و هر سه از خنده نمیتونستن حرف بزنن.
لارا بالش رو برداشت.
ـ نخندین!
میچا هم داد زد:
ـ شما سه تا خیلی بیشعورین!
جیهان گفت:
ـ ببخشید، ولی قیافههاتون واقعاً دیدنیه!
جونگکوک خندهش رو کنترل کرد.
ـ صبح بخیر، گمشده.
لارا با اخم بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ تو یکی حرف نزن!
رُزا از خنده خم شده بود.
ـ بیاین پایین، صبحونه حاضره.
---
پایین که رسیدیم، لیام با دیدن قیافههامون لبخند زد.
ـ خب... بهتر شدین؟
میچا گفت:
ـ نه!
لارا هم نشست.
ـ اصلاً!
جانسو از آن طرف میز با پوزخند گفت:
ـ عجیبه... دیشب خیلی اعتمادبهنفس داشتین.
لارا آه کشید.
ـ شروع نکن.
جانسو لبخند زد.
ـ فقط میگم دفعهی بعد قبل از اینکه برین گم بشین، آدرس ویلا رو حفظ کنین.
میچا قاشقش رو برداشت.
ـ جانسو...
رُزا سریع گفت:
ـ میچا، صبحونهست. دعوا بعداً!
جیهان خندید.
ـ دقیقاً. بذارین حداقل قهوهمون رو بخوریم.
لارا سرش رو روی میز گذاشت.
ـ من دیگه هیچوقت از این خونه بیرون نمیام.
جونگکوک از روبهرو گفت:
ـ این یکی رو باور نمیکنم.
لارا سرش رو بلند کرد.
ـ چرا؟
ـ چون تو پنج دقیقه بعد دوباره اولین نفری هستی که میگه بریم بیرون.
لارا چند ثانیه فکر کرد.
ـ ...خب شاید.
صدای خندهی همهی میز بلند شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی از حمایت های زیادتونن 🙄💔
ففط چون یک هفته کم میامدارم زیاد میزارم وگرنه من میدونستمو شمااا
جئون جونگکوک
کوچهبهکوچه گشتیم.
صدای جیهان و لیام از دور میاومد، اما خبری از لارا نبود.
جونگکوک دوباره مسیر رو عوض کرد.
ـ لارا!
این بار صدایی خیلی ضعیف از انتهای یک کوچه شنید.
ـ کوکی...؟
خشکش زد.
با عجله به سمت صدا رفت.
لارا روی پلهی جلوی یک مغازهی بسته نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده و اشک روی صورتش بود.
جونگکوک نفس حبسشدهاش رو بیرون داد.
ـ لارا!
لارا سرش رو بالا آورد.
ـ کوکی...
جونگکوک کنارش نشست.
سر لارارو تو سینش قایم کرد و بغلش کرد.
ـ کجا بودی؟ میدونی همه چقدر ترسیدن؟
لارا با صدای گرفته گفت:
ـ من... تشنهم بود. اومدم اینطرف آب بخرم...
اشکش رو پاک کرد.
ـ بعد یادم رفت از کدوم طرف اومدم. هرچی گشتم، فکر کردم گم شدم...
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
ـ دیگه هیچوقت تنهایی از جمع دور نشو.
ـ باشه...
ـ قول؟
لارا سرش رو تکون داد.
ـ قول.
جونگکوک کمکش کرد بلند بشه.
ـ بریم. همه منتظرن.
لارا با صدای آرومی گفت:
ـ ببخشید ترسوندمت، کوکی...
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
ـ فقط سالمی. همین مهمه.
وقتی برگشتن، میچا تقریباً خودش رو به لارا رسوند.
ـ لاراااا!
و محکم بغلش کرد.
ـ مردم از ترس!
جیهان هم با دیدنش نفس راحتی کشید.
ـ خدا رو شکر.
بعد نگاهی به میچا انداخت.
ـ حالا تو هم بیا. تو رو هم باید سالم برسونیم.
میچا اخم کرد.
ـ من خودم میتونم راه برم!
سه قدم برداشت و نزدیک بود به رُزا بخوره.
رُزا زد زیر خنده.
ـ آره، کاملاً مشخصه!
---
ویلا ـ نیمهشب
بالاخره همه برگشتیم.
جیهان دوباره درگیر جمعکردن میچا شد و بقیه از دیدنشون میخندیدن.
جونگکوک هم هر چند لحظه یکبار سراغ لارا رو میگرفت.
ـ لارا، اتاقت رو پیدا میکنی؟
ـ کوکی من بچه نیستم!
ـ مطمئنی؟
ـ صددرصد!
رُزا از پشت سر گفت:
ـ من مطمئن نیستم!
همه خندیدن.
بعد از چند دقیقه، ویلا دوباره ساکت شد.
همه خوابیدن.
---
صبح روز بعد
میچا
چشمهام رو باز کردم و اولین چیزی که یادم اومد...
دیشب بود.
ـ وای...
با سرعت از تخت بلند شدم و مستقیم رفتم اتاق لارا.
در رو باز کردم.
لارا روی تخت نشسته بود.
موهاش بههمریخته، چشمهاش باز و خیره به دیوار.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
ـ لارا...
ـ میچا...
سکوت.
بعد هر دو همزمان:
ـ آبرو مون رفتدددد!
و روی تخت افتادیم و زدیم زیر خنده.
ـ من چرا اونطوری بودم؟!
ـ تو؟! منو دیدی؟!
ـ نههههه!
در همین لحظه در باز شد.
جونگکوک، جیهان و رُزا جلوی در بودن و هر سه از خنده نمیتونستن حرف بزنن.
لارا بالش رو برداشت.
ـ نخندین!
میچا هم داد زد:
ـ شما سه تا خیلی بیشعورین!
جیهان گفت:
ـ ببخشید، ولی قیافههاتون واقعاً دیدنیه!
جونگکوک خندهش رو کنترل کرد.
ـ صبح بخیر، گمشده.
لارا با اخم بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ تو یکی حرف نزن!
رُزا از خنده خم شده بود.
ـ بیاین پایین، صبحونه حاضره.
---
پایین که رسیدیم، لیام با دیدن قیافههامون لبخند زد.
ـ خب... بهتر شدین؟
میچا گفت:
ـ نه!
لارا هم نشست.
ـ اصلاً!
جانسو از آن طرف میز با پوزخند گفت:
ـ عجیبه... دیشب خیلی اعتمادبهنفس داشتین.
لارا آه کشید.
ـ شروع نکن.
جانسو لبخند زد.
ـ فقط میگم دفعهی بعد قبل از اینکه برین گم بشین، آدرس ویلا رو حفظ کنین.
میچا قاشقش رو برداشت.
ـ جانسو...
رُزا سریع گفت:
ـ میچا، صبحونهست. دعوا بعداً!
جیهان خندید.
ـ دقیقاً. بذارین حداقل قهوهمون رو بخوریم.
لارا سرش رو روی میز گذاشت.
ـ من دیگه هیچوقت از این خونه بیرون نمیام.
جونگکوک از روبهرو گفت:
ـ این یکی رو باور نمیکنم.
لارا سرش رو بلند کرد.
ـ چرا؟
ـ چون تو پنج دقیقه بعد دوباره اولین نفری هستی که میگه بریم بیرون.
لارا چند ثانیه فکر کرد.
ـ ...خب شاید.
صدای خندهی همهی میز بلند شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی از حمایت های زیادتونن 🙄💔
ففط چون یک هفته کم میامدارم زیاد میزارم وگرنه من میدونستمو شمااا
- ۵۵۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط