عشق آغشته به خون
عشق آغشته به خون🔪🩸
پارت4
ویو هارونا:
هارونا آهی از روی ناامیدی کشید
هارونا: نمی دونستم.... اون بهم نگفته بود....
هارونا داشت حقیقت رو می گفت اون از هیچی خبر نداشت نه از جلسه با بانتن و نه قرارداد ازدواج.
هارونا: متاسفم من تمام سعی خودمو کردم که حداقل تو وارد این دنیای کثیف نشی اما اون گوش نکرد....
ویو هامیا:
هامیا داشت سعی می کرد خواهرش رو درک کنه اما مدام حرف های اون مرد داخل گوشش زمزمه میشد، چیزایی که گفت دروغن مگه نه؟ غیر ممکنه هارونا همچین رویی داشته باشه،همیشه مهربون و دلسوز بوده. لبخندی به خواهرش میزنه:
هامیا:بیا برگردیم خونه،هارونا
ویو هارونا:
هارونا چیزی نمیگه و هامیا رو می بره سمت ماشین و رانندگی می کنه تا عمارت و وقتی رسیدن هارونا هامیا رو برد اتاقش و در رو قفل کرد تا دست باباش بهش نرسه و رفت تا با باباش حرف بزنه.
ویو هامیا:
هامیا زیر لب زمزمه کرد:
هامیا:چرا سعی داره ازم محافظت کنه؟
لبش رو گاز گرفت یه جور تیک عصبی داشت.
دیدگاه هامیا :
صدای هارونا از پشت در اومد،
هارونا: می تونم بیام تو؟
بهش گفتم بیاد داخل
هامیا:خب، چی شد؟ کارم تمومه نه؟
ویو هارونا:
هارونا قفل در رو باز می کنه و میاد داخل
هارونا: قبول نکرد.... اما حداقل مجازات نمیشی...
هامیا: چه عجیب، حتما خیلی تلاش کردی، همیشه برات دردسر درست میکنم پس بابتش متاسفم.
هامیا بلند میشه و میره به اتاق خودش در رو پشت سرش میبنده،به نظر هنوزم قرار نیست بهش در مورد اون قرارداد بگن.
ویو هارونا:
هارونا آه می کشه و میره تو اتاقش و با به یاد آوردن قراردادی که با پدرش بست یه سیگار از پاکت در میاره و روشنش می کنه بعد دودش رو تو هوا خالی می کنه .
فلش بک:
هارونا: می تونم بیام تو؟
پارت4
ویو هارونا:
هارونا آهی از روی ناامیدی کشید
هارونا: نمی دونستم.... اون بهم نگفته بود....
هارونا داشت حقیقت رو می گفت اون از هیچی خبر نداشت نه از جلسه با بانتن و نه قرارداد ازدواج.
هارونا: متاسفم من تمام سعی خودمو کردم که حداقل تو وارد این دنیای کثیف نشی اما اون گوش نکرد....
ویو هامیا:
هامیا داشت سعی می کرد خواهرش رو درک کنه اما مدام حرف های اون مرد داخل گوشش زمزمه میشد، چیزایی که گفت دروغن مگه نه؟ غیر ممکنه هارونا همچین رویی داشته باشه،همیشه مهربون و دلسوز بوده. لبخندی به خواهرش میزنه:
هامیا:بیا برگردیم خونه،هارونا
ویو هارونا:
هارونا چیزی نمیگه و هامیا رو می بره سمت ماشین و رانندگی می کنه تا عمارت و وقتی رسیدن هارونا هامیا رو برد اتاقش و در رو قفل کرد تا دست باباش بهش نرسه و رفت تا با باباش حرف بزنه.
ویو هامیا:
هامیا زیر لب زمزمه کرد:
هامیا:چرا سعی داره ازم محافظت کنه؟
لبش رو گاز گرفت یه جور تیک عصبی داشت.
دیدگاه هامیا :
صدای هارونا از پشت در اومد،
هارونا: می تونم بیام تو؟
بهش گفتم بیاد داخل
هامیا:خب، چی شد؟ کارم تمومه نه؟
ویو هارونا:
هارونا قفل در رو باز می کنه و میاد داخل
هارونا: قبول نکرد.... اما حداقل مجازات نمیشی...
هامیا: چه عجیب، حتما خیلی تلاش کردی، همیشه برات دردسر درست میکنم پس بابتش متاسفم.
هامیا بلند میشه و میره به اتاق خودش در رو پشت سرش میبنده،به نظر هنوزم قرار نیست بهش در مورد اون قرارداد بگن.
ویو هارونا:
هارونا آه می کشه و میره تو اتاقش و با به یاد آوردن قراردادی که با پدرش بست یه سیگار از پاکت در میاره و روشنش می کنه بعد دودش رو تو هوا خالی می کنه .
فلش بک:
هارونا: می تونم بیام تو؟
- ۱۰.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط