{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم




هوای داخل خانه سنگین شده بود.
بوی آهن و خاک نم‌زده با بوی تهدیدآمیز خون‌آشام غریبه در هم پیچیده بود.

ات پشت جونگ‌کوک ایستاده بود و دست‌هایش ناخودآگاه به بازوی او چنگ زده بودند.
قلبش تند می‌زد اما نگاهش از پشت شانه‌ی جونگ‌کوک، سرسختی و اراده‌ای را می‌دید که هیچ انسانی نداشت.

خون‌آشام غریبه پوزخندی زد.

– «یادمه همیشه می‌گفتی که هیچ‌وقت عاشق نمی‌شی، جونگ‌کوک. حالا ببین… یه دختر کوچیک باعث شد ضعف نشون بدی.»

جونگ‌کوک غرید.
صدایش مثل غرش حیوانی درنده بود:

– «من ضعیف نیستم. عشق ضعف نیست. اما دست زدن به اون… برات مرگ‌آوره... مطمئن باش.»

با سرعتی غیرقابل‌باور به سمت غریبه حمله کرد.
ضربه‌هایشان مثل رعد و برق در تاریکی پیچید.
دیوارها ترک خوردند، پنجره‌ها شکستند.
ات با وحشت عقب رفت اما چشمش از جونگ‌کوک جدا نمی‌شد.

او مثل سایه‌ای سیاه حرکت می‌کرد، هر بار با قدرتی فراتر از تصور انسانی اما خون‌آشام مهاجم هم قوی بود.
نیش‌هایش برق می‌زد و با خنده‌ای جنون‌آمیز فریاد زد:

– «فکر می‌کنی می‌تونی از یه انسان محافظت کنی؟ ما خون‌آشام‌ها فقط برای شکار ساخته شدیم!»

جونگ‌کوک مشت محکمی به س*ینه‌اش کوبید و او را به دیوار پرت کرد.

– «من با همه فرق دارم. چون حالا… دلیلی دارم.»

غریبه با خشم بلند شد و مستقیم به سمت ات حمله کرد.
چشم‌های ات از ترس باز شد، ن*فسش در س*ینه‌اش حبس شد.

– «نه!»

در کسری از ثانیه، جونگ‌کوک جلویش ظاهر شد.
دستانش بدن غریبه را گرفتند و با نیرویی وحشیانه به زمین کوبید.
خون روی زمین پاشید.

ات با ترس زمزمه کرد:

– «جونگ‌کوک…»

جونگ‌کوک در حالی که ن*فس‌ن*فس می‌زد، برگشت.
نگاهش سرخ بود، عطش خون در رگ‌هایش می‌سوخت، اما وقتی چشم‌هایش به ات افتاد، آن شعله آرام گرفت.

آرام جلو آمد، دستش لرزان روی گو*نه‌ی او نشست.

– «تا وقتی من هستم، هیچ‌کس بهت دست نمی‌زنه. حتی اگه مجبور بشم تمام دنیا رو نابود کنم.»

ات، با اینکه هنوز قلبش تند می‌زد، دست جونگ‌کوک را گرفت و محکم فشار داد.

– «من بهت باور دارم… حتی اگه همه بهت پشت کنن من نمی‌کنم.»

صدای خرخر خون‌آشام زخمی دوباره بلند شد اما این بار جونگ‌کوک نگاهش را از ات برنداشت. تنها چیزی که در ذهنش می‌چرخید این بود:

"دیگه تنها نیستم."



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

پارت نهم خانه متروکه بوی خاک و خون گرفته بود. صدای ن*فس‌های ...

پارت دهم ( اخر )شب آرام گرفته بود. پس از همه‌ی ترس‌ها، نبرد ...

پارت هفتمبو*سه‌شان هنوز مثل آتشی خاموش‌نشدنی در ذهن هر دو زب...

پارت ششم آن شب طولانی‌تر از همیشه بود. سکوتی عجیب روی خانه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط