part
part 28
تهوین دستش رو از خشم مشت کرد و پوزخندی زد گفت: هنوز هم چشمای وحشی دارین و ترس رو میتونین پشتش قایم کنین بگو ببینم برادر کوچولو چی باعث شد که در ابتدا دست رد به سینه ی این مال بزننین شاید داشت بانو ای به این زیبایی باعث شده که این ارث در چشمت حقیر و پست باشه
ته: البته که همینطوره اون چیزی رو بهم داد که خانواده ی واقعی و پستم هرگز بهم ندادن امید و ازادی و بعد هردوشون برگه ها رو امضا کرد و خاستن از دفتر خارج بشن که تهوین گفت
تهوین: زیاد به این ازادی عادت نکنین بازی بدی رو شروع کردی برادر کوچولو و همسرت رو هم واردش کردی
ته: از یک متریش رد بشی جنازتو میزارم روی دست پدرم و بعد دست اگت رو گرفت و از دفتر خارج شدن
و بعد رفتن سمت ماشین
ا.ت رو نشوندم و با خشم شروع به رانندگی کردم و گفتم
ته: باید محافظ های بیشتری رو نزدیک خونه بزارم
ا.ت: بیخیال ته تو که از حرف های اون عوضی نترسیدی هان؟
ته: ترس از اون ؟ هیچوقت اما اگه پای محافظت از تو وسط باشه دنیارو اتیش میزنم چه برسه به برادر و پدرم
ا.ت: اما هنوز برام خیلی عجیبه چرا پدربزرگت زمینی رو برای من به ارث گذاشته
ته: شاید عذاب وجدان گرفته از اینکه هردومون رو بازی داده و فکر کرد با مجبور به ازدواج با من تورو بدبخت کرده
ا.ت : اما من ازش ممنونم
ته: چرا اونوخت ؟
ا.ت: چون بهترین شوهر دنیا رو بهم داده
ته: کمی خندید و گفت البته البته
ذهن ته: خیلی نگران بودم خیلی ا.ت همه ی زندگیمه اگه اون عوضی بهش اسیب بزنه من نابود میشم اون تنها کسی بود که وقتی خانوادم ولم کردن کنارم موند و تنها کسی بود که وقتی شکست می خوردم دباره منو سرپا میکرد
ووو..... ادامه داره
تهوین دستش رو از خشم مشت کرد و پوزخندی زد گفت: هنوز هم چشمای وحشی دارین و ترس رو میتونین پشتش قایم کنین بگو ببینم برادر کوچولو چی باعث شد که در ابتدا دست رد به سینه ی این مال بزننین شاید داشت بانو ای به این زیبایی باعث شده که این ارث در چشمت حقیر و پست باشه
ته: البته که همینطوره اون چیزی رو بهم داد که خانواده ی واقعی و پستم هرگز بهم ندادن امید و ازادی و بعد هردوشون برگه ها رو امضا کرد و خاستن از دفتر خارج بشن که تهوین گفت
تهوین: زیاد به این ازادی عادت نکنین بازی بدی رو شروع کردی برادر کوچولو و همسرت رو هم واردش کردی
ته: از یک متریش رد بشی جنازتو میزارم روی دست پدرم و بعد دست اگت رو گرفت و از دفتر خارج شدن
و بعد رفتن سمت ماشین
ا.ت رو نشوندم و با خشم شروع به رانندگی کردم و گفتم
ته: باید محافظ های بیشتری رو نزدیک خونه بزارم
ا.ت: بیخیال ته تو که از حرف های اون عوضی نترسیدی هان؟
ته: ترس از اون ؟ هیچوقت اما اگه پای محافظت از تو وسط باشه دنیارو اتیش میزنم چه برسه به برادر و پدرم
ا.ت: اما هنوز برام خیلی عجیبه چرا پدربزرگت زمینی رو برای من به ارث گذاشته
ته: شاید عذاب وجدان گرفته از اینکه هردومون رو بازی داده و فکر کرد با مجبور به ازدواج با من تورو بدبخت کرده
ا.ت : اما من ازش ممنونم
ته: چرا اونوخت ؟
ا.ت: چون بهترین شوهر دنیا رو بهم داده
ته: کمی خندید و گفت البته البته
ذهن ته: خیلی نگران بودم خیلی ا.ت همه ی زندگیمه اگه اون عوضی بهش اسیب بزنه من نابود میشم اون تنها کسی بود که وقتی خانوادم ولم کردن کنارم موند و تنها کسی بود که وقتی شکست می خوردم دباره منو سرپا میکرد
ووو..... ادامه داره
- ۷.۱k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط