part 29
part 29
ا.ت ویو : وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودم برای همین به تهیونگ گفتم که بریم بخوابیم و رفتیم روی تخت دراز کشیدیم
ته دستش رو پشت کمر ا.ت حلقه کرد و با اونیکی دستش مو های ا.ت رو نوازش کرد
ته: الان بهتره ؟
ا.ت: خیلی
که گوشی ته پیامک ارسال شد
::: ناشناس : بهتره زود بری انبار اسلحه انبار اتیش گرفته :::
تهیونگ سریع از جاش بلند شد
ا.ت: چی شده کجا میری
ته: انبار اتیش گرفته
ا.ت: چی
ته سریع کت و کلید و اسلحش رو برداشت و به سمت در رفت و بعد وقتی خاست از در خارج بشه جرغه ای تو ذهنش اومد
ا.ت: چی شد پس چدا نمیری
ته: پیام از طرف ناشناسه
ا.ت: خب که چی؟
ته: میخوان من برم که تو تنها بمونی
ا.ت: تهیونگ چرا باید اینجوری باشه اگه انبار واقعا اتیش گرفته باشه چی اونوخت چیکار کنیم یه زنگ به نگهبان بزن و بپرس بدووو قلبم اومده تو دهنم
ته با نگهبان انبارتماس گرفت که اسمش جونر بود
ته : الو جونر
جونر : بله قربان
ته: اونجا همه چی مرتبه
جونر : بله قربان همه سر پوست هاشون هستن
ته: تو به من پیام دادی که انبار اتیش گرفته
جونر: چی ؟ من؟ نه قربان همه چیز امن و امانه
و بعد تلفن رو قطع کرد
ا.ت: چی شد ؟
ته: همه چی روبه راهه ا.ت نفس راحت کشید : اما پس اون کی بود چرا اینو گفت
ته: برای اینکه تو اینجا بمونی اونم تنها
ا.ت: اما تو چطوری فهمیدی که داره دروغ میگه
ته: چون مطمنئنم کار تهوینه و تهوین میره سراغارزشمند ترین چیز و من توی خونه چیز ارزشمند تری لز اون اسلحه های کوفتی دارم
ا.ت: چی ؟
ته: تو
ا.ت خیلی اروم ته رو بغل کرد و ته سرش رو برد لای موهای اگت و یک نفس عمیق کشبد ضربان قلب جفتشون خیلی بالا بود اما قلب ته حالا که تو بغل فرشتش بود کم کم پایین اومد
ته : اما خطر هوز برطرف نشده هرکی این پیام رو داده مطمئنه که من الان رفتم انبار و تو اینجا تنهایی ا.ت توی اتاق بمون میرم به نگهبان ها بگم اماده باشن و یه سر اشپزخانه رو چک میکنم
ا.ت: باشه
سلامممم منم لطفا کامن بزاریننن و حتما بهم بگین که مشکلی با داستان دارید یا نه ممنون 👻👻💋
ا.ت ویو : وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودم برای همین به تهیونگ گفتم که بریم بخوابیم و رفتیم روی تخت دراز کشیدیم
ته دستش رو پشت کمر ا.ت حلقه کرد و با اونیکی دستش مو های ا.ت رو نوازش کرد
ته: الان بهتره ؟
ا.ت: خیلی
که گوشی ته پیامک ارسال شد
::: ناشناس : بهتره زود بری انبار اسلحه انبار اتیش گرفته :::
تهیونگ سریع از جاش بلند شد
ا.ت: چی شده کجا میری
ته: انبار اتیش گرفته
ا.ت: چی
ته سریع کت و کلید و اسلحش رو برداشت و به سمت در رفت و بعد وقتی خاست از در خارج بشه جرغه ای تو ذهنش اومد
ا.ت: چی شد پس چدا نمیری
ته: پیام از طرف ناشناسه
ا.ت: خب که چی؟
ته: میخوان من برم که تو تنها بمونی
ا.ت: تهیونگ چرا باید اینجوری باشه اگه انبار واقعا اتیش گرفته باشه چی اونوخت چیکار کنیم یه زنگ به نگهبان بزن و بپرس بدووو قلبم اومده تو دهنم
ته با نگهبان انبارتماس گرفت که اسمش جونر بود
ته : الو جونر
جونر : بله قربان
ته: اونجا همه چی مرتبه
جونر : بله قربان همه سر پوست هاشون هستن
ته: تو به من پیام دادی که انبار اتیش گرفته
جونر: چی ؟ من؟ نه قربان همه چیز امن و امانه
و بعد تلفن رو قطع کرد
ا.ت: چی شد ؟
ته: همه چی روبه راهه ا.ت نفس راحت کشید : اما پس اون کی بود چرا اینو گفت
ته: برای اینکه تو اینجا بمونی اونم تنها
ا.ت: اما تو چطوری فهمیدی که داره دروغ میگه
ته: چون مطمنئنم کار تهوینه و تهوین میره سراغارزشمند ترین چیز و من توی خونه چیز ارزشمند تری لز اون اسلحه های کوفتی دارم
ا.ت: چی ؟
ته: تو
ا.ت خیلی اروم ته رو بغل کرد و ته سرش رو برد لای موهای اگت و یک نفس عمیق کشبد ضربان قلب جفتشون خیلی بالا بود اما قلب ته حالا که تو بغل فرشتش بود کم کم پایین اومد
ته : اما خطر هوز برطرف نشده هرکی این پیام رو داده مطمئنه که من الان رفتم انبار و تو اینجا تنهایی ا.ت توی اتاق بمون میرم به نگهبان ها بگم اماده باشن و یه سر اشپزخانه رو چک میکنم
ا.ت: باشه
سلامممم منم لطفا کامن بزاریننن و حتما بهم بگین که مشکلی با داستان دارید یا نه ممنون 👻👻💋
- ۱۶.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط