چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁶
.
.
.
.
.
ویو هان
پلک هام رو از هم باز کردم. چندباری پلک زدم تا به نور عادت کنم.
_من...کجام؟
به دوروبرم نگاه کردم. من داخل یک اتاق هستم.لباسم تنم نیست و دور بازوم یک پارچه پیچیده. کمی دوروبرم رو بیشتر نگاه کردم. یکم میز آینه که جلوش لوازم آرایشه رو هم میبینم.
از روی وسایل روی میز آینه، روی تخت که دوتا عروسکه،تخت که زنگش صورتیه تشخیص دادم این اتاق یک دختره.
آروم از تخت اومدم پایین. به سمت در اتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم.
در اتاق رو آروم باز کردم و داخل سالن قدم زدم.
به داخل آشپزخونه رفتم و یک دختری رو دیدم که پشتش به منه. آروم آروم جلو رفتم، یک چاقوی بزرگ از همونجا برداشتم و به سمتش رفتم.
شونه اش رو گرفتم و اون رو برگردوندم سمت خودم.
خودشه. همون دختره است. همونی که هفته پیش بهش کمک کردم.
دختر با چهره ی ترسیده به چاقوی توی دستم نگاه میکرد.
_چرا من رو آوردی اینجا؟
+ز..زخم..زخمی...ب..بودی
کلماتش رو با ترس میگفت. البته که برای من عادی شده. باهرکی حرف میزنم با ترس باهام حرف میزنه.
_تلفنت رو بهم بده.
+ت..تلفنم..چ..چرا..می..میخوای؟
_باید به یکی زنگ بزنم.
+ب..باشه..
(مکالمه هان با یه نا)
×الو؟
_الو یه نا
×داداش...کجایی؟؟چرا برنگشتی خونه؟؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟(داد و گریه)
_یه نا...من فعلا نمیتونم بیام خونه...حالت خوبه؟
×چطوری وقتی خونه نیستی خوب باشم؟
_نگران نباش...زود برمیگردم.
(پایان مکالمه)
گوشی رو قطع کردم و به دختره دادم.
_لباسم کجاست؟
+ل..لباست...خب...انداختمش دور...
تک خنده ای کردم.
_چی؟
+حالا لباس میخوای چیکار؟
دیگه با ترس حرف نمیزنه...داره غر میزنه سرم.
_ازم میخوایی کل روز رو لخت باشم؟
گونه هاش سرخ شد.
+نه...به داداشم زنگ میزنم برات لباس بیاره.
(پرش زمانی به ۱ ساعت بعد)
ویو هان
=هی!خانم کیم ا.ت! لباسم رو برای چی میخوایی؟
پس اسم دختره کیم ا.ت است. برادرش اومد داخل سالن و با من که روی کاناپه نشسته ام و نگاهم روی زمینه مواجه شد.با لحنی عصبی گفت
=تو دیگه کدوم خری هستی؟
نگاهم رو از زمین نگرفتم.
_لباس رو آوردی؟
خنده صداداری کرد
=مگه داری با نوکرت حرف میزنی؟
پوفی از کلافگی کشیدم.
+هی کیم سونگمین!لباس رو بده بهش؟
=این پسره کیه توی خونت؟و چرا لخته؟
_برای همین بهت زنگ زدم چون لباس نداره.
سونگمین لباس رو پرت کرد سمت ا.ت
=اصلا به من ربطی نداره هرکاری میخواهید بکنید.
همینطور که از خونه میرفت بیرون چرند میگفت.
=پسره لخته معلومه داشته چیکار میکرده.اصلا به من چه؟من بچه پاکیم چرا به این چیزا فکر میکنم(و این غر زدن ها ادامه دارد)
سونگیمن از خونه رفت بیرون. دختره یا بهتره بگیم ا.ت اومد سمتم و لباس رو بهم داد.
+بیا. فکر کنم سایزت بشه.
لباس رو از دستش گرفتم. از روی کاناپه بلند شدم و لباسم رو همونجا پوشیدم.
+خب...من باید برم سر کار.
_چرا به من میگی؟
+تو کجا میخوای بری؟
_ببین...ازت ممنونم که کمکم کردی. ولی به تو ربطی نداره.
+حداقل میشه بگی دیشب برات چه اتفاقی افتاد؟
_نه.
+چرا زخم شدی؟کسی اینکارو باهات کرده؟؟
لعنتی...یادم رفته بود...اونا دنبالمن. هرلحظه ممکنه منو پیدا کنن.
_مهم نیست.
از خونه زدم بیرون اون هم پشت سرم ره افتاد.
+خب...الان پیاده میخوای کجا بری؟
_پیاده؟؟تاکسی میگیرم.
+تاکسی؟؟چطوری میخوای پولش رو حساب کنی.
رفتم جلو سمت خیابون و یک تاکسی پیدا کردم. تاکسی جلومون متوقف شد. در ماشین رو باز کردم و به ا.ت گفتم
_من حساب نمیکنم، تو حساب میکنی.
+چی؟
_سوار شو.
سوار ماشین شد و خودم هم پشت سرش سوار شدم.
ادامه دارد...
میدونم چرت شد🗿💔
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁶
.
.
.
.
.
ویو هان
پلک هام رو از هم باز کردم. چندباری پلک زدم تا به نور عادت کنم.
_من...کجام؟
به دوروبرم نگاه کردم. من داخل یک اتاق هستم.لباسم تنم نیست و دور بازوم یک پارچه پیچیده. کمی دوروبرم رو بیشتر نگاه کردم. یکم میز آینه که جلوش لوازم آرایشه رو هم میبینم.
از روی وسایل روی میز آینه، روی تخت که دوتا عروسکه،تخت که زنگش صورتیه تشخیص دادم این اتاق یک دختره.
آروم از تخت اومدم پایین. به سمت در اتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم.
در اتاق رو آروم باز کردم و داخل سالن قدم زدم.
به داخل آشپزخونه رفتم و یک دختری رو دیدم که پشتش به منه. آروم آروم جلو رفتم، یک چاقوی بزرگ از همونجا برداشتم و به سمتش رفتم.
شونه اش رو گرفتم و اون رو برگردوندم سمت خودم.
خودشه. همون دختره است. همونی که هفته پیش بهش کمک کردم.
دختر با چهره ی ترسیده به چاقوی توی دستم نگاه میکرد.
_چرا من رو آوردی اینجا؟
+ز..زخم..زخمی...ب..بودی
کلماتش رو با ترس میگفت. البته که برای من عادی شده. باهرکی حرف میزنم با ترس باهام حرف میزنه.
_تلفنت رو بهم بده.
+ت..تلفنم..چ..چرا..می..میخوای؟
_باید به یکی زنگ بزنم.
+ب..باشه..
(مکالمه هان با یه نا)
×الو؟
_الو یه نا
×داداش...کجایی؟؟چرا برنگشتی خونه؟؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟(داد و گریه)
_یه نا...من فعلا نمیتونم بیام خونه...حالت خوبه؟
×چطوری وقتی خونه نیستی خوب باشم؟
_نگران نباش...زود برمیگردم.
(پایان مکالمه)
گوشی رو قطع کردم و به دختره دادم.
_لباسم کجاست؟
+ل..لباست...خب...انداختمش دور...
تک خنده ای کردم.
_چی؟
+حالا لباس میخوای چیکار؟
دیگه با ترس حرف نمیزنه...داره غر میزنه سرم.
_ازم میخوایی کل روز رو لخت باشم؟
گونه هاش سرخ شد.
+نه...به داداشم زنگ میزنم برات لباس بیاره.
(پرش زمانی به ۱ ساعت بعد)
ویو هان
=هی!خانم کیم ا.ت! لباسم رو برای چی میخوایی؟
پس اسم دختره کیم ا.ت است. برادرش اومد داخل سالن و با من که روی کاناپه نشسته ام و نگاهم روی زمینه مواجه شد.با لحنی عصبی گفت
=تو دیگه کدوم خری هستی؟
نگاهم رو از زمین نگرفتم.
_لباس رو آوردی؟
خنده صداداری کرد
=مگه داری با نوکرت حرف میزنی؟
پوفی از کلافگی کشیدم.
+هی کیم سونگمین!لباس رو بده بهش؟
=این پسره کیه توی خونت؟و چرا لخته؟
_برای همین بهت زنگ زدم چون لباس نداره.
سونگمین لباس رو پرت کرد سمت ا.ت
=اصلا به من ربطی نداره هرکاری میخواهید بکنید.
همینطور که از خونه میرفت بیرون چرند میگفت.
=پسره لخته معلومه داشته چیکار میکرده.اصلا به من چه؟من بچه پاکیم چرا به این چیزا فکر میکنم(و این غر زدن ها ادامه دارد)
سونگیمن از خونه رفت بیرون. دختره یا بهتره بگیم ا.ت اومد سمتم و لباس رو بهم داد.
+بیا. فکر کنم سایزت بشه.
لباس رو از دستش گرفتم. از روی کاناپه بلند شدم و لباسم رو همونجا پوشیدم.
+خب...من باید برم سر کار.
_چرا به من میگی؟
+تو کجا میخوای بری؟
_ببین...ازت ممنونم که کمکم کردی. ولی به تو ربطی نداره.
+حداقل میشه بگی دیشب برات چه اتفاقی افتاد؟
_نه.
+چرا زخم شدی؟کسی اینکارو باهات کرده؟؟
لعنتی...یادم رفته بود...اونا دنبالمن. هرلحظه ممکنه منو پیدا کنن.
_مهم نیست.
از خونه زدم بیرون اون هم پشت سرم ره افتاد.
+خب...الان پیاده میخوای کجا بری؟
_پیاده؟؟تاکسی میگیرم.
+تاکسی؟؟چطوری میخوای پولش رو حساب کنی.
رفتم جلو سمت خیابون و یک تاکسی پیدا کردم. تاکسی جلومون متوقف شد. در ماشین رو باز کردم و به ا.ت گفتم
_من حساب نمیکنم، تو حساب میکنی.
+چی؟
_سوار شو.
سوار ماشین شد و خودم هم پشت سرش سوار شدم.
ادامه دارد...
میدونم چرت شد🗿💔
- ۶۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط