چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁵
.
.
.
.
.
(یک هفته بعد)
ویو هان
لباس ماموریتم رو که از سرتا پا سیاهه رو پوشیدم. یک ماسک که دهن و بینیم رو پوشونده رو روی صورتم گذاشتم که کسی نتونه من رو شناسایی کنه.
خیلی آهسته با افرادم به سمت جایی رفتیم که باند بلک کیلر اونجا بودن. تعدادشون از ۱۰ نفر بیشتر بود. خیلی زیاد بودن ولی چاره ای جز حمله کردن نداشتیم...۵ نفرمون پشت یک ماشین و اون ۴ نفر هم پشت یک ماشینه دیگه پناه گرفتن. اولین شلیک کار من بود.
تفنگم رو آروم بالا آوردم، هدفم رو انتخاب کردم و ماشه رو کشیدم و شلیک.
بعد از شلیک دوباره پشت ماشین پناه بردم. انگار که تمام باند بلک کیلر متوجه حمله شدن.
افرادم شلیک میکردن و اونا هم به سمت ما شلیک میکردن.
تا به حال دونفر از افرادمون جونشون رو از دست دادن ولی با این حال نمیتونم عقب بکشیم.
۳ نفر از افراد دیگه هم مردن و من موندم و اون ۳ تا.
آروم جوری که فقط اونا بشنون بهشون گفتم
_باید از پشت بهشون حمله کنیم. دنبالم بیایید.
باند بلک کیلر دنبال ما میگشتن و ماهم خیلی یواش به پشت سرشون رفتیم و شروع کردیم به شلیک کردن.
حدود ۷ یا ۸ نفرشون رو مجروح کردیم. ۲ تا از افرادم هم از دست دادم و من موندم اون یکیشون.
_باید از هم جدا شیم!اینطوری نمیتونیم شکستشون بدیم! تو از اون ور برو من هم از اینور.
از هم جدا شدیم. هر کدوممون از یک طرف تیر میزد.
همینطور که انتظار میرفت...شکست خوردم.
تیر به پهلوی اون یک نفر هم خورد و بیهوش شد.
یک تیر هم با بازوی من خورد و چاره ای جز فرار نداشتم.
خیلی سریع میدویدم و اون ها هم دنبالم میکردن. توی این هوای تاریک سعی میکردم خودم رو توی تاریکی مخفی کنم.
خیلی ازشون دور شدم. فکر کنم تا الان گمم کردن ولی طول نمیکشه که دوباره پیدام کنن. چشمام سیاهی میره. به دیواری تکیه میدم و خیلی آروم روی زمین میشینم. در حالی که نمیدونم کجام آروم پلک هام رو هم قرار میگیره و خوابم میبره.
ویو ا.ت
عقربه ها ساعت ۱ نصفه شب رو نشون میده و این ظرف ها هم خیلی زیاده.
تند تند شروع کردم به شستن ظرف ها. از شانس بدی که دارم یکی از ظرف ها از دستم سر میخوره و میفته زمین و میشکنه.
+اه...لعنتی
رئیس اومد توی آشپزخونه و با عصبانیت تمام به ظرف شکست نگاه کرد . چشماش رو به من دوخت و میتونستم ببینم چقدر عصبیه.
&حواست کجاست؟؟(داد)
سرم رو پایین انداختم
+ببخشید...از دستم لیز خورد.
دوباره با پرخاشگری جواب داد
&باید حواست رو جمع کنی دختره ی هر.زه(داد)
سعی میکنم بغضی که توی گلومه رو قورت بدم
+ببخشید.
&جمعشون کن و درست کارت رو انجام بده
+چشم...
تعظیم کوتاهی کردم و آقای مین هم از آشپزخونه رفت بیرون.
(پرش زمانی به ۱ ساعت بعد)
بلاخره کارم تموم شد الان میتونم برم خونه.
توی کوچه قدم میزدم که یک چیزی دیدم...نمیدونستم چیه ولی جلوتر رفتم.
از چیزی که دیدم جیغ خفه ای کشیدم.
یک مرد سیاه پوش که از بازوش داره خون میاد.
رفتم سمتش و به شونه اش ضربه زدم
+هی آقا! حالتون خوبه؟ صدام رو میشنوید؟شونه اش رو دوباره تکون دادم که پخش زمین شد.
خیلی سنگینه...ولی اون زخمی شده باید کمکش کنم.
اون مرد رو به خونه ام بردم و انداختمش روی تخت اتاقم.
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁵
.
.
.
.
.
(یک هفته بعد)
ویو هان
لباس ماموریتم رو که از سرتا پا سیاهه رو پوشیدم. یک ماسک که دهن و بینیم رو پوشونده رو روی صورتم گذاشتم که کسی نتونه من رو شناسایی کنه.
خیلی آهسته با افرادم به سمت جایی رفتیم که باند بلک کیلر اونجا بودن. تعدادشون از ۱۰ نفر بیشتر بود. خیلی زیاد بودن ولی چاره ای جز حمله کردن نداشتیم...۵ نفرمون پشت یک ماشین و اون ۴ نفر هم پشت یک ماشینه دیگه پناه گرفتن. اولین شلیک کار من بود.
تفنگم رو آروم بالا آوردم، هدفم رو انتخاب کردم و ماشه رو کشیدم و شلیک.
بعد از شلیک دوباره پشت ماشین پناه بردم. انگار که تمام باند بلک کیلر متوجه حمله شدن.
افرادم شلیک میکردن و اونا هم به سمت ما شلیک میکردن.
تا به حال دونفر از افرادمون جونشون رو از دست دادن ولی با این حال نمیتونم عقب بکشیم.
۳ نفر از افراد دیگه هم مردن و من موندم و اون ۳ تا.
آروم جوری که فقط اونا بشنون بهشون گفتم
_باید از پشت بهشون حمله کنیم. دنبالم بیایید.
باند بلک کیلر دنبال ما میگشتن و ماهم خیلی یواش به پشت سرشون رفتیم و شروع کردیم به شلیک کردن.
حدود ۷ یا ۸ نفرشون رو مجروح کردیم. ۲ تا از افرادم هم از دست دادم و من موندم اون یکیشون.
_باید از هم جدا شیم!اینطوری نمیتونیم شکستشون بدیم! تو از اون ور برو من هم از اینور.
از هم جدا شدیم. هر کدوممون از یک طرف تیر میزد.
همینطور که انتظار میرفت...شکست خوردم.
تیر به پهلوی اون یک نفر هم خورد و بیهوش شد.
یک تیر هم با بازوی من خورد و چاره ای جز فرار نداشتم.
خیلی سریع میدویدم و اون ها هم دنبالم میکردن. توی این هوای تاریک سعی میکردم خودم رو توی تاریکی مخفی کنم.
خیلی ازشون دور شدم. فکر کنم تا الان گمم کردن ولی طول نمیکشه که دوباره پیدام کنن. چشمام سیاهی میره. به دیواری تکیه میدم و خیلی آروم روی زمین میشینم. در حالی که نمیدونم کجام آروم پلک هام رو هم قرار میگیره و خوابم میبره.
ویو ا.ت
عقربه ها ساعت ۱ نصفه شب رو نشون میده و این ظرف ها هم خیلی زیاده.
تند تند شروع کردم به شستن ظرف ها. از شانس بدی که دارم یکی از ظرف ها از دستم سر میخوره و میفته زمین و میشکنه.
+اه...لعنتی
رئیس اومد توی آشپزخونه و با عصبانیت تمام به ظرف شکست نگاه کرد . چشماش رو به من دوخت و میتونستم ببینم چقدر عصبیه.
&حواست کجاست؟؟(داد)
سرم رو پایین انداختم
+ببخشید...از دستم لیز خورد.
دوباره با پرخاشگری جواب داد
&باید حواست رو جمع کنی دختره ی هر.زه(داد)
سعی میکنم بغضی که توی گلومه رو قورت بدم
+ببخشید.
&جمعشون کن و درست کارت رو انجام بده
+چشم...
تعظیم کوتاهی کردم و آقای مین هم از آشپزخونه رفت بیرون.
(پرش زمانی به ۱ ساعت بعد)
بلاخره کارم تموم شد الان میتونم برم خونه.
توی کوچه قدم میزدم که یک چیزی دیدم...نمیدونستم چیه ولی جلوتر رفتم.
از چیزی که دیدم جیغ خفه ای کشیدم.
یک مرد سیاه پوش که از بازوش داره خون میاد.
رفتم سمتش و به شونه اش ضربه زدم
+هی آقا! حالتون خوبه؟ صدام رو میشنوید؟شونه اش رو دوباره تکون دادم که پخش زمین شد.
خیلی سنگینه...ولی اون زخمی شده باید کمکش کنم.
اون مرد رو به خونه ام بردم و انداختمش روی تخت اتاقم.
ادامه دارد...
- ۴۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط