---
---
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۷
### «محافظ خاموش»
صبح روز بعد، آنیا با کاپشن کیان اومد مدرسه. هنوز مطمئن نبود که باید پس بده یا نه. کاپشن هنوز بوی اون رو میداد — بوی یه چیز گرم و آشنا که آنیا نمیتونست توصیفش کنه.
توی راهرو، **لوکاس** رو دید که به دیوار تکیه داده بود. با اون هیکل قوی و چهرهی جدیش، مثل همیشه انگار داشت از همهچیز مراقبت میکرد. دستهاش رو توی جیبش کرده بود و نگاهش به آنیا دوخته شده بود.
لوکاس به محض دیدن آنیا، از دیوار جدا شد و جلو اومد. بدون هیچ لبخندی، با همون صدای جدی و کلفتش گفت: «دیشب خونهی کی بودی؟»
آنیا جا خورد: «چی؟»
— «دیشب بارون اومد. تنها رفتی خونه؟»
آنیا با تعجب گفت: «آیدن میخواست ببرتم، ولی...»
لوکاس حرفش رو قطع کرد. صداش جدیتر شد: «از این به بعد، من میبرمت.»
آنیا خشکش زد. لوکاس جدیتر از همیشه بود. انگار نه یه پیشنهاد، بلکه یه دستور بود. اون نگاهش... یه جورایی محکم و مصمم بود، ولی توی عمقش یه چیز دیگه هم دیده میشد. یه جور نگرانی.
— «چرا؟» آنیا پرسید و صداش کمی میلرزید.
لوکاس چند لحظه سکوت کرد. به زمین نگاه کرد، بعد دوباره به چشمان آنیا. آروم گفت: «چون اگه یه اتفاقی برات بیفته، خودمو نمیبخشم.»
و برگشت و رفت. بدون اینکه منتظر جواب آنیا بمونه.
آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. این پسر... با اون ظاهر سرد و جدیش، انگار یه قلب بزرگ زیرش پنهون کرده بود. از همهی اون سه تا، لوکاس جدیترین و مرموزترین بود. هیچوقت لبخند نمیزد، هیچوقت شوخی نمیکرد. ولی انگار بیشتر از همه به آنیا اهمیت میداد.
توی کلاس، آنیا نتونست تمرکز کنه. به حرفهای لوکاس فکر میکرد. «چون اگه یه اتفاقی برات بیفته، خودمو نمیبخشم.» یعنی چی؟ یعنی از کی میخواد محافظتش کنه؟ از آیدن؟ از کیان؟ از... دامیان؟
ظهر که شد، آنیا رفت توی حیاط مدرسه. روی یه نیمکت نشست و ناهارش رو باز کرد. ولی هنوز ذهنش درگیر بود. چهار تا پسر... چهار تا رفتار متفاوت... و اون هنوز نمیدونست توی دلش چه خبره.
---
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۷
### «محافظ خاموش»
صبح روز بعد، آنیا با کاپشن کیان اومد مدرسه. هنوز مطمئن نبود که باید پس بده یا نه. کاپشن هنوز بوی اون رو میداد — بوی یه چیز گرم و آشنا که آنیا نمیتونست توصیفش کنه.
توی راهرو، **لوکاس** رو دید که به دیوار تکیه داده بود. با اون هیکل قوی و چهرهی جدیش، مثل همیشه انگار داشت از همهچیز مراقبت میکرد. دستهاش رو توی جیبش کرده بود و نگاهش به آنیا دوخته شده بود.
لوکاس به محض دیدن آنیا، از دیوار جدا شد و جلو اومد. بدون هیچ لبخندی، با همون صدای جدی و کلفتش گفت: «دیشب خونهی کی بودی؟»
آنیا جا خورد: «چی؟»
— «دیشب بارون اومد. تنها رفتی خونه؟»
آنیا با تعجب گفت: «آیدن میخواست ببرتم، ولی...»
لوکاس حرفش رو قطع کرد. صداش جدیتر شد: «از این به بعد، من میبرمت.»
آنیا خشکش زد. لوکاس جدیتر از همیشه بود. انگار نه یه پیشنهاد، بلکه یه دستور بود. اون نگاهش... یه جورایی محکم و مصمم بود، ولی توی عمقش یه چیز دیگه هم دیده میشد. یه جور نگرانی.
— «چرا؟» آنیا پرسید و صداش کمی میلرزید.
لوکاس چند لحظه سکوت کرد. به زمین نگاه کرد، بعد دوباره به چشمان آنیا. آروم گفت: «چون اگه یه اتفاقی برات بیفته، خودمو نمیبخشم.»
و برگشت و رفت. بدون اینکه منتظر جواب آنیا بمونه.
آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. این پسر... با اون ظاهر سرد و جدیش، انگار یه قلب بزرگ زیرش پنهون کرده بود. از همهی اون سه تا، لوکاس جدیترین و مرموزترین بود. هیچوقت لبخند نمیزد، هیچوقت شوخی نمیکرد. ولی انگار بیشتر از همه به آنیا اهمیت میداد.
توی کلاس، آنیا نتونست تمرکز کنه. به حرفهای لوکاس فکر میکرد. «چون اگه یه اتفاقی برات بیفته، خودمو نمیبخشم.» یعنی چی؟ یعنی از کی میخواد محافظتش کنه؟ از آیدن؟ از کیان؟ از... دامیان؟
ظهر که شد، آنیا رفت توی حیاط مدرسه. روی یه نیمکت نشست و ناهارش رو باز کرد. ولی هنوز ذهنش درگیر بود. چهار تا پسر... چهار تا رفتار متفاوت... و اون هنوز نمیدونست توی دلش چه خبره.
---
- ۲۲۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط