{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم | راهی ویلا

پارت دوازدهم | راهی ویلا

پارک لارا

مهمونی کم‌کم داشت تموم می‌شد.

آدم‌ها یکی‌یکی از سالن خارج می‌شدن و صدای موسیقی هم آروم‌تر شده بود.

رُزا کلید ماشینش رو از کیفش درآورد.

ـ خب، بریم؟

میچا کنارم ایستاد.

ـ من هنوز یه ذره استرس دارم.

ـ از چی؟

ـ نمی‌دونم. شاید از اینکه داریم نصف شب می‌ریم ویلای سه تا پسر.

رُزا خندید.

ـ سه تا پسر نیستن، دوستای منن.

ـ این تفاوت خیلی بزرگی ایجاد نمی‌کنه.

خندم گرفت.

ـ میچا راست می‌گه.

رُزا در ماشین رو باز کرد.

ـ پس شما دوتا می‌تونین همین‌جا بمونین.

میچا سریع سوار شد.

ـ نه، دیگه گفتیم میایم.

ـ پس غر نزن.

من هم سوار شدم.

رُزا پشت فرمون نشست.

ـ کمربنداتون رو ببندین.

میچا کمربندش رو بست.

ـ رُزا، مسیر رو بلدی؟

ـ آره. چند بار رفتم.

ـ خوبه.

رُزا ماشین رو روشن کرد و از محوطه خارج شد.

همون موقع ماشین دیگه‌ای هم از جلوی ما حرکت کرد.

جی‌هان رانندگی می‌کرد.

جونگ‌کوک کنار دستش نشسته بود و لیام صندلی عقب بود.

میچا از پنجره به ماشین نگاه کرد.

ـ اونا هم راه افتادن.

رُزا گفت:

ـ معلومه. قراره باهم بریم.

***

داخل ماشین

لیام از پنجره به ماشین رُزا نگاه کرد.

ـ اونا همیشه این‌قدر باهمن؟

جی‌هان لبخند زد.

ـ کدوم‌ها؟

ـ لارا و میچا و رُزا.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به آینه انداخت.

ـ فکر کنم.

لیام چند ثانیه سکوت کرد.

ـ لارا دختر خوبیه.

جی‌هان خندید.

ـ تازه دیدیش.

ـ خب؟

ـ هیچی.

جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگه، دوباره نگاهش رو به خیابون داد.

لیام لبخند کوچیکی زد.

ـ فقط گفتم.

***

پارک لارا

ماشین توی خیابون‌های خلوت حرکت می‌کرد.

رُزا موسیقی آرومی گذاشته بود.

میچا سرش رو به صندلی تکیه داد.

ـ لارا، خوابت نبره.

ـ خوابم نمیاد.

ـ مطمئنی؟

ـ آره.

رُزا از آینه نگام کرد.

ـ راستی، از مهمونی خوشت اومد؟

ـ آره. خیلی بزرگ بود.

ـ گفتم که.

میچا گفت:

ـ من بیشتر از مهمونی، از آدم‌هاش خوشم اومد.

ـ مخصوصاً؟

میچا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ هیچی.

رُزا خندید.

ـ معلومه.

چند دقیقه بعد، رُزا پیچید توی یه جاده‌ی خلوت‌تر.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم.

ـ چقدر از شهر دور شدیم.

ـ ویلا یکم بیرونه.

ـ قشنگه.

رُزا گفت:

ـ وقتی برسیم بهتر می‌بینی.

***

حدود نیم ساعت بعد، هر دو ماشین جلوی یه ویلای بزرگ توقف کردن.

از ماشین پیاده شدم.

هوا خنک‌تر از شهر بود.

میچا کنارم ایستاد و به ساختمان نگاه کرد.

ـ خب...

ـ چیه؟

ـ فکر کنم اینجا قراره خوش بگذره.

رُزا کلید رو برداشت.

ـ مطمئن باش.

چند لحظه بعد، در ماشین دوم هم باز شد.

جی‌هان پیاده شد.

ـ بالاخره رسیدیم.

لیام هم از ماشین بیرون اومد.

همین که من رو دید، لبخند زد.

ـ خسته نشدی؟

ـ نه، تو؟

ـ نه.

کمی مکث کرد.

ـ فکر کنم مسیر با شماها بهتر گذشت.

میچا سریع گفت:

ـ تو که تو ماشین ما نبودی!

لیام خندید.

ـ منظورم اینه که... صدای خنده‌تون از اون ماشین می‌اومد.

رُزا گفت:

ـ پس از این به بعد باید بلندتر بخندیم.

همه خندیدیم.

جونگ‌کوک آخر از همه از ماشین پیاده شد.

نگاهش کوتاهی به جمع انداخت.

ـ بریم داخل؟

جی‌هان در ویلا رو باز کرد.

ـ بفرمایید.

میچا آروم به من گفت:

ـ خب، رسماً وارد ماجرا شدیم.

ـ امیدوارم پشیمون نشیم.

ـ من که بعید می‌دونم.

و هر شش نفر وارد ویلا شدیم.

هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم این شب قراره چه چیزی بینمون تغییر بده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت؟؟
دیدگاه ها (۱)

پارت سیزدهم |جذابی، ولی بد اخلاق. پارک لاراچند ساعت از رسیدن...

ادامه ی پارت سیزدهم. پارک لارا.چند لحظه بعد دوباره بلند شدم....

پارت یازدهم| ویلاپارک لاراداشتیم صحبت میکردیم که رُزا صدامون...

پارت نهم | مهمانیپارک لاراصدای موسیقی از چند متر اون‌طرف‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط