{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر خوانده

{برادر خوانده}
part:11

لونا...

&او...شناختیم!!

لبخند چندشی که زده بود باعث میشد حال تهیونگ بیشتر ازش بهم بخوره...

مگه میشه یه هر.زه رو یادم بره؟!

لونا نیشخند عصبی ای زد

&یادت رفته؟!...تو از بدنم استفاده کردی...من و فقط به خاطر بدنم میخواستی!!

اشتباه نکن...من بهت گفتم فقط یه شب باهات میخوابم و ولت میکنم...ولی این تو بودی که عاشقم شد!

&درسته...من عاشقت شدم...و هستم!برای همینه که...پسر کوچولوت و دزدیدم تا باهم باشیم!

اون ربطی به این قضیه نداره...ولش کن بره!!

&یادت نره...تو مال منی!!

تهیونگ دندون هاش و روهم سایید...

یعنی کجایی پسر کوچولوم؟!...

مشغول حرف زدن با خودش بود که صدای ناله های ضعیفی شنید...با چاقوی کوچیکی که توی جیبش پنهان کرده طناب هارو برید و دنبال صدا رفت و به اتاقی رسید

ممکنه اینجا باشه...؟!

در اتاق و آروم باز کرد...و با چیزی که دید زیونش بند اومد...اون جونگ‌کوک بود که تمام بدنش از رنگ سفید به بنفش تغییر کرده بود و تماما خونی بود...دست راستش شکسته بود و لبش پاره...

جونگ‌کوک!!

جونگ‌کوک نگاهی به بیرون کرد و با دیدن تهیونگ قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید...

-ب..ب..بابا!(ضعیف)

سریع دست و پاش و باز کرد و براید استایل بغلش کرد

هیش...بابا اینجاست...

بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت...

چطوری از اینجا فرار کنی-

≠تهیونگ!زود باش باید بریم!

یونگی؟!باشه باشه بیا بریم

آروم از راه رو بیرون رفت و سوار ماشین شدن

تو چطوری خودت و آزاد کردی؟!!

≠داستانش طولانیه بهت میگم رفتیم خونه

باشه...

به صورت لاغر شده و زخمی پسر توی بغلش نگاه کرد...اینقدری لاغر شده بود که تمام استخوان های بدنش معلوم بود...

چرا حواسم بهت نبود...

...

¢باید حسابی بهش غذا بدین...من تمام زخم هاش و تمیز کردم و دستش هم گچ گرفتم قرص های ویتامین هم براش نوشتم

فهمیدم...میتونی بری!

-ب..بابا؟!

جانم؟!

-بدنم درد می‌کنه...

دکتر برات مسکن تزریق کرده...الان خوب میشی..

-اونا...اونا مجبورم میکردن براشون...

با بغضی که توی گلوش بود نتونست ادامه حرفش و بگه...

اونا مجبورت کردن که چی؟!…

-ا..اونجاشون و بخورم...!هق...

هق بلندی زد که تهیونگ محکم بغلش کرد

میکشمشون...

-بابا...

جانم...

-اونا من و میخواستن چیکار؟!..

میگم بهت...

از اونجایی که جونگ‌کوک خیلی خسته بود خیلی سریع خوابش برد...وقتی تهیونگ دید جونگ‌کوک خوابش برده خیلی آروم بوسه ای ملایم و سطحی روی لباش گذاشت و روی تخت گذاشتش...

~~~~~~~~~~~~~~

ویکتور صحبت می‌کنه:چطور بود این پارت؟خوب بود؟

شرایط↓
لایک:۶۰
کامنت:۵۰

#فیک_تهکوک #تهیونگ #جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۵۴)

درخواست استوری به پست*

{برادر خوانده}part:12^تهیونگ...تو دیگه ۲۵ سالت شده پسر!+که چ...

ویکتور صحبت می‌کنه:سلام کوچولوهای عمو ویکتور اول از همه ۳۰۰ ...

{برادر خوانده}part:10جونگ‌کوک:آییییی خوابم میادجیمین:خوب برو...

[پارت⁴] "پرنسس من"کوک بدون توجه به حرف پدر بزرگ از جاش بل...

p4 کوک و ات اومدن خونه که جیمین و تهیونگ خواستن سوپرایز ش کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط