{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

#پارت14

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم

---------------------------------------------------------

امروز یه دوز خیلی خاص بود چون امروز بلاخره قرار این توافق بین بونتن و روکورو تبدیل به حقیقت بشه.

دیدگاه هانا:

توی اتاق تنها بودم تقریباً آرایشم تموم شده بود هر چند به آرایشگر گفتم زیاد آرایش نکنه چون خوشم نمی یاد آرایشم خیلی جیغ باشه. آرایشم خیلی نچال بود چون اینطوری به نظرم بهتر بود.

منتظر موندم که آرایشگر بره بعدش شروع کنم... چیه نکن انتظار داشتید با کسی که دوست ندارم ازدواج کنم اونم نه هر کسی سگ دیونه بونتن؟... بگذریم همین که آرایشگر در رو بست به سمت پنچر رفتم باید هر جور که می بودم فرار می کردم.


جلوی پنجره ایستاده بودم باد موهامو تکون می داد و ستاره های می درخشیدن جوری که بهم می گفتن نباید همچین کاری کنم اما یه لحظه چرا دارم ترید می کنم؟

سریع یه دستمو گذاشتم رو دیوار های پنچر و بعدش کفش هامو در آورد و با گذاشتن همه زوری که دارم رو قالب پنجره پریدم و وقتی افتادم رو زمین سریع بلند شدم که نگاهم به یکی افتاد....


دیدگاه سانزو‌:

داشتم اون پاپیون لعنتی درست می کردم که یهو ران سرشو مثل خر انداخته بود پایین مواجه شدم که اومد تو اتاق.

سانزو‌: چی می خوای بادمجون؟

ران: نمیری دنبال اون خوشگله؟

سانزو‌: ها چرا باید برم دنبالش؟

ران: چون اگر نری من میرم و اون وقت اگر دیدی رژ لبش خراب شده ناراحت نشو~~

سانزو‌: چه زری زدی؟

می‌رم جلوی اون بادمجون می ایستم و می بینم چاره‌ای ندارم چون به هر حال باید باهم بریم داخل محل جشن‌.

با عصبانیت داشتم تو اون راه روی لعنتی راه می رفتم آخه چرا این راه رو آنقدر طولانیه! من باید زود برسم!


به غر زدن ادامه دادم تا وقتی که رسیدم به آخر راه رو همون لحظه که دستمو بردم بالا من در رو بزنم یه صدا از اتاق شنیدم و سریع رو باز کردم دیدم پنجره بازه و اون نیست با تعجب به اتاق نگاه کردم که شاید باشه اما نبود.


با عجله به سمت پنجره رفتم و همون موقع اونو دیدم... خیلی خوشگل بود لب هاش برق می زد موهاش بسته شد بود به سمت بالا و اون لباس عروسی لعنتی اون....اون خیلی خوشگل شده بود....

دیدگاه نویسنده :

هانا تا سانزو‌ رو دید برای یک لحظه خشکش زد اما وقتی دید سانزو‌ پشت سرش پرید یهو بدنش شروع به فرار کرد اما همون لحظه دست سانزو بازوشو گرفت و باد لبه لباس هانا رو تکون داد و موهای سانزو‌ هم تکان داد.

سانزو‌: داری چه گو.هی می خوری؟

هانا: از دست تو و بابام فرار می کنم!

دستی که هانا با اون لباسشو گرفته بود محکم مشت شد و تو چشم هاش یه نگاه پر از درد بود. نگاهی که قبل سانزو رو به درد آورد.

سانزو‌: اون چی؟.... تا حالا فکر کردی اگر بری چه بلای سر خواهرت میاد؟

هانا: البته که فکر کردم!

صدای هانا از بعض می لرزید و اشک تو چشم هاش جمع شد بود.

سانزو‌: پس برگردد به خاطر اون...

لحن سانزو‌ آروم بود نه برای اینکه هانا رو آروم کنه برای اینکه کسی نشنوه.

هانا هم چون می دونست لو رفت با سانزو رفت....
دیدگاه ها (۲۱)

عررررررررر پست خودم اومد فوریوممممممممم

بچه‌ها این برای لباس عروس هانا خوبه؟واقعاً نمی دونم هیچ عکس ...

هیچی اومدم بگم درخواست داشتید تو کامنتا بگید

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت4ویو هارونا:هارونا آهی از روی ناامیدی ...

پارت جدیدددددددددددددد#ازت.متنفرم.ولی.دوست.دارم.#پارت5------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط