مینی رمان لینو
مینی رمان لینو
"مجبور شد"
پارت۱
من
لینو_
(شنبه)
*لینو درو باز کرد و وارد شد*
_سلام بیبی چطوری
:(پریدم بغلش)اگه تو خوب باشی منم خوبم میز چیدم بیا غذا بخوریم
_لباسمو عوض میکنم زودمیام
لباسشو عوض کرد و نشست روی
_:اخییی غذای موردعلاقهی منو درست کردی
:این چند روز خیلی خسته میای خونه گفتم شاید حالتو بهتر کنه
_:اره ولی دیدن تو هر روز حالمو خیلی بهتر میکنه
(خندیدم و شروع کردیم به غذا خوردن)
وقتی تموم شد پاشدم وسایل میز رو جا به جا کنم که دستشو گذاشت روی پاهام و نذاشت برم
_:امروز من جمع میکنم درست کردن این غذا کار راحتی نبود حتما خسته شدی
:مرسی ولی منم کمکت میکنم
_:باشه
_:میگم راستی امروز پنج شنبست
:اره میدونم
_:یادت هست که مثل شنبه های دیگه مامانم دعوتمون کرده
(من با خواهر لینو دوست بودم و از همون طریق با لینو اشناشدم)
:اره یادم هست
_:بعد از اینکه اینجارو جمع کردیم لباس بپوش بریم
:باشه
(بعد از جمع کردن میز)
:خب من میرم اماده شم بیا نظر بدهچی بپوشم
_:تو هرچی بپوشی بهت میاد
:اااا اذیت نکن بیا نظر بده
_:باشه
_:عام این صورتیه قشنگه
:این خیلی باز نیست لینو؟ تو مشکلی نداری باهاش؟
_:خب اگر دوست نداری یکی دیگه بپوش ولی من به عنوان شوهرت مشکلی ندارم که لباس باز بپوشی
:(بغلش کردم)تو خیلی مهربونی
اماده شدید و میکاپ ساده کردی
:خب لینو من امادم بریم؟
_:بریم پرنسس
(سرمو گرفتم پایین چون خجالت کشیدم)
_:اخییی خجالت نکش( دستمو گرفت و از در رفتیم بیرون و رفتیم توی پارکینگ و سوار ماشین شدیم)
از خونمون تا خونه ی مامان لینو ۱ ساعت راه بود
_:میگم ما ۱ ماهه ازدواج کردیم ولی من هنوز نفهمیدم تو چجوری از من خوشت اومد
:(اروم خندیدم)خب میدونی من از اولین سالی که توی دانشگاه دیدمت عاشقت شدم ولی نمیتونستم بهت بگم چون دخترای زیادی کنارت بودن و فکر میکردم با یکی شون رابطه داری تا اینکه وقتی سال اخر دانشگاه بودیم تو بهت اعتراف کردی و اون موقع فهمیدم که با کسی توی رابطه نیستی
_:اووو نمیدونستم از اول که منو دیدی عاشقم شدی( لبخند خرگوشی زد)
"مجبور شد"
پارت۱
من
لینو_
(شنبه)
*لینو درو باز کرد و وارد شد*
_سلام بیبی چطوری
:(پریدم بغلش)اگه تو خوب باشی منم خوبم میز چیدم بیا غذا بخوریم
_لباسمو عوض میکنم زودمیام
لباسشو عوض کرد و نشست روی
_:اخییی غذای موردعلاقهی منو درست کردی
:این چند روز خیلی خسته میای خونه گفتم شاید حالتو بهتر کنه
_:اره ولی دیدن تو هر روز حالمو خیلی بهتر میکنه
(خندیدم و شروع کردیم به غذا خوردن)
وقتی تموم شد پاشدم وسایل میز رو جا به جا کنم که دستشو گذاشت روی پاهام و نذاشت برم
_:امروز من جمع میکنم درست کردن این غذا کار راحتی نبود حتما خسته شدی
:مرسی ولی منم کمکت میکنم
_:باشه
_:میگم راستی امروز پنج شنبست
:اره میدونم
_:یادت هست که مثل شنبه های دیگه مامانم دعوتمون کرده
(من با خواهر لینو دوست بودم و از همون طریق با لینو اشناشدم)
:اره یادم هست
_:بعد از اینکه اینجارو جمع کردیم لباس بپوش بریم
:باشه
(بعد از جمع کردن میز)
:خب من میرم اماده شم بیا نظر بدهچی بپوشم
_:تو هرچی بپوشی بهت میاد
:اااا اذیت نکن بیا نظر بده
_:باشه
_:عام این صورتیه قشنگه
:این خیلی باز نیست لینو؟ تو مشکلی نداری باهاش؟
_:خب اگر دوست نداری یکی دیگه بپوش ولی من به عنوان شوهرت مشکلی ندارم که لباس باز بپوشی
:(بغلش کردم)تو خیلی مهربونی
اماده شدید و میکاپ ساده کردی
:خب لینو من امادم بریم؟
_:بریم پرنسس
(سرمو گرفتم پایین چون خجالت کشیدم)
_:اخییی خجالت نکش( دستمو گرفت و از در رفتیم بیرون و رفتیم توی پارکینگ و سوار ماشین شدیم)
از خونمون تا خونه ی مامان لینو ۱ ساعت راه بود
_:میگم ما ۱ ماهه ازدواج کردیم ولی من هنوز نفهمیدم تو چجوری از من خوشت اومد
:(اروم خندیدم)خب میدونی من از اولین سالی که توی دانشگاه دیدمت عاشقت شدم ولی نمیتونستم بهت بگم چون دخترای زیادی کنارت بودن و فکر میکردم با یکی شون رابطه داری تا اینکه وقتی سال اخر دانشگاه بودیم تو بهت اعتراف کردی و اون موقع فهمیدم که با کسی توی رابطه نیستی
_:اووو نمیدونستم از اول که منو دیدی عاشقم شدی( لبخند خرگوشی زد)
- ۵.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط