پارت دهم اخر
پارت دهم ( اخر )
شب آرام گرفته بود.
پس از همهی ترسها، نبرد و لحظههای پراضطراب، برای اولین بار سکوتی شیرین بر فضا حاکم بود.
نسیم خنکی از پنجرهی شکسته میوزید و ماه کامل نور نقرهایاش را روی صورتشان میپاشید.
جونگکوک هنوز ات را در آغوش داشت.
دستهایش لرزان بود، انگار میترسید که او ناپدید شود، اما وقتی ن*فس گرم ات روی گر*دنش نشست، قلبش مطمئن شد:
او واقعی است.
جونگکوک آرام گفت:
– «ات… میخوام چیزی بگم که شاید برام حکم مرگ داشته باشه ولی دیگه نمیتونم توی دلم نگه دارم.»
ات سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهای سرخش نگاه کرد و گفت:
– «بگو.»
جونگکوک ل*بهایش لرزیدند، اما بالاخره کلمات از قلبش بیرون ریختند:
– «من… من، عاشقتم. از همون لحظهای که دیدمت، چیزی در من زنده شد. ترسیدم، جنگیدم، خواستم انکار کنم… ولی الان دیگه نمیتونم.
تو تنها چیزی هستی که باعث میشی بخوام انسان باشم، حتی اگه هیچوقت نتونم.»
چشمهای ات پر از اشک شد، اما لبخندی زیبا روی ل*بش نشست.
– «جونگکوک… منم عاشقتم. ازت ترسیدم، ازت متنفر شدم، حتی خواستم فرار کنم… ولی هر بار که نگام کردی، قلبم بیشتر اسیرت شد، حالا دیگه نمیخوام جایی جز کنار تو باشم.»
جونگکوک با ناباوری زمزمه کرد:
– «تو… منو انتخاب کردی؟ با وجود اینکه هیولام؟»
ات سرش را تکان داد.
– «نه. تو هیولا نیستی. تو همونی هستی که قلبمو دزدیدی و من با تمام وجودم این دزدی رو دوست دارم.»
جونگکوک خندید، خندهای پر از رهایی.
او آرام ل*بهایش را بر ل*بهای ات گذاشت.
این بار نه با تردید، نه با ترس، بلکه با اطمینان. بو*سهای ع*میق و عاشقانه، مثل مُهر پایانی بر تمام جنگهای درونشان.
وقتی از هم جدا شدند، پیشانیهایشان هنوز به هم چسبیده بود.
جونگکوک آرام گفت:
– «از امشب به بعد، تو فقط مال منی… و من فقط مال تو.»
ات با لبخندی پر از اشک و عشق پاسخ داد:
– «همیشه.»
ماه در آسمان میدرخشید، و در دل تاریکی، عشقی ممنوعه شکوفا شد؛ عشقی که نه خون، نه ترس، نه دنیا هیچوقت نتوانست خاموشش کند.
پایان
شب آرام گرفته بود.
پس از همهی ترسها، نبرد و لحظههای پراضطراب، برای اولین بار سکوتی شیرین بر فضا حاکم بود.
نسیم خنکی از پنجرهی شکسته میوزید و ماه کامل نور نقرهایاش را روی صورتشان میپاشید.
جونگکوک هنوز ات را در آغوش داشت.
دستهایش لرزان بود، انگار میترسید که او ناپدید شود، اما وقتی ن*فس گرم ات روی گر*دنش نشست، قلبش مطمئن شد:
او واقعی است.
جونگکوک آرام گفت:
– «ات… میخوام چیزی بگم که شاید برام حکم مرگ داشته باشه ولی دیگه نمیتونم توی دلم نگه دارم.»
ات سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهای سرخش نگاه کرد و گفت:
– «بگو.»
جونگکوک ل*بهایش لرزیدند، اما بالاخره کلمات از قلبش بیرون ریختند:
– «من… من، عاشقتم. از همون لحظهای که دیدمت، چیزی در من زنده شد. ترسیدم، جنگیدم، خواستم انکار کنم… ولی الان دیگه نمیتونم.
تو تنها چیزی هستی که باعث میشی بخوام انسان باشم، حتی اگه هیچوقت نتونم.»
چشمهای ات پر از اشک شد، اما لبخندی زیبا روی ل*بش نشست.
– «جونگکوک… منم عاشقتم. ازت ترسیدم، ازت متنفر شدم، حتی خواستم فرار کنم… ولی هر بار که نگام کردی، قلبم بیشتر اسیرت شد، حالا دیگه نمیخوام جایی جز کنار تو باشم.»
جونگکوک با ناباوری زمزمه کرد:
– «تو… منو انتخاب کردی؟ با وجود اینکه هیولام؟»
ات سرش را تکان داد.
– «نه. تو هیولا نیستی. تو همونی هستی که قلبمو دزدیدی و من با تمام وجودم این دزدی رو دوست دارم.»
جونگکوک خندید، خندهای پر از رهایی.
او آرام ل*بهایش را بر ل*بهای ات گذاشت.
این بار نه با تردید، نه با ترس، بلکه با اطمینان. بو*سهای ع*میق و عاشقانه، مثل مُهر پایانی بر تمام جنگهای درونشان.
وقتی از هم جدا شدند، پیشانیهایشان هنوز به هم چسبیده بود.
جونگکوک آرام گفت:
– «از امشب به بعد، تو فقط مال منی… و من فقط مال تو.»
ات با لبخندی پر از اشک و عشق پاسخ داد:
– «همیشه.»
ماه در آسمان میدرخشید، و در دل تاریکی، عشقی ممنوعه شکوفا شد؛ عشقی که نه خون، نه ترس، نه دنیا هیچوقت نتوانست خاموشش کند.
پایان
- ۱۱.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط