{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر خوانده

{برادر خوانده}
part:10

جونگ‌کوک:آییییی خوابم میاد

جیمین:خوب برو بخواب

جونگ‌کوک:مسخره...

جیمین:هی شوخی کردم!

جونگ‌کوک:باشه

تهیونگ:کوک برو بخواب منم الان میام

جونگ‌کوک:چشم بابا

جونگ‌کوک رفت اتاق بعد از حمام کردن و زدن مسواک و روتین شبانه اش روی تخت دراز کشید و طولی نکشید که به خوابی عمیق فرو رفت

...

تهیونگ:خوب...پس توهم یه مافیایی!

یونگی:آره...ولی جیمین نباید بفهمه!

تهیونگ:باشه...

یونگی:من میرم اتاق پیش جیمین

تهیونگ:منم باید برم پیش کوک

هردو به اتاق های خود رفتن

«فردا صبح»

تهیونگ:من باید برم پیش جک...تازگیا باهاش قرارداد بستم

یونگی:هوم برو منم باید برم بیرون یکم خرید کنم

جیمین:منم میام یونگییی!

یونگی:باشه!(لبخند)

تهیونگ:پس...جونگ‌کوک چی؟اون تنها میمونه!

جونگ‌کوک:نگران نباش بابا من ۱۸ سالم شده میتونم از پس خودم بربیام!

تهیونگ:هوف...باشه!

تهیونگ پیش جک رفت و یونگی و جیمین هم رفتن خرید...کاره تهیونگ طول می‌کشید و یونگی و جیمین هم کارشون طول کشید...ساعت از ۹ گذشته بود که از توی اتاق خواب صدایی شنید،از روی کاناپه بلند شد و به اتاق خواب رفت ولی ای کاش نمی‌رفت...چون به محض اینکه وارد شد سوزشی توی گردنش احساس کرد و همه جا رو سیاه دید...
...

تهیونگ:لعنتی!جونگ‌کوک!!!(داد)

جیمین:جونگ‌کوک کجایی؟!(گریه)

یونگی:پیداش میکنیم تهیونگ!آروم باش...

تهیونگ:منظورت چیه؟!جفت من توی خونه نیست و پنجره اتاق شکسته!آروم باشم؟!!

با داد گفت و مشغول چک کردن دوربین های امنیتی شد

تهیونگ:هیچی...هیچ ویدیویی نیست!

یونگی:تهیونگ...

تهیونگ:چیشده؟!

یونگی:اینجا...

تهیونگ سریع پیش یونگی رفت و با دیدن سرنگی که زیر تخت بود شکه شد..

تهیونگ:لعنت...

...

دقیقا یک ماه کامل گذشته بود ولی هنوز جونگ‌کوک و پیدا نکرده بودن...تهیونگ شبیه بمب ساعتی بود که هر لحظه ممکن بود بترکه...

یکی:قربان!یکی از زیر دستاش و پیدا کردیم!

تهیونگ:بگو از کی دستور میگیری؟!!

؟:عمرا بگم..

تهیونگ عصبی لگدی به صورتش زد

تهیونگ:مطمئن باش اگه نگی...جوری شکجنه ات میکنم که خودت بگی من و خلاص کن!

؟:اگه بگم...اون من و می‌کشه!

تهیونگ:و اگه نگی...من میکشمت!

؟:نمیگم...من خیانت نمیکنم!

تهیونگ که دیگه خسته شده بود گفت

تهیونگ:خلاصش کنید...ولی نه به راحتی کلی زجرش بدید و بعد بکشیدش...

یونگی:تهیونگگگ!

تهیونگ:چی شده؟!

یونگی:یه پیام ناشناس داری!

تهیونگ گوشیش و برداشت و پیام و خوند

«پیام:اگه میخوای بدونی جفتت کجاست به این آدرس بیا.»

تهیونگ:زودباش یونگی میریم اونجا

یونگی:از کجا معلوم یه تله نباشه؟!

تهیونگ:واسم مهم نیست جفتم اونجاست باید بریم

یونگی:باشه...

کمی بعد رسیدن به همون آدرس..

تهیونگ:اینجاست...

یونگی:تهیونگ...تو مطمئنی؟!

تهیونگ:مطمئنم!

همین که خواستن برن داخل به سر هردوشون چیز محکمی خورد و بیهوش شدن...وقتی بهوش اومدن به صندلی بسته شده بودن که صدای زنی شنیده شد

؟:سلام دوباره کیم تهیونگ!

تهیونگ:لونا...

~~~~~~

ویکتور صحب می‌کنه:اینم از این پارت ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود
دیدگاه ها (۱۲)

درخواست استوری به پست*

علت مرگ این کاربر:آقای توی ویدیو😔🎀

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت 22 《اومد روی تخت و کنار کوک ...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط