## 📖 فصل ۲ — قسمت ۱
## 📖 فصل ۲ — قسمت ۱
### «ورود لوکاس»
سه ماه از اون شب دریاچه گذشته بود. آنیا دیگه با حقیقت کنار اومده بود و رابطهش با دامیان آروم آروم داشت شکل میگرفت. ولی یه چیز دیگه هم توی زندگیش تغییر کرده بود — دلش.
آیدن هنوز همون آیدن همیشگی بود؛ همیشه کنارش، همیشه با یه لبخند و یه شوخی. کیان هم هنوز مرموز بود، با اون نگاههای عمیق و حرفهایی که نصفه رها میکرد. آنیا نمیتونست بگه کدومشون بیشتر توی ذهنشه.
تا اینکه یه روز صبح، همهچیز عوض شد.
توی زنگ اول، معلم یه دانشآموز جدید معرفی کرد. پسری قدبلند با موهای قهوهای و لبخندی که انگار همهی کلاس رو روشن کرد.
— «سلام، من لوکاسم. تازه اومدم این شهر.»
نگاهش که به آنیا افتاد، یه لحظه مکث کرد و لبخندش یه جور خاصی شد. آنیا حس کرد قلبش یه ضربه زد. نمیدونست چرا، ولی یه حسی بهش میگفت این پسر قراره زندگیش رو پیچیدهتر کنه.
بعد از کلاس، آیدن اومد کنارش و با نیشخند گفت: «دیدیش؟ اون پسر جدید رو؟ انگار از روی جلد مجله اومده بیرون!»
آنیا خندید: «حسودی شده؟»
آیدن گفت: «من؟ حسود؟ نه بابا! فقط میگم... مواظب باش. اینجور آدما معمولاً یه چیزایی پشتشونه.»
آنیا با تعجب نگاهش کرد. آیدن که همیشه شوخ بود، این بار جدی به نظر میرسید.
همون روز، توی زنگ تفریح، لوکاس اومد سراغ آنیا. با همون لبخند جذابش گفت: «تو آنیایی، درسته؟»
آنیا جا خورد: «آره... چطور میدونی؟»
لوکاس گفت: «توی این شهر کوچیکه، همه از همه خبر دارن. مخصوصاً از دختری که داستانش اینقدر معروفه.»
آنیا حس کرد یه کم رنگش پرید. یعنی چی؟ لوکاس از داستانش خبر داشت؟
قبل از اینکه بتونه جواب بده، کیان از راه رسید. با اون لحن سرد همیشگیش گفت: «لوکاس، درسته؟ خوش اومدی. ولی یه نصیحت — توی این شهر، همهچیز اونقدرا هم که به نظر میرسه ساده نیست.»
لوکاس لبخند زد، ولی این بار لبخندش یه جور دیگهای بود. انگار یه چیزایی میدونست که کیان نمیدونست.
— «میدونم. دقیقاً به همین خاطر اومدم.»
و برگشت و رفت. آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. آیدن از یه طرف هشدار میداد، کیان از طرف دیگه سرد و مرموز بود، و لوکاس... لوکاس یه رازی داشت. آنیا مطمئن بود.
و این تازه شروع بود.
---
### 🔥 پایان قسمت ۱ فصل ۲
### «ورود لوکاس»
سه ماه از اون شب دریاچه گذشته بود. آنیا دیگه با حقیقت کنار اومده بود و رابطهش با دامیان آروم آروم داشت شکل میگرفت. ولی یه چیز دیگه هم توی زندگیش تغییر کرده بود — دلش.
آیدن هنوز همون آیدن همیشگی بود؛ همیشه کنارش، همیشه با یه لبخند و یه شوخی. کیان هم هنوز مرموز بود، با اون نگاههای عمیق و حرفهایی که نصفه رها میکرد. آنیا نمیتونست بگه کدومشون بیشتر توی ذهنشه.
تا اینکه یه روز صبح، همهچیز عوض شد.
توی زنگ اول، معلم یه دانشآموز جدید معرفی کرد. پسری قدبلند با موهای قهوهای و لبخندی که انگار همهی کلاس رو روشن کرد.
— «سلام، من لوکاسم. تازه اومدم این شهر.»
نگاهش که به آنیا افتاد، یه لحظه مکث کرد و لبخندش یه جور خاصی شد. آنیا حس کرد قلبش یه ضربه زد. نمیدونست چرا، ولی یه حسی بهش میگفت این پسر قراره زندگیش رو پیچیدهتر کنه.
بعد از کلاس، آیدن اومد کنارش و با نیشخند گفت: «دیدیش؟ اون پسر جدید رو؟ انگار از روی جلد مجله اومده بیرون!»
آنیا خندید: «حسودی شده؟»
آیدن گفت: «من؟ حسود؟ نه بابا! فقط میگم... مواظب باش. اینجور آدما معمولاً یه چیزایی پشتشونه.»
آنیا با تعجب نگاهش کرد. آیدن که همیشه شوخ بود، این بار جدی به نظر میرسید.
همون روز، توی زنگ تفریح، لوکاس اومد سراغ آنیا. با همون لبخند جذابش گفت: «تو آنیایی، درسته؟»
آنیا جا خورد: «آره... چطور میدونی؟»
لوکاس گفت: «توی این شهر کوچیکه، همه از همه خبر دارن. مخصوصاً از دختری که داستانش اینقدر معروفه.»
آنیا حس کرد یه کم رنگش پرید. یعنی چی؟ لوکاس از داستانش خبر داشت؟
قبل از اینکه بتونه جواب بده، کیان از راه رسید. با اون لحن سرد همیشگیش گفت: «لوکاس، درسته؟ خوش اومدی. ولی یه نصیحت — توی این شهر، همهچیز اونقدرا هم که به نظر میرسه ساده نیست.»
لوکاس لبخند زد، ولی این بار لبخندش یه جور دیگهای بود. انگار یه چیزایی میدونست که کیان نمیدونست.
— «میدونم. دقیقاً به همین خاطر اومدم.»
و برگشت و رفت. آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. آیدن از یه طرف هشدار میداد، کیان از طرف دیگه سرد و مرموز بود، و لوکاس... لوکاس یه رازی داشت. آنیا مطمئن بود.
و این تازه شروع بود.
---
### 🔥 پایان قسمت ۱ فصل ۲
- ۱۲۱
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط