{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و یک رزمنده ایرانیه که بعد از جنگ در کانادا درس میخونده. . . . حتما بخونید. . . . . پشیمون نمیشین! ! ! ! !

قسمت هفده : فرار بزرگ

حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم ... هیچ کس ملاقاتم نیومد ... نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت ... حتی اجازه خارج شدن از اتاق رو نداشتم .
دو ماه تمام، حبس توی یه اتاق ... ماه اول که بدتر بود ... تنها، زندانی روی یک تخت ... .

توی دوره های فیزیوتراپی، تمام تلاشم رو می کردم تا سریع تر سلامتم برگرده ... و همزمان نقشه فرار می کشیدم ... بالاخره زمان موعود رسید ... وسایل مهم و مورد نیازم رو برداشتم ... و فرار کردم ... .

رفتم مسجد و به مسلمان ها پناهنده شدم ... اونها هم مخفیم کردن ... چند وقت همین طوری، بی رد و نشون اونجا بودم ... تا اینکه یه روز پدرم اومد مسجد ...

پاسپورت جدید و یه چمدون از وسایلم رو داد به روحانی مسجد ... و گفت: بهش بگید یه هفته فرصت داره برای همیشه اینجا رو ترک کنه ... نه تنها از ارث محرومه ... دیگه حق برگشتن به اینجا رو هم نداره ... .

بی پول، با یه ساک ... کل دارایی و ثروت من از این دنیا همین بود ... حالا باید کشورم رو هم ترک می کردم ...



نه خانواده، نه کشور، نه هیچ آشنایی، نه امیرحسین ... کجا باید می رفتم؟ ... کجا رو داشتم که برم؟ ... .
دیدگاه ها (۴)

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

الگوی زیبایی برای دیگران باش؛سعی کن کسی که تو را می ببیند، آ...

دوستان عزیزم...شماره حساب دلتون رو نداشتم تا شادی هاروبراتون...

پارت 1ویو نارا از بچه گی عاشق ایدل شدن بودم امروز بعد از صبح...

Destiny part 9

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط