{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر کوچولو و پدرش از رو پلي مي گذشتن . پدر يه جورايي مي‌

دختر کوچولو و پدرش از رو پلي مي گذشتن . پدر يه جورايي مي‌ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه. دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير

پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی می‌کنه؟ دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي برام بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم .امااگه تو دست منو بگيري،
من با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دستم رو ول نمي‌کني.
در روابط دوستانه، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست.
پس دست کسی رو که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....
دیدگاه ها (۷)

یک رمان جنایی و معمایی از تهیونگ پارت معرفی شخصیت های اصلی :...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

سناریو دراکو مالفوی

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

*teakook*

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط